از کتاب آنگاه هدایت شدم (جلد اول):

این کتاب توسط کسی نوشته که در اصل پیرو یکی از فرقه های صوفیه بوده، بعدا کمی به وهابیت گرایش پیدا کرده و در نهایت شیعه شده و این کتاب در واقع سیر زندگی این فرد رو نشون میده که چطوری شیعه شده.

تو یه قسمت از کتاب از علمای شیعه در مورد توسل کردن شیعه ها سوال می کنه که در واقع همون چیزی هست که باعث میشه وهابی ها شیعه ها رو تکفیر کنن و بگن اینا مشرک هستن و مسلمون نیستن.

جوابش رو از آقایی به نام شرف الدین که از علمای شیعه بوده می گیره و قضیه رو این طور تعریف می کنه:

"آقای سید شرف الدین از علمای شیعه است، هنگامی که در زمان عبدلاعزیز آل سعود به زیارت خانه ی خدا مشرف شد، از جمله علمایی بود که به کاخ پادشاه دعوت شده بود که -طبق معمول- در عید قربان به او تبریک بگویند و هنگامی که نوبت به وی رسید و دست شاه را گرفت، هدیه ای به او داد و هدیه اش عبارت بود از یک قرآن که در جلدی پوستین نگهداشته شده بود. ملک هدیه را گرفت و بوسید و به عنوان احترام و تعطیل بر پیشانی خود گذاشت.

سید شرف الدین ناگهان گفت: این پادشاه چگونه این جلد را می بوسی و تعظیم می کنی در حالی که چیزی جز پوست یک بز نیست؟

ملک گفت: غرض من قرآنی است که در داخل این جلد قرار دارد نه خود جلد! آفای شرف الدین فورا گفت: احسنت ای پادشاه! ما هم وقتی پنجره ی در اطاق پیامبر را می بوسیم، می دانیم که آهن، هیچ کاری نمی تواند بکند ولی غرض ما آن کسی است که ماورای این آهن ها و چوبها قار دارد. ما می خواهیم رسول الله را تعظیم و احترام نماییم، همانگونه که شما با بوسه زدن بر پوست بز، می خواستی قرآنی را تعظیم نمایی که در جوف آن پوست قرار دارد.

حاضرات تکبیر گفتند و او را تصدیق نمودند. آنجا بود که ملک ناچار شد اجازه دهد، حجاج با آثار رسول خدا تبرک جویند ولی آن که پس از او آمد، به قانون گذشته شان بازگشت."