از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

ادامه ی قسمت قبلی که یه نفر داره زندگی ساده ی پیامبر رو توصیف می کنه:

مسلمونا می دونستن که جلوی پیامبر راجع به دو تا چیز نباید صحبت کرد، یکی راجع به مادر پیامبر، آمنه، و یکی راجع به خدیجه، همسر اول پیامبر. چون هر وقت راجع به این دو تا صحبت می شد، پیامبر چشماش اشک آلود میشد.

پیامبر نسبت به یتیم ها خیلی مهربون بود، و میگفت من میدونم این یتیم ها چی میکشن، چون خودم یتیم بودم. این مهربونی و رافت پیامبر حتی نسبت به یتیم های دشمن هم وجود داشت، پیامبر نسبت به یتیمای دشمن هم مهربون بود، هرچند که پدران اونا مشرک بودن.

یه بار دو طایفه به اسم های بنی ثعلبه و بنی محاربه در صدد برمیان که به مدینه حمله کنن و خیلی هم به تعداد زیاد قشونشون مغرور بودن. پیامبر هم یه قشون مسلمون رو مسلح می کنه که با اونا بجنگن. این دو تا طایفه موقع جنگ، طوری از حمله ی قشون مسلمونا وحشت می کنن که فرار می کنن و یه عده ای از بچه هاشون رو توی صحرا جا میذارن. پیامبر دستور میده این بچه ها رو به مدینه ببرن و براشون یه خونه اختصاص بدن و براشون سرپرست تعیین می کنه. حتی خود پیامبر هر دو روز یه بار میرفته به اون خونه تا وضع اونا رو بدونه و بدونه که بهشون بد نمی گذره.

توی یه جنگ دیگه در منطقه ی نجران هم قشون پیامبر با طایفه ای به اسم بنی سلیم می جنگه و قشون مسلمونا پیروز میشه، اموال اون طایفه هم غنیمت مسلمونا میشه، ولی پیامبر زنای اونا رو اسیر نمی کنه و میگه بچه هاشون یتیم میشن. بعد از اون جنگ زنای اون طایفه شیون و زاری می کنن که همه ی اموال ما رو به غنیمت بردین ما نمی تونیم شکم خودمون و بچه هامونو سیر کنیم. پیامبر هم سهم خودش رو از غنایم میده به اونا. مسلمونا هم که می بینن پیامبر این کارو کرد، همین کارو می کنن و این جوری میشه که مسلمونا بدون هیچ غنیمتی از اون جنگ برمی گردن.

----

این قسمت توی بحبوحه ی همون مسائل بالا بود، ولی دیگه چون تکراری میشد من راجع به یتیماش صحبت نمی کنم ولی یه تیکه اش خیلی جالبه که متن اصل کتاب رو میارم:

به مناسبت وفور جنگجویان دشمن، وحشت بر مسلمانان چیره شد و پیغمبر ما متوجه گردید که مسلمین ترسیده اند و برای اینکه وحشت را از دل ما زائل کند، لحظه به لحظه فریاد می زد: الله اکبر.

---

حالا به نظر شما، وقتی ما صدای الله اکبر رو می شنویم، آیا واقعا حس خاصی نسبت بهش پیدا می کنیم؟!!