یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اونایی که با این نوشته ها مخالفن، می تونن نخونن نیشخند. اون کتابی که داشتم ازش می نوشتم که تموم شد، الان اومدم بقیه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر رو بخونم که فهمیدم کاملا به صورت اتفاقی من آخرین بار دقیقا تا قضیه ی مربوط به رحلت پیامبر خوندم!

پس این قسمتی که می نویسم بازم مربوط به قضایای رحلت پیامبر هست. اگه به نظرتون چیزایی که می نویسم غلط هست، می تونین به ناشرای کتاب مراجعه و اعتراض کنید، من مسئولیتی در قبال درستی یا نادرستی مطالب کتاب ها ندارم، صرفا اونا رو نقل می کنم تا اگه کسی علاقه مند هست بره کتاب بخونه در این زمینه، همین و بس.

-----

اگه بقیه ی موضوعات این کتابو توی همین وبلاگ دنبال کرده باشین، می دونین که کسی که داره تعریف می کنه در واقع کارآگاه معاویه هست که قراره راجع به عایشه تحقیق کنه و حین انجام وظیفه اش با آدم های مختلفی مصاحبه و صحبت می کنه و اون چیزی که اینجا میارم هم نتیجه ی صحبتش با یه بنده خدایی هست. از اونجایی که کتاب خیلی با آب و تاب توضیح داده و من نمی خوام خیلی طولانی کنم مطلب رو و چندین صفحه بنویسم، خودم مختصرش رو "به بیان خودم" می نویسم:

پیامبر چند روز قبل از وفاتشون تب می کنن. قبلا هم کسالت براشون پیش می اومد، اما هیچ وقت این طوری نبود که کلا توی بستر بیفته پیامبر و نتونه به مسجد بره. در روزهایی که پیامبر کسالت داشتند من (ابوالعباس فرزند عباس عموی پیامبر) و علی ابن ابی طالب زیر بغل پیامبر رو می گرفتیم و اونو تا مسجد می بردیم.

تا اون روز من ( ابوالعباس فرزند عباس) نشنیده بودم که برای پیامبر طبیب بیارن، اما اون روز عایشه دنبال طبیب فرستاد. میرن اسماء رو میارن که قابله و طبیب بوده و میگه بیماری پیامبر زکام هست و باید بخوابه تا بعد از چند روز خوب بشه.

اما دو روز بعد حال پیامبر بدتر میشه و دنبال طبیب یهودی می فرستن. با پرسیدن در مورد سوابق بیماری پیامبر، طبیب یهودی تشخیص میده که پیامبر به بیماری ذات الجنب مبتلا هست و باید گرم نگهش دارین تا خوب بشه.

همون روز بعد از اینکه طبیب یهودی میره برای پیامبر از هفت چاه آب مدینه، هفت ظرف آب میارن و پیامبر بعد از خوردن اونا میگه احساس می کنم حالم بهتر شده و حال پیامبر کمی بهتر میشه.

حال پیامبر طوری بهتر میشه که همه فکر می کنن دیگه خوب شده، مخصوصا که به مسجد هم رفته، البته پیامبر چند دقیقه بیشتر نمی تونه توی مسجد بمونه و به کمک عایشه بر می گرده به منزل. اما خبر بهبود پیامبر همه جا می پیچه.

اما وقتی ابوالعباس به خونه اش میره می بینه که پدرش (عباس، عموی پیامبر) متفکر نشسته. ازش می پرسه قضیه چیه و پدرش جواب میده من تصور نمی کنم پیامبر بهبود پیدا کرده باشه و عقیده دارم رحلت می کنه.

ابوالعباس به پدرش میگه تو که تخصص علم طب نداری و نتونستی بیماری رو تشخیص بدی. پدرش می گه اما از روی تجربه ای که دارم می تونم بفهمم که پیغمبر بهبود پیدا نمی کنه و زندگی رو بدرود می گه.

و بعد میگه که من در مورد علی ابن ابی طالب مشوش هستم. وقتی پسرش دلیلش رو می پرسه می گه من می دونم که پیامبر میل داره که علی (ع) جانشینش باشه ولی هنوز اون رو به جانشینی خودش تعیین نکرده  و اگر پیامبر قبل از تعیین جانشینش از دنیا بره، این سرخ مو (منظور عایشه ام المومنین هست)  نمی ذاره که علی ابن ابی طالب جانشین پیامبر بشه. ما نباید بذاریم حق علی ابن ابی طالب پامال بشه.

بنابراین از پسرش می خواد که به منزل حضرت علی بره و ازشون بخواد بیان اونجا تا باهاشون صحبت کنه. پسرش میره به منزل حضرت علی و فاطمه و ازشون می خواد بیان و با پدرش صحبت کنن.

وقتی حضرت علی و فاطمه می رن به منزل حضرت عباس، عموی پیامبر، ایشون به حضرت علی میگه تو باید نزد پیامبر بری و ازش بخوای که تو رو به طور علنی جانشین خودش کنه. من تردیدی ندارم که عایشه و پدرش همدست هستند تا بعد از پیامبر ابوبکر جانشین رسول خدا بشه. اما اگه تو زودتر به پیامبر بگی که تو رو جانشین خودش کنه، نقشه ی عایشه و ابوبکر باطل می شه.

اما حضرت علی میگه من به دو دلیل این کارو نمی کنم: اول اینکه جانشین پیامبر باید از جانب خدا تعیین بشه و من نمی تونم برم به پیامبر بگم منو جانشین خودت کن و دوم اینکه اگر پیامبر این کارو نکرده عجله ای نیست و این خلاف ادبه که من برم به پیامبر چنین چیزی بگم.

عموی پیامبر از فاطمه هم می خواد که به پدرش بگه این موضوع رو، اما حضرت فاطمه میگه من نمی تونم چنین کاری بکنم تا پدرم فکر کنه دختر و دامادش انتظار مرگش رو می کشن.

بعد از این صحبت ها، حضرت علی و فاطمه برمی گردن منزلشون و ابوالعباس پسر عباس (که کسی هست که این وقایع رو تعریف می کنه) چون خیلی خسته بوده می خوابه و همون روز پیامبر رحلت می کنن.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب