یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

چند وقت پیش به یه نفر ایمیل زده بودیم که می خواست میزشو با چهار تا صندلیش بفروشه (خانوم میزی چشمک). قیمتش خیلی مناسب بود. امروز جواب داد و گفت که می تونین بیاین ببینین. ما هم ایمیل زدیم که آدرسو بفرست برامون. فرستاد و قرار گذاشت برای ساعت 5.

بعد از ناهار من یه کمی کتاب و مقاله خوندم. این جور چیزام که عین قرص خواب می مونن! به همسر گفتم من می خوابم، تو بی زحمت چک کن کی باید با قطار بریم، یعنی کدوم قطارو باید بگیریم، اگه لازم شد منو بیدار کن. گوشیمو برای ساعت 4:10 کوک کردم و خوابیدم.

گوشیم زنگ زد، بیدار شدم به همسر گفتم چک کردی؟ باید الانا بریما! گفت نه. گفت باید فلان ساعت بریم که اون طوری که همسر میگفت ما حدود ده دقیقه یه ربع اینا تو راه بودیم. اما من گفتم مطمئنم این امکان نداره. دوباره چک کرد و دیدیم سیستم اشتباه کرده. معمولا وقتی تو سایت قطارها که چک می کنیم، اگه آدرس دقیقو بزنیم، اون قسمتی که از ایستگاه قطار باید پیاده روی کنیم تا خونه رو هم حساب می کنه، یعنی اگه میگه مثلا 20 دقیقه تو راهین، با احتساب اون 5 دقیقه پیاده رویشه، اما این بار اشتباه کرده بود یا شاید ما چیزی رو درست وارد نکردیم. خلاصه معلوم شد که اگه با اون اتوبوسی که تو سایت نوشته بریم دیر میشه.

به همسر گفتم با دوچرخه بریم. گفت دوره. دوباره سایتو چک کردیم، قطاری که باید می گرفتیم 4:28 حرکت می کرد. از خونه ی ما با دوچرخه تا اون ایستگاه 7 دقیقه راه بود و ما دیگه باید 4:20 از خونه راه می افتادیم!!

تند تند لباس پوشیدیم و فقط رکاب زدیم تا ایستگاه!!! من که کاملا پاهام گرفته بود وقتی رسیدیم!

هنوز سه دقیقه مونده بود تا قطار بیاد، حالا نمی دونم ما تند رفتیم یا قطار تاخیر داشت. به هر حال سه دقیقه رو وایستادیم تا قطار اومد. از قطار که پیاده شدیم دوباره باید یه کمی با دوچرخه می رفتیم.

تقریبا 4:47 اینا رسیده بودیم جلوی در خونه. زنگو زدیم و طرف درو باز کرد. یه خانم ترک بود صاحبخونه. خیییییییییلی خانم خو مشرب، مهربون و خوش برخوردی بود لبخند. طبق فرهنگ شