از کتاب تاریخ یعقوبی:

دقیقا یادم نیست که تاریخ طبری هم چنین چیزی نقل می کرد یا نه و اینکه چقدر صحت داره، ولی به هر حال این تیکه رو از تاریخ یعقوبی می نویسم:

از امام سجاد نقل شده که میگه همون شبی که بامدادش پدرم کشته شد، اومد داخل خیمه و شعری خوند (که شعر و معنیش توی کتاب ذکر شده) که امام سجاد و زینب متوجه منظورش میشن و می فهمن که منظورش اینه که فردا قراره کشته بشن.

امام سجاد میگه که گریه راه گلوم رو گرفت ولی جلوی اشکمو گرفتم ولی عمه ام زینب که شنید : ".. و شان زنان نازکدلی و بیتابی است، بی اختیار سربرهنه و دامن کشان از جا می جست و می گفت: وای از بی برادری، [کاش] مرگ زندگی را از من گرفته بود ...". "پدرم به او نگریست و غصه ی خود را فرو خورد و سپس گفت: خواهر خدا را پرهیزگار باشه که مرگ ناچار می رسد." پس زینب لطمه بروی خویش زد و بیهوش افتاد و فریاد کرد: ای وای، بی برادر شدم. امام پیش رفت و آب بروی خواهر ریخت و باو گفت: خواهرا، بشکیبایی خدا، شکیبا باش، چه مرا و هر مسلمان را به پیامبر خدا اقتدا باید".

---

پی نوشت 1: من توی "" گذاشتم متن رو چون همه اش دقیقا متن کتابه، اما جاهایی که عربی داشته حذف کردم و اون جاهایی هم که ... داشته، یعنی توضیحات بیشتر بوده ولی من همه اش رو ننوشتم، چون مفهوم خاصی به متن اضافه نمی کرد.

پی نوشت 2: واقعا آدم وقتی این کتابای تاریخو می خونه تازه می فهمه امام و خواهر بردادراشون و کل خانواده شون واقعا آدم های معمولی بودن، مثل ما، اونا هم گریه می کنن، ناراحت میشن، جیغ می زنن، بی تابی می کنن و خیلی کارای دیگه.