از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

امام حسین که میخواد از مکه بره به سمت عراق، خیلی ها میان که منعش کنن از این کار، یه سری هاشون به خاطر خیرخواهی بوده و به امام حسین می گن که اونجا آدماش خوب نیستن و بنده ی دینار و درهم اند و از این حرفا، بعضی هاشون هم با اغراض شخصی به امام حسین می گن که نره. این یه نمونه اشه:

ابن زبیر بیامد و مدتی با وی سخن کرد و گفت: نمی دانم چرا این قوم را واگذاشته ایم و دست از آنها بداشته ایم، در صورتی که ما فرزندان مهاجرانیم و صاحبان خلافت، نه آنها، به من بگو می خواهی چه کنی؟

حسین گفت: به خاطر دارم که سوی کوفه روم که شیعان آنجا و سران اهل کوفه به من نامه نوشته اند و از خدا خیر می جویم.

ابن زبیر بدو گفت: اگر کسانی همانند شیعیان تو را آنجا داشتم، از آن چشم نمی پوشیدم.

گوید: آنگاه از بیم آنکه مبادا حسین بدگمان شود گفت: اگر در حجاز بمانی و اینجا به طلب خلافت برخیزی ان شاءالله مخالفت نخواهی دید.

آنگاه برخاست و از پیش وی برفت. حسین گفت: این، هیچ چیز دنیا را بیشتر از این دوست ندارد که از حجاز سوی عراق روم که می داند با حضور من چیزی از خلافت به او نمی رسد و مردم او را با من برابر نمی گیرند، دوست دارد از اینجا بروم که حجاز برای وی خالی بماند.