یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز رفتم دکتر که زائده ای که پشت پلکم بود رو وردارم، نمی دونم به چیزی که اونجاست هم میگن گل مژه یا گل مژه همیشه مال توی پلکه! به هر حال ما فرض می کنیم بهش بشه گفت گل مژه نیشخند.

ساعت 10:50 قرار داشتم. همسر هم که سر کلاس بود. تنهایی رفتم اونجا. اولش با اینکه هیچ کس جلوی پیشخون پذیرش نبود، اما خانوم منشی مدام داشت با تلفن حرف می زد و هی این ور اون ور زنگ می زد تا کارای یکی از بیمارا رو هماهنگ کنه. به من گفت یه چند دقیقه صبر کن. یه پنج دقیقه ای صبر کردم، بعد بهم گفت خب حالا بده برگه تو.

یه کارت زردرنگ قبلا بهم داده بود که روش مشخص کرده بود چه روزی باید برم. یه قسمتی هم داشت که بیماری رو از بین گزینه های مختلف می شد علامت زد، ولی مال من هیچ کدوم از اونا رو علامت نزده بود و به جاش یه چیزی پایینش نوشته بود.

به هر حال، کارتو بهش دادم و بهم گفت یه نیم طبقه برو پایین، سمت راست دوباره برو پذیرش و برگه ام رو بهم پس داد.

رفتم اونجا، برگه رو بهش نشون دادم، ازم گرفت و با خودکار آبی یه ضربدر بالای پیشونی، درست بالای چشم راستم زد! یعنی همون چشمی که باید عمل روش انجام میشد.

بعد گفت برو بشین تو اتاق انتظار. پنج شیش نفری اونجا بودیم. اونجا که بودم همسر زنگ زد و من بهش گفتم فکر نمی کنم حالا حالاها نوبتم بشه با این همه آدمی که اینجا هست، پس تو وقتی کلاست تموم شد بیا اینجا. آخه کلید نداشت که بخواد بره خونه.

یه چند دقیقه ای اونجا بودم، یهویی اومدن سه نفرو با هم صدا زدن. دوباره بعد از یه ده دقیقه ای اومدن اسما رو صدا زدن که منم جزوشون بودم.

رفتیم یه جای دیگه نشستیم، یعنی یه اتاق انتظار دیگه. بعد یه خانومی اومد از هر کدوممون پرسید کدوم چشمت باید عمل بشه!! نمی دونم پس اون ضربدرو برای چی زدن؟ برای اینکه خودمون یادمون نره؟!!!

چند دقیقه بعد یه خانوم دیگه اومد، کفش های نایلونی مخصوص اتاق عمل رو پامون کرد (روی کفش خودمون البته)، یه کلاه هم سرمون گذاشت و به من گفت روسریتو در آر تا اینو سرت کنم. منم همین کارو کردم.

بعد یهویی یه صدایی شنیدم که اسم منو صدا زد، بلند شدم به سمت صدا رفتم، دیدم یه در دیگه اونجا هست. دکتره شروع کرد به صحبت کردن و گفت من دکتر بیهوشی هستم. البته منو قرار نبود بیهوش کنن، فقط بی حس کردن، ولی خب به دکتره میگن دکتر بیهوشی، دکتر بیحسی نداریم چشمک.

دکتر احوالپرسی کرد و بهم گفت دراز بکش روی تخت. از همون اول شروع کرده بود هی گفت هیچی نیست، هیچی نیست، الان تموم میشه، من فقط یه دونه کوک می زنم، با یه سوزن خیلی کوچیک، ولی درد سوزنو حس می کنی. گفتم باشه. همین طورم شد ولی انقد هی دکتر گفت الان تموم میشه، الان تموم میشه که من فکر کردم کلا عمل تموم شد نیشخند. بعد از اینکه کارش تموم شد یه پنبه مانندی رو گذاشت روی پلکم و گفت محکم نگهش دار. تو تمام مدت هم دستگاه فشارخون و ضربان قلب بهم وصل بودن مثل همیشه. فقط این فشار خونه فکر کنم درست کار نمی کردنیشخند، یه بارش کلا دستم بیحس شد اینقدر که فشار داد!!! شایدم علتش این بود که من دستم خم بود و داشتم روی پلکمو فشار می دادم.

تخت منو بردن پیش یه دکتر دیگه که سلام کرد و اسمشو گفت. منم اسممو گفتم و سلام کردم ولی گفتم ببخشید من نمی تونم چشمو باز کنم! آخه یه سری ماده دور و بر چشمم ریخته بودن که وقتی چشمو باز می کردم، اگه یه ذره اش می رفت تو کلی می سوخت چشمم (این تیکه رو من نفهمیدم، اون خانومی که همکار دکتر بیهوشی بود قرار بود چند تا قطره بریزه دور چشم اشتباهی یه کمیشو ریخت بیرون یا قرار بود ریزه تو چشم، ریخته بود بیرون!!، به هر حال کل دور چشم و توی چشم منو آغشته کرده بود و چشم می سوخت).

