یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

نمی خواستم این قسمت رو بنویسم، ولی برای اینکه قضیه ی مربوط به خلافت پیامبر رو کامل گفته باشم، بقیه ی صحبت های عبدالله رو هم می نویسم (به زبون خودم می نویسم که خلاصه بشه).

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

وقتی تو تیمچه ی بازرگانان بحث ها انجام میشه و در نهایت ابوبکر خلیفه میشه و همه باهاش بیعت می کنن، همه با هم راه می افتن به سمت مسجد، طوری که ابوبکر جلوتر می رفته چون الان خلیفه ی مسلمین بوده و بقیه پشت سرش.

عبدالله تو صحن مجلس عایشه رو می بینه و عایشه ازش می پرسه نتیجه چی شد؟ عبدالله میگه پدرت خلیفه شد. عایشه می پرسه علی ابن ابی طالب مخالفت نکرد با خلیفه شدن پدرم؟ عبدالله میگه هیچ کس با خلیفه شدن پدرت مخالفت نکرد و علی و العباس هم نبودن که بخوان مخالفت کنن.

عبدالله میگه من بعدا متوجه شدم که همین سوال ها هم همه برای فریب دادن من بود، وگرنه عایشه دقیقا می دونست چه کسی به خلافت انتخاب شده و می دونست که علی ابن ابی طالب اون موقع اصلا تو تیمچه ی بازرگانان نبوده.

بعد از نماز وقتی می خواستن از مسجد برن، حضرت علی و فاطمه رو جلوی منزل پیامبر می بینن. ابوبکر وقتی حضرت علی رو می بینه می ایسته و بقیه هم همین طور. ابوبکر به حضرت علی میگه مردم من رو به عنوان خلیفه انتخاب کردن و با من بیعت کردن، تو هم با من بیعت کن.

حضرت علی و فاطمه خیلی خیلی متعجب میشن و حضرت علی می پرسه تو کی خلیفه شدی؟ ابوبکر میگه امروز ظهر. حضرت علی می پرسه کجا؟ میگه در تیمچه ی بازرگانان. حضرت علی می پرسه چرا اونجا تو رو به عنوان خلیفه انتخاب کردن؟ میگه چون مسلمین اونجا جمع شده بودن که در مورد خلافت تصمیم بگیرن.

علی (ع) می پرسه چه موقع قرار شد که مسلمین تو تیمچه جمع بشن و راجع به این موضوع تصمیم گیری کنن؟ ابوبکر میگه دیشب. حضرت علی می پرسه چه کسی این تصمیم رو گرفت؟ ابوبکر سکوت می کنه.

حضرت علی از عمر می پرسه آیا تو این تصمیم رو گرفتی؟ عمر میگه نه یا علی، دیشب غلامی از طرف عایشه ام المومنین به خونه ی من اومد و پیام داد که فردا ظهر حتما در تیمچه ی بازرگانان حاضر بشم.

عبدالله که گوینده است میگه عمر فردی صریح اللهجه و راستگو بود و هرچی می دونست گفت. علی (ع) از عمر پرسید چه کسایی در تیمچه حاضر بودن؟ عمر میگه تمام روسای قبایل و روسای خانواده ها که در مدینه حضور دارند، اعم از مهاجرین و انصار.

همون زمان حضرت علی چشمش به عبدالله می افته و ازش می پرسه تو هم بودی؟ عبدالله میگه بله، علی (ع) می پرسه چطور مطلع شدی؟ عبدالله میگه دیشب برای خواب آماده شده بودم که غلامی از طرف عایشه اومد و این پیغام رو بهم داد.

حضرت علی به العباس می گه تو خبر داشتی؟ العباس میگه نه. حضرت علی میگه منم خبر نداشتم و افراد قبیله ی هاشم هم که امروز مشغول کفن و دفن پیامبر بودند خبر نداشتند.

علی (ع) رو به جمع می کنه و میگه بر هیچ یک از شما حرجی نیست که چرا هنگام شستن و دفن پیامبر به تیمچه ی بازرگانان رفتید و اونجا راجع به مسائل سیاسی صحبت کردین و تصمیم گرفتین چون شما تصور می کردین این تصمیم از طرف تمام مسلمین گرفته شده بوده.

بعد رو به ابوبکر و عایشه می کنه و میگه

"وای بر شما که هنگام شستن و دفن جسد پیغمبر مشغول زد و بند سیاسی بودید و علم و اطلاع داشتید چه می کنید. یا ابوبکر آیا برای تو خلافت بیشتر ارزش داشت یا حضور یافتن در خانه پیغمبر، هنگامی که جسد او را می شستیم و می خواستیم به خاک سپاریم؟"

بعد از این یه مقدار دیگه هم بحث میشه که من دیگه نمی نویسم و در نهایت این میشه که ابوبکر از حضرت علی می خواد باهاش بیعت کنه و حضرت علی میگه من با تو بیعت نمی کنم، ابوبکر می پرسه چرا؟ حضرت علی می گه چون "انتخاب تو به خلیفه ی مسلمین دارای جنبه ی عادی و منظم نیست و در موقع انتخاب تو، متوسل به دسیسه شده اند و من هم در مدینه نخواهم ماند و از این شهر خواهم رفت."

----

چند روز بعد از اون واقعه غلام عبدالله اونو نصف شب بیدار می کنه و میگه ابوسفیان (رئیس قبیله ی امیه) اومده. ابوسفیان از دوست های دیرینه ی عبدالله بوده و همیشه وقتی می اومده به مدینه به منزل عبدالله می رفته.

ابوسفیان اول راجع به شایعه بودن یا راست بودن فوت پیامبر می پرسه و میگه به محض اینکه شایعه رو شنیده، با سریع السیرترین شتر خودش رو به مدینه می رسونه تا ببینه خبر درسته یا نه؟ و بعد می پرسه چه کسی خلیفه شد؟ عبدالله می گه ابوبکر. ابوسفیان دو دستش رو بلند می کنه و میگه خدا رو شکر.

عبدالله می پرسه چرا خدا رو شکر کردی؟ میگه چون بعد از اینکه خبر ناخوش شدن پیامبر رو شنیدم فکر کردم که اگر بعد از پیامبر یکی از قبیله ی هاشم، و به خصوص علی ابن ابی طالب به خلافت انتخاب بشه، من چاره ای ندارم جز اینکه طغیان کنم چون نمی تونم تحمل کنم که  یکی از افراد قبیله ی هاشم خلیفه بشه ولی الان که ابوبکر خلیفه شده، خیالم راحت شد.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب