نور خورشید تا وسط اتاق اومده، حتی بیشتر از وسط اتاق، از انتهای تخت گذشته و نصف میز تحریرو هم گرفته، آفتاب کم و بیش مایل بعد از ظهر.

از صبح که نه، از دیروز یا شایدم پریروز یه بند بارون می اومد. گاهی تند، گاهی آروم. اما قشنگ ترین لحظه هاش بارونیه که تو هوای آفتابی میاد.

هنوزم گاهی آسمون دوباره اخم می کنه و ابروهاشو می کشه تو هم تا یه کمی از نور خورشیدو دریغ می کنه ولی روشنایی بازم همه جا هست، شاید ابرا بتونن صورت خورشیدو پنهون کنن، ولی مهربونی و تابیدنشو نمی تونن.

قطره های بی رنگ بارون هنوز رو تمام شیشه و حتی توری پشت شیشه نشسته ان. قطره هایی که توی هر کدومشون میشه جداگونه انعکاس خورشیدو دید.

باد هم دیگه بی خیال شده. انقدر تمام دیروز و صبح وزید که فکر کنم خسته شد. انقدر تند می وزید که آدم فکر می کرد ماموریت داره این قطره های بارون تو هوا رو ببره یه جای خاصی.

ولی بالاخره تموم شد، ابرا گریه شونو کردن، دیگه غمبرک زده و سیاه نیستن، سفید سفیدن. الان همه چی آرومه.

وقتی همه چی آرومه، وقتی ابرا سفیدن، وقتی آسمون صاف و آبیه، وقتی خورشید می تابه، وقتی پرنده ها بعد از بارون آواز می خونن،

انگاری همه ی زندگی داره به آدم لبخند می زنه،

انگاری خوشبختی دیدن همیناس...