یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

بعد از رحلت پیامبر ابوالعباس هم مثل خیلی های دیگه به منزل پیامبر میره تا بدن پیامبر رو ببینه (شاید هم بتونیم بگیم برای تسلیت گفتن و هم دردی کردن یا چیز مشابهی رفته). من ادامه ی این موضوع رو بعضی جاها به زبون خودم و بعضی جاها که توی گیومه میذارم با عین جملات کتاب میگم:

ابوالعباس توضیح میده که دیدم که عایشه از اتاق بیرون رفت و به سمت مسجد رفت و اونجا به پدرش ملحق شد. با اینکه تاریکی اون قدر زیاد نشده بود که من اونها رو نبینم، اما اونا اونقدر سرگرم صحبت کردن بودن که متوجه من نشدم.

"عایشه گفت: ای پدر، آیا تصدیق می کنی که پیش بینی من صحیح بود؟ ابوبکر گفت افسوس که پیش بینی تو صحیح شد و رسول الله از بین ما رفت. عایشه گفت ای پدر من به تو گفتم همینکه پیغمبر فوت کرد تو باید جانشین او شوی؟ ابوبکر گفت جانشین پیغمبر را باید خدا تعیین کند و من نمی توانم خود را جانشین پیغمبر نمایم.

وقتی این حرف را شنیدم، متوجه شدم که نظریه ابوبکر راجع به انتخاب جانشین پیغمبر، شبیه به نظریه ی علی بن ابی طالب (ع)  است و او نیز عقیده دارد که جانشین پیغمبر را باید خدا معین کند. عایشه گفت: ای پدر در این شهر سه دسته وجود دارد که هریک از آنها برای جانشینی پیغمبر یک نامزد در نظر گرفته اند.

دسته ی اول قبیله ی هاشمی است که نامزد آنها علی (ع) می باشد و تو میدانی که علی (ع) برای تو رقیبی خطرناک به شمار می آید."...

"دسته ی دوم انصار هستند. نامزد انصار معلوم نیست و از چند نفر برای جانشینی پیامبر اسم می برند."...

"دسته ی سوم مهاجرین هستند که از مکه به مدینه مهاجرت کرده اند و ما جزو آن دسته هستیم. مهاجرین در مورد تو ای پدر وحدت کلمه دارند و تو اگر خود را نامزد جانشینی پیغمبر کنی تمام مهاجرین تو را خلیفه ی مسلمین خواهند دانست."...

"ابوبکر مرتبه ای دیگر از قبول پیشنهاد عایشه امتناع کرد و گفت چگونه ممکن است که مردی مثل من دعوی جانشینی پیغبر را بکند."

(برای اینکه طولانی نشه، از این جا به بعدش رو خودم تعریف می کنم).

عایشه به ابوبکر میگه من نمی تونم تو رو قانع کنم و باید به عمربن خطاب بگم بیاد قانعت کنه. میره عمر رو میاره و ابوبکر دوباره همون حرفی که زده رو به عمر می زنه و میگه جانشین پیامبر رو خدا باید انتخاب کنه، اما عمر میگه تو انتظار داری جبرئیل بهت نازل بشه؟ جبرئیل فقط به پیامبر نازل می شد و تموم.

ابوبکر یه بار دیگه تاکید می کنه که درسته که جبرئیل بر پیامبر فقط نازل می شد، اما اگه خدا بخواد کسی رو جانشین پیامبر کنه یه جوری بهش خبر میده.

عمر میگه الان با اینکه فقط چند ساعت از فوت پیامبر میگذره، مسلمونا مضطرب شدن و تو اون کسی هستی که زمان پیامبر خیلی بهش نزدیک بودی و برای پیشرفت اسلام از دادن مالت دریغ نکردی و مهاجرین و انصار تو رو قبول دارند و برات احترام قائل هستند.

در همین حین حضرت علی میاد که بره به سمت منزل پیامبر. گوینده میگه من نمی دونم چطور فاطمه متوجه شد که ابوبکر و عمر و عایشه مشغول کنکاش هستن، اما زمانی که حضرت علی به سمت منزل پیامبر میره، حضرت فاطمه از اونجا میاد بیرون و به حضرت علی میگه، ببین با اینکه چند ساعت از فوت پدرم میگذره، عایشه و ابوبکر و عمر مشغول زمینه سازی هستن که ابوبکر رو به جای پدرم بنشونند. حضرت علی تلاش می کنه تا فاطمه رو آروم کنه و در همون زمان دو نفر دیگه میان که یکی شیخ قبیله ی اوس و یکی شیخ قبیله ی خزرج هست.

این دو نفر هم اومده بودن که برن منزل پیامبر، اما وقتی می بینن ابوبکر و سایرین دارن بحث می کنن، صبر می کنن تا با اونا راجع به جانشینی پیامبر صحبت کنن. این دو نفر که از دو قبیله ی اوس و خزرج بودن، هر دو جزو انصار حساب می شن. شروع می کنن به بحث کردن در مورد اینکه جانشین پیامبر باید از انصار باشه و هر کدوم میگن من باید جانشین پیامبر باشم! خلاصه این بحث رو ابوبکر اون شب خاتمه میده.

