یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

روی روفرشی خانه که گل های ریز و درشت قالی لاکی رنگ را پوشانده تا آفتاب رنگشان را نبرد، چهار زانو زده با شلواری سرمه ای و پیراهن بلندی روی آن. به خاطر سرمای سوزدار منطقه، بلوز جلوباز دیگری هم روی پیراهن بلندش به تن کرده. آن قدر همیشه دست هایش در آب است و ظرف می شوید که عادت دارد همیشه سر آستین هایش را تا کند یا به قول خودش "ور بمالد". الان هم آستین هایش را "ورمالیده". روسری گلدار سفیدش حاشیه ای قهوه ای دارد. الان که بخاری روشن است، حس گرگرفتگی دارد و جلوی روسری اش را باز گذاشته ( بخاری هم به خاطر دختر و دامادش این قدر زیاد است، وگرنه اگر به خودش بود که بخاری خاموش یا خیلی کم بود).

هاون برنجی اش را جلویش گذاشته و با دسته ی هاون هی زعفران ها را می کوبد تا خوب سابیده شوند. قوطی آبی رنگ زعفرانش را که فکر می کنم بیشتر از بیست سال است دارد، گذاشته کنار هاون تا زعفران های سابیده را بریزد توی آن. فردا مهمان دارد، دو تا از دخترهایش و یک پسرش و خانواده ی داماد کوچکش مهمانش هستند. زعفران ها را هم برای ناهار فردا دارد می کوبد.

این کارها از کارهای سنتی خانه اش است، ولی این طوری نباید نگاهش کرد. از آن طرف کلی هم امروزی است. همین چند دقیقه پیش داشت می گفت که اینترنت کامپیوترش وصل نمی شود و به قول خودش از پنج چراغ مودمش، فقط دو تایش روشن می شود.

با اینکه سنتی است، ولی بلد است با کامپیوتر کار کند، البته همه چیزش را که نه، ولی چیزهایی که لازم دارد را بلد است. حتی کلاس هم رفته، آن هم در سن شصت سالگی. الان چندسالی هم از دهه ی ششم زندگیش را گذرانده. تقریبا هر روز یک بار سری به ایمیل هایش می زند و اووو و مسنجرش را چک می کند، آخر دو تا از بچه هایش خارج اند: یکی آلمان، یکی آمریکا. البته نه اینکه هر روز با آن ها حرف بزندها، نه. آن ها که همیشه پشت خط نیستند، ولی هر روز میرود ایمیلش را چک می کند شاید برایش پیامی فرستاده باشند، یا خودش پیامی می فرستد و احوالی می پرسد. تمام مناسبت های مربوط به ائمه را هم که در تقویم می بیند یا از تلویزیون می شنود تبریک و تسلیت می گوید. تازه هیچ کدام از تاریخ های تولد و سالگردهای ازدواج را هم فراموش نمی کند.

الان که دخترش از آلمان آمده خوشحال است و کمتر با اینترنت کار دارد ولی باز هم به خاطر پسرش هر روز به مسنجرش سر می زند. اصلا برای همین، امروز می خواست اینترنتش را درست کند، ولی خب خدا رو شکر پسرش امروز ظهر زنگ زد و خیالش راحت شد، حالا دیگر تا فردا کاری با اینترنت ندارد، درست هم نشد نشده. البته عصری که داماد کوچکش آمد برایش درست کرد و الان خیالش راحت تر است. همه چیز روی روال است، حتی از روال هم آن طرف تر، فردا مهمان دارد، آن هم خانه ای که شاید سالی یک بار بیشتر مهمان نداشته باشد...


[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٢ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب