از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

امام حسین لا به لای مذاکراتش با فرستاده های ابن زیاد، سه تا حالت پیشنهاد میده و بهشون میگه بذارین یکی از این سه تا کار رو بکنم (تمام متن دقیقا از متن کتاب نوشته شده):

"یکی از سه چیز را از من بپذیرید، یا به همان جا که از آن آمده ام باز می گردم، یا دست در دست یزید ابن معاویه می نهم که در کار فیما بین، رای خویش را بگوید یا مرا به هر یک از مرزهای مسلمانان که می خواهید بفرستید که یکی از مردم مرز باشم و حقوق و تکالیفی همانند آنها داشته باشم."

"عقبه ابن سمعان گوید: همراه حسین بودم با وی از مدینه به مکه رفتم و از مکه به عراق، تا وقتی کشته شد از او جدا نشدم و از سخنان وی با کسان در مدینه و مکه و در راه عراق و در اردوگاه تا به روز کشته شدنش یک کلمه نبود که نشنیده باشم، به خدا آنچه مردم می گویند و پنداشته اند نبود و نگفته بود که دست در دست یزید بن معاویه نهد یا اورا به یکی از مرزهای مسلمانان فرستند، بلکه گفت "بگذارید در زمین فراخ بروم تا ببینم کار کسان به کجا می کشد"."

----

من نمی خواستم این مطلب بالا رو بنویسم، و علت نوشتنش این بود که میخواستم قضیه ی حر و اومدنش به سپاه امام حسین رو بنویسم. آخه اونجا یه حرفی میشه از سه تا حالت پیشنهاد شده ی امام. حالا با توجه به اینکه این نوشته ی بالا اون سه حالت رو رد می کنه، من نمی دونم حر چرا اون حرف رو می زنه و قضیه چی بوده ولی به هر حال قضیه ی حر این طوریه (عین متن کتاب رو آوردم):

"عدی بن حرمله گوید: وقتی عمربن سعد حمله برد، حربن یزید بدو گفت: خدایت قرین صلاح بدارد با این مرد جنگ می کنی؟

گفت: به خدا، جنگی که دست کم سرها بریزد و دست ها بیفتد.

گفت: به یکی از سه چیز که به شما گفت رضایت نمی دهید؟

عمربن سعد گفت: به خدا اگر کار با من بود رضایت می دادم، اما امیر تو این را نپذیرفت.

گوید: حر بیامد  و با کسان ایستاد، یکی از مردم قومش نیز با وی بود به نام قره پسر قیس [متن کتاب خوب نخورده بود، امیدوارم اسم رو درست نوشته باشم]، حر بدو گفت: امروز اسبت را آب داده ای؟

گفت: نه

گفت: نمی خواهی آبش دهی؟

قره گوید: به خدا پنداشتم که می خواهد دور شود و حاضر جنگ نباشد و نمی خواهد به هنگام این کار او را ببینم و از او خبر دهم، گفتمش: آبش نداده ام و می روم و آبش می دهم.

گوید: از جایی که وی بود دور شدم.

گوید: به خدا اگر مرا از مقصود خویش آگاه کرده بود، با وی پیش حسین رفته بودم.

گوید: بنا کرد، کم کم به حسین نزدیک شد، یکی از قوم وی به نام مهاجر پسر اوس گفت: ای پسر یزید چه می خواهی؟ می خواهی حمله کنی؟

گوید: او خاموش ماند و لرزش سراپایش را گرفت.

مهاجر گفت: به خدا کار تو شگفتی آور است، هرگز به هنگام جنگ ترا چنین ندیده بودم که اکنون می بینم، اگر به من می گفتند: دلیرترین مردم کوفه کیست از تو نمی گذشتم، این چیست که از تو می بینم؟

گفت: به خدا خودم را میان بهشت و جهنم مردد می بینم، به خدا اگر پاره پاره ام کنند و بسوزانند چیزی را بر بهشت بر نمی گزینم.

گوید: آنگاه اسب خویش را بزد و به حسین علیه السلام پیوست و گفت: خدایم فدایت کند، من همانم که ترا از بازگشت بداشتم و همراه تو شدم و در این مکان فرودت آوردم. به خدایی که جز او خدایی نیست گمان نداشتم این قوم آنچه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به اینجا بکشد. به خوش می گفتم که قسمتی از دستور این قوم را اطاعت می کنم که نگویند از اطاعتشان برون شده ام ولی آنها این چیزها را که حسین می گوید می پذیرند، به خدا اگر می دانستم که نمی پذیرند چنان نمی کردم، اینک پیش تو آمده ام و از آنچه کرده ام به پیشگاه پروردگارم توبه می برم، ترا به جان یاری می کنم تا پیش رویت بمیرم. آیا این را توبه ی من می دانی؟

گفت: آری، خدا توبه ات را می پذیرد و تو را می بخشد، نام تو چیست؟

گفت: من حرم پسر یزید.