از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

وقتی حبیب ابن مظاهر، از یاران امام حسین، رو می کشن، دو نفر در کشتن همدست بودن. از اونجایی که سر های بریده رو می بردن تا جایزه بگیرن، اینا قرار می ذارن که یکیشون سر رو به اسبش آویزون کنه و توی کوفه یه چرخی بزنه تا مردم بفهمن که اینم همدست بوده توی کشتنش و بعد بده اون یکی ببره قصر ابن زیاد و پاداش رو بگیره.

"گوید: قاسم پسر حبیب که در آن وقت نزدیک بلوغ بود، وی [منظورش نفر دومه که سر رو به گردن اسبش آویزون کرده و داشته می برده قصر تا جایزه رو بگیره] را بدید و با سوار برفت و از او جدا نشد، وقتی به درون قصر می شد با وی به درون می شد و چون برون می شد با وی برون می شد که تمیمی [ اسم همون شخص سوار بر اسب هست] از او بدگمان شد و گفت: پسرکم، چکار داری که مرا دنبال می کنی؟

گفت: چیزی نیست.

گفت: چرا پسرکم بگو.

گفت: این سر که همراه توست، سر پدر من است، آن را به من می دهی که به خاک کنم؟

گفت: پسرکم، امیر رضا نمی دهد که آن را به خاک کنند. من می خواهم امیر به سبب کشتن وی مرا پاداش نیک دهد.

پسر بدو گفت: "اما خدایت بر ای کار پاداش بسیار بد می دهد. به خدا او را که بهتر از تو بود کشته ای" و بگریست.

گوید: پسر بماند و وقتی بالغ شد هدفی جز دنبال کردن قاتل پدر نداشت مگر فرصتی به دست آورد و او را به انتقام پدر بکشد.

گوید: به روزگار مصعب بن زبیر که در باجمیرا (امیدوارم اسم رو درست نوشته باشم) به جنگ بود، پسر وارد اردوگاه مصعب شد و قاتل پدر را دید که در خیمه ی خویش بود و هم چنان به دنبال وی و انتظار فرصت برفت و بیامد و نیمروزی که خواب بود بر او در آمد و با شمشیر چندانش بزد که جان داد.