دکتر یه پارچه مانندی رو انداخت روی کل بقیه ی صورت من. پارچه یه جورایی چسبناک بود و تکون نمی خورد از روی صورتم. بعد بهم گفت الان لیزر می اندازم و این زائده رو بر می دارم. بعد از اینکه یهویی یه نور خیلی زیادی از پشت پلک بسته وارد چشمم شد، یهویی احساس درد کردم. انگاری نوک یه قیچی می خورد به پلکم.

پرسید چیزی حس می کنی؟ گفتم آره! گفت واقعا؟! گفتم بله! دقیقا یادم نیست چیکار کرد، شاید با یه ماده ای پلکمو آغشته کرد دوباره یا شایدم بیشتر دقت کرد، ولی از اون به بعد چیزی حس نکردم.

چند دقیقه بعد گفت خب تموم شد، خداحافظ! منم بدون اینکه تو کل مدت عمل دکترمو ببینم باهاش خداحافظی کردم نیشخند!! دوباره تخت منو هل دادن بردن پیش همون دکتر اولی. یه کمی باهام حرف زد که فکر می کنم بیشتر برای این بود که حواسم پرت بشه. هم دکتر و هم پرستاراش خیلی مهربون بودن و همش لبخند می زدن.

یه چند دقیقه ای دراز بودم، چند بار دیگه فشارخون و نبضمو اندازه گرفتن و بعد بهم گفت بلند شو. بلند شدم، درو باز کرد و بهم گفت روی یه صندلی که درست پشت در اتاق عمل بود، بشینم. یه آقای دیگه هم اونجا بود. منم نشستم. به ساعتم نگاه کردم، 11:45 بود. همسر کلاسش 12:15 تموم میشد. با خودم گفتم خب خوبه، الان خودم میرم خونه و به همسر هم می تونم زنگ بزنم که نیاد.

پرستار توی همون محوطه همه اش این ور و اون ور می رفت. هنوز چندثانیه ای از نشستنم نگذشته بود که احساس کردم حالم خوب نیست، اول حس کردم حالت تهوع دارم ولی کمتر از یکی دو ثانیه بعد متوجه شدم نه، سرم داره گیج میره. خیلی به سرعت داشت بدتر میشد.  دلم می خواست پرستار زود بیاد از جلو رد بشه بهش بگم سرم گیج میره ( با تجربه ای که دفعه ی قبلی بعد از عمل داشتم، می دونستم این تغییر حالت ها خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرشو بکنی اتفاق می افته و حال آدم سریعا بدتر میشه).

پرستار هنوز دو سه متری باهام فاصله داشت و نگاهش به یه سمت دیگه بود، همینکه روشو برگردوند گفتم ببخشید من سرم گیج میره. نفهمیدم چطوری خودشو رسوند ولی تو کسری از ثانیه بازوهای منو گرفت، هر دوشو، محکم و من دیگه پاهامو حس نمی کردم! فقط یه لحظه حس کردم پاهام داره رو زمین کشیده میشه و من نمی تونم روی پام وایستم.

صدای دکترو شنیدم که گفت الان بهتری؟ روی تخت بودم دوباره و دوباره داشتن فشار خون و ضربان قلبمو اندازه می گرفتن. حالم بهتر از قبل بود، ولی خیلی نای جواب دادن نداشتم، فقط سرمو تکون دادم. گفت چیزی نیست، یه کم دیگه دراز بکش، الان خوب میشی.

اول فکر کردم چیز خاصی بهم تزریق کردن، یا سرمی چیزی زدن، ولی هیچی نبود! من نفهمیدم چطوری اونقدر زود خوب شدم!! در عرض یکی دو دقیقه حالم خیلی بهتر شد. فشار خونمو دوباره گرفت، گفت 10 روی 7.5 ه. هنوز پایینه ولی احتمالا کلا مدل فشارخونت پایینه.

بعد از چند دقیقه بهم گفت روی تخت بشینم، پاهامو از کنار تخت آویزون کنم، تکون بدم، ببینم حس کافی دارم توی پاهام و می تونم راه برم یا نه. منم امتحان کردم دیدم میتونم راه برم. بهش گفتم می تونم راه برم.

دوباره همون مرحله ی قبلی تکرار شد. رفتم نشستم روی صندلی پشت در اتاق عمل. چند دقیقه بعدش اومد باهام صحبت کرد و دید خوبم. پرستار هم برام کیفمو و لباسمو آورد و من دوباره روسریمو پوشیدم.

بهم میگه اگه می خوای روسریتو درست کنی، اینجا یه آینه هست. با خودم فکر کردم تو کلینیک چشم که همه چشم و چالشون مشکل داره، دیگه آینه واسه چی هست واسه مریضا؟!!نیشخند

گفتم مرسی، الان حسشو ندارم برم خودمو تو آینه نگاه کنم، خوبه همین طوری. روسریمو گره زدم و باهاش رفتم. قبلش دکتر باهام صحبت کرد و گفت قهوه می خوری (اهل قهوه خوردن هستی)؟ گفتم نه، گفت فقط چایی می خوری؟ گفتم آره. گفت پس با پرستار برو پایین یه چایی سیاه بخور، بعد دوباره فشارخونتو اندازه می گیریم اگه خوب بود، برو خونه تون.

پرستار دست منو گرفت و برد پایین. تو راه پله هم گفت میله ی کنار پله رو بگیر. منم گرفتم. رفتییم پایین، کلا یه مکانی بود برای همین کار. برای قهوه و چایی خوردن و این جور چیزا، اما فقط برای مریضا. پرستار منو یه جا نشوند و رفت برام یه فنجون چایی سیاه آورد. شکر هم روی میز بود که خودم برداشتم.

نیمکت های اونجا به حالت دو تا L بود که رو به روی هم بودن. توی یکی از L ها چهار نفر اینا نشسته بودن، توی اون یکی L فقط من بودم. یعنی همه شون شده بودن روبه روی من! همه شون هم به من نگاه می کردن!! نمی دونم چرا! شاید چون همه شون مشکل چشم داشتن، داشتن چشماشونو امتحان می کردن چشمک. همه هم پیر بودن، به جز من!

چند دقیقه بعد از من یه آقای دیگه رو هم آوردن و نشوندن توی همون L ای که من بودم و خدا رو شکر نگاها نسبت به من نصف شد نیشخند.

چاییمو که خوردم، پرستار دوباره اومد گفت الان بیام دوباره فشارخونتو اندازه بگیرم؟ گفتم بگیر. گرفت، 10 روی 6.5 بود! گفت خوبه، اما کسی هست ببردت؟ گفتم نه! گفت پس خودت برو خونه تون نیشخند. البته این طوری نگفتا! گفت فکر می کنی می تونی خودت بری؟ گفتم آره می تونم و دیگه نگفتم که اگه یه ربع صبر کنم همسر میرسه.

بعدش بهم گفت عصری می تونی پنبه ای که روی چشمت گذاشتیم رو باز کنی و دم رفتن هم به پذیرش بگو یه قرار ملاقات برای فردا یا پس فردا برات بذاره تا بیای اینجا که چک کنیم ببینیم همه چی اکی هست یا نه.

رفتم بالا، قسمت پذیرش. یه کمی وایستادم تا سر مسئولش خلوت بشه. آخه اون موقع ظهر فقط یه دونه مسئول داشت. ساعت هم دیگه 12:10 اینا بود. موقعی که ایستاده بودم یه میله کنارم بود که سریع اونو گرفتم، برام خیلی بهتر بود این طوری. خیلی برام جالب بود که تا این حد به بیمارشون فکر کرده بودن که حتی نزدیک پذیرش هم یه میله برای گرفتن بیمار در نظر گرفته بودن.

سر منشی خلوت شد و رفتم بهش گفتم یه قرار میخوام برای فردا یا پس فردا. پرسید چه ساعتی؟ گفتم من تمام روز میتونم بیام. گفت فردا ساعت 9 خوبه. گفتم باشه.

از اونجا اومدم بیرون، رفتم به سمت ایستگاه اتوبوس و ترم که منتظر همسر بشم. آخه وقتی جلوی پذیرش منتظر بودم، به همسر زنگ زدم و گفتم که من الانا کارم تموم میشه و میرم بیرون، ولی تو از مسیری بیا که از جلوی کلینیک رد میشه و تو ایستگاه نزدیکش پیاده شو تا از اونجا با هم بریم.

همسر هم همین کارو کرد، و من بعد از اینکه حدود پنج دقیقه تو ایستگاه منتظر بودم، همسر پیاده شد از قطار. از اونجا دیگه با همسر رفتیم خونه و آقای همسر یه ماکارونی خوشمزه درست کرد برامون چشمک. الانم منتظرم عصر بشه، چشممو باز کنم.

این پست رو، گرچه کم و بیش شخصیه، بدون رمز میذارم، چون شاید بد نباشه کسایی که اینجا رو می خونن یه دیدگاهی نسبت به برخورد پزشکا و بیمارا تو آلمان داشته باشن.

[ ۱۳٩۳/٢/۱٥ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب