یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

الان داشتم تاریخ طبری رو می خوندم. این قدر روایاتش کامل و دقیق و قشنگه که آدم احساس می کنه توی متن حادثه قرار گرفته. به نظرم حتما آدم باید بخوندش، تا حالا اصلا همچین تصوری از این کتاب نداشتم.

کلا کتاب تاریخ طبری (که اینجا می تونین توضیحشو بخونین) نقل قولا رو گردآوری کرده و لزوما هرچی توش نوشته شده درست نیست ولی خب چیزایی که آدمای مختلف یه جور نقل قول کردنو میشه پذیرفت (البته بازم فقط میشه گفت به احتمال زیاد درستن).

یه خوبی این کتاب اینه که مثل کتابای امروزی نیست که کلی هندونه زیر بغل اماما و پیغمبرا گذاشته باشه و براش اسم بردن پیامبر یه خط طول بکشه (حضرت فلان روحی و قلبی و جدی فداه و از این حرفا!!!). همه چیز دقیقا به شیوه ی تاریخی توضیح داده شده و توصیف شده، هیچ اغراقی هم در کار نیست، نویسنده هم قربون صدقه ی هیچ کس نمی ره، هیچ کسم لعن و نفرین نمی کنه.

من یه قسمت از کتابو خوندم، کاملا روم تاثیر گذاشت، انگار این اتفاق همین لحظه و همین جا داره می افته، اصلا یه جوری شدم. اون بخشی که دارم می خونم مربوط به فوت پیامبر و بیماری پیامبر قبل از فوت و اتفاقاتی هست که بعد از فوت پیامبر می افته. یه جوری اتفاقا رو دقیق توصیف کرده که واقعا برام انگاری همین الان زمان فوت پیامبره.

یه تیکه اش که برای من خیلی جالب بود و به نظرم فرسنگ های فاصله ی اخلاق پیامبرو با اخلاق آدمایی مثل من نشون میده، اینجا می ذارم:

 

فضل بن عباس گوید: پیمبر پیش من آمد، بیرون رفتم، تبدار بود و سرش را بسته بود. به من گفت: "دستم را بگیر" دست وی را گرفتم تا به منبر نشست، آنگاه گفت: "میان مردم بانگ بزن" و چون کسان نزد وی فراهم شدند گفت:

"... حقوقی از شما به گردن من است. اگر به پشت کسی تازیانه ای زده ام، اینک پشت من، بیاید تلافی کند. اگر به عرض کسی ناسزا گفته ام اینک عرض من بیاید و تلافی کند...آن کس را بیشتر دوست دارم که حق خویش را از من بگیرد یا حلال کند تا با خاطری آسوده به پیشگاه خدا روم و پندارم این بس نیست و باید چند بار در این مقام آیم".

 

خیلی جالبه که پیغمبر با این مقامش، با اون حالش (که توی کتاب کامل توصیف شده و واقعا حالش بد بوده)، بلند شده رفته مسجد که اینا رو بگه به مردم.

 

در ادامه اش یه نفر میگه من سه درم ازت طلبکارم، پیامبر به فضل میگه سه درم به این بدین. بعد یکی بلند میشه میگه اون سه درم رو من باید بدم. پیامبر میگه چرا؟ میگه چون به ناحق از غنائم گرفتم. پیامبر میگه چرا به ناحق گرفتی؟ میگه محتاج بودم. پیامبر به فضل میگه سه درمو از این بگیرین و به اون بدین.

بعد پیامبر میگه: "ای مردم، هرکه از صفتی ناخوش بر خویشتن بیم دارد برخیزد تا برای او دعا کنم".

یه نفر یه چیزی میگه و پیامبر براش دعا می کنه.

نفر دوم میگه: ای پیامبر خدا، من دروغگویم، من منافقم و گناهی نیست که نکرده باشم.

عمربن خطاب برخاست و گفت: ای مرد خودت را رسوا کردی.

پیامبر گفت: ای عمر، رسوایی دنیا آسانتر از رسوایی آخرت است. آنگاه گفت: خدایا راستی و ایمان به او عطا کن و او را سوی نیکی بگردان.

 

واقعا برام جالبه که پیامبر با اون حال واسه همچین آدمی دعا می کنه. اگه یه آدمی مثل من بود، تو حالت مریضی (مریضا معمولا حوصله ندارن با آدم خوب و خوش اخلاق صحبت کنن، چه برسه به اینکه یکی بیاد بگه من کلا از بیخ داغونم، واسم دعا کن!!)، چیکار میکردم؟!!

 

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب