توی یکی دو تا پست قبلی گفتم که دیشب قرار بود همسر و یه عده ی دیگه از بچه های ایرانی اینجا برن ورزش. قبلش باید اسم می دادن که میرن یا نه، یعنی باید ثبت نام می کردن و همسر هم گفت که اسمشو بنویسن که میاد ولی بعدش فهمید که کفش مناسب برای فوتبال نداره واسه همین دوباره بهشون زنگ زد و گفت که اگه کفش مناسب پیدا کنه میاد.

بعدش زنگ زدیم به یکی از دوستامون که ببینیم اونا میرن ورزش یا نه، میخواستم ببینم اگه خانومش میاد، منم برم. اونا هم همین مشکل همسرو داشتن و گفتن که داریم میریم بیرون ببینیم کفش پیدا می کنیم یا نه، اگه پیدا کردیم که ما هم امشب میریم.

بعدش قرار گذاشتیم برای ساعت 7 بعد از ظهر، من که مخم پکیده بود و چشمام واقعا درد می کرد، همسر هم که دقیقا از پای کامپیوتر بلند شد که راه بیفتیم. دیگه رفتیم و حدود ساعتای هفت و ده دقیقه رسیدیم سر قرارمون. قرارمون توی یکی از فروشگاهای ورزشی بود. دوستامون اونجا بودن داشتن دنبال کفش خوب میگشتن. چیز خوبی با قیمت مناسب پیدا نکردیم. رفتیم یه کمی مغازه های دیگه رو هم گشتیم ولی بازم چیز ارزون و خوب پیدا نکردیم. این شد که همسر و دوستش بی خیال ورزش شدن و همسر هم زنگ زد و گفت که میخواد کنسل کنه.

توی راه دو تا شیرینی بزرگ خریدیم، یعنی هر دو نفری یه دونه. میخواستیم ببینیم مزه شون چطوریه، اسمشون schneeballen ه.

این شکلی اند:


بعد از دو سال عقده مونو خالی کردیم و بالاخره از اینا خریدیمنیشخند. آخه اینجا آدم جرئت نمی کنه چیزی که نمی دونه چه مزه ایه بخره، معمولا به مذاق ما خوش نمیاد.

به نظر ما که اون قدری که قیافه اش نشون میده خوشمزه نبود ولی خب بد هم نبود ولی فقط به یه بار امتحان کردنش می ارزیدچشمک.

همسر تقریبا یک سوم مال ما رو خورد و بقیه شو من خوردم، زیاد خوشش نیومد. خلاصه ورزش که نرفتیم بکنیم هیچ، کلی هم شیرینی خوردیم!!