از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

گوید: وقتی سر حسین را با کودکان و خواهران و زنان وی پیش عبیدالله بن زیاد آوردند، زینب بدترین جامه ی خویش را به تن کرده بود و ناشناس شده بود که کنیزانش به دور وی بودند و چون در آمد بنشست.

گوید: عبیدالله بن زیاد گفت: "این زن نشسته کیست؟"

اما او سخن نکرد و عبیدالله سخن خویش را سه بار گفت و هر بار زینب خاموش ماند. عاقبت یکی از کنیزانش گفت: " این زینب دختر فاطمه است"....

گفت: "کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟"

گفت: "کشته شدنشان به قلم رفته بود و به آرامگاه خویش رسیدند. خدا تو را با آنها فراهم می کند تا در پیشگاه وی حجت گویید و از او داوری خواهید."

----

بعد از اینکه سر امام حسین و تمام یارانش رو برای ابن زیاد می برن، توی کوفه می گردونن سرها رو و بعدش می فرستن برای یزید.

نمی دونم این نقل قول کتاب چقدر حقیقت داره ولی اگه داشته باشه جالبه: وقتی فرستاده میره پیش یزید و مژده ی پیروز شدنشون رو با آب و تاب میده (طولانی می شد اگه می نوشتم )، این طوری میشه:

گوید: چشم یزید اشک آلود شد و گفت : " از اطاعت شما بی کشتن حسین نیز خشنود می شدم، خدا پسر سمیه را لعنت کند، به خدا اگر کار وی به دست من بود می بخشیدمش، خدا حسین را رحمت کند."