از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

بازم سخن رانی های امام حسین قبل از شروع جنگ:

... "آیا اندک تردیدی دارید که من پس دختر پیمبرتانم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما یا قوم دیگر به جز من پسر دختر پیمبری وجود ندارد، تنها منم که پسر پیمبر شما هستم. به من بگویید آیا به عوض کسی که کشته ام یا مالی که تلف کرده ام یا قصاص زخمی که زده ام، از پی منید؟"

 اما خاموش ماندند و با وی سخن نکردند.

آنگاه بانگ زد:

"ای شبث بن ربیعی، ای حجار بن ابجر، ای قیس بن اشعث، ای یزیدبن حارث! مگر به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغستانها سرسبز شده و چاهها پر آب شده  و پیش سپاه آماده ی خویش می آیی، بیا".

"گفتند: ما ننوشتیم.

گفت: سبحان الله، چرا به خدا شما نوشتید."

آنگاه گفت:

"ای مردم! اگر مرا نمی خواهید بگذاریدم از پیش شما به سرزمین امانگاه خویش روم"

"قیس بن اشعث گفت: چرا به حکم عموزادگانت تسلیم نمی شوی؟ به خدا با تو رفتاری ناخوشایند نمی کنند و از آنها بدی به تو نمی رسد."

حسین بدو گفت: ...." نه به خدا مانند ذلیلان تسلیم نمی شوم و مانند بردگان گردن نمی نهم".....

آنگاه مرکب خویش را خوابانید و عقبه بن سمعان را بگفت تا آنرا زانوبند زد و قوم حمله کنان سوی وی آمدند....