ابوالعباس هم میره به منزل پیامبر و می بینه که خیلی ها اونجا جمع هستن. عایشه به سمت زن های پیامبر میره و باهاشون صحبت می کنه و بعد به سمت ابوبکر و عمر میره و در نهایت میاد رو به حضرت علی می کنه و با صدای بلند میگه ای علی، من از طرف تمام زنان و مردایی که اینجا هستم از تو می خوام که جسد پیامبر رو بشوری و تو و عباس (عموی پیامبر) بدن پیامبر رو دفن کنین.

گوینده میگه من خیلی تعجب کردم که این حرف رو از دهان عایشه شنیدم، گرچه خودم معتقد بودم که هیچ کس مثل علی ابن ابی طالب شایستگی انجام این کارو نداره، اما شنیدن اون حرف از دهان عایشه واقعا حیرت آور بود و من نمی دونستم عایشه از روی صمیمیت این پیشنهاد رو به حضرت علی داده یا خدعه ای در کاره.

بعد عایشه میگه به نظر من فردا ظهر جنازه ی پیامبر رو بشورین تا عده ای از افراد بنی هاشم که حضور ندارند هم برسن و این کار با حضور تمام مردای قبیله ی هاشم اتفاق بیفته.

گوینده بازم تاکید می کنه که من سوءظن داشتم نسبت به این حرکت عایشه و بعدا بهم ثابت شد که سوءظنم درست بوده.

فردا کم کم تمام قبیله ی هاشم میان و ظهر شروع به شستن بدن پیامبر می کنن. از اونجایی که میخوان احترام پیامبر رو حفظ کنن و جلوی اون همه آدم بدنش رو برهنه نکنن، پیامبر رو با لباس غسل می دن و این باعث می شه کار بیشتر طول بکشه و غسل و به خاک سپاری تا عصر طول می کشه.

گوینده میگه ما مردای قبیله ی هاشم نمی دونستیم که در همون زمان که ما مشغول کفن و دفن هستیم، عایشه مجمعی به وجود آورده که بدون حضور مردای قبیله ی هاشم ابوبکر رو به عنوان جانشین پیامبر تعیین کنن.

-------

اینجا تحقیقاتی که در مورد عایشه از ابوالعباس (پسر عموی پیامبر) شده، تموم میشه. در ادامه شخص محقق با نماینده ی قبیله ی خزرج که هنوز در اون زمان زنده بوده، صحبت می کنه و اون قسمت ماجرا رو که ابوالعباس نمی دیده (تشکیل مجمع و این حرفا) از اون می پرسه. این شخص هم که می گم یکی از همون دو نفری هست که اون شب ابوالعباس دیده و در بحث ابوبکر و عایشه شرکت کرده. اسم این فرد هم عبدالله هست.

حالا این قسمت ماجرا رو عبدالله تعریف می کنه (اما من برای کوتاه کردن قضیه از زبون خودم توضیح میدم):

عبدالله میگه رحلت پیامبر برای ما خیلی ناگهانی بود، چون خبر خوب شدنش به ما رسیده بود. وقتی خبر رو شنیدیم به منزل پیامبر رفتیم و در راه ابوبکر و عایشه رو دیدیم و تو بحثشون شرکت کردیم. بعد به منزل پیامبر رفتیم و بعدش هم من برگشتم خونه.

نصف شب صدایی منو بیدار کرد، غلامم در رو باز کرد و معلوم شد که غلامی از طرف عایشه اومده و برای من پیامی آورده. پیغام این بود که فردا ظهر در تیمچه ی بازرگانان مدینه حضور پیدا کنم، چون در اونجا مجمعی برای تعیین جانشین پیامبر برگزار میشه. پرسیدم چرا اون موقع؟ غلام گفت چون اون موقع موقعی هست که همه می تونن شرکت کنن. گفتم باشه به عایشه بگو من اون موقع میام به محل قرار.

غلام میگه اما نکته ی دیگه ای هم هست که عایشه گفته که بگم و اون این هست که سود (شیخ قبیله ی اوس) با جدیت مشغول اقدام شده تا خودش رو خلیفه کنه و تو نباید بذاری اون خلیفه بشه.

غلام که میره، عبد الله هم میره به منزل دو تا از افراد طائفه شون و بهشون میگه که عایشه چه پیغامی داده و میگه که سود داره تلاش می کنه که خودش خلیفه بشه.

در ادامه عبدالله میگه من بعد از چند سال فهمیدم که عین همون پیام رو اون شب عایشه برای سود هم فرستاده و به اون هم گفته عبدالله داره تلاش می کنه تا خلیفه بشه و تو نباید بذاری اون خلیفه بشه. از اون طرف کفن و دفن پیامبر رو هم ظهر انجام میده تا مردای قبیله ی هاشم نیان به محل قرار.

به این ترتیب موقع تشکیل مجمع، افراد قبیله ی اوس و خزرج هر کدوم مانع به خلافت رسیدن اون یکی میشن و نقشه ای که کشیده شده بوده به خوبی پیش میره!

ضمنا عبدالله میگه از قبیله ی هاشم هم چند نفری بودن توی مجمع اما هیچ حرفی نزدن، چون اصلا نماینده ای برای خلافت نداشتن توی اون جمع که بخوان ازش دفاع کنن.

و به این ترتیب بعد از تمام این قضیه ها، ابوبکر خلیفه میشه!


[ ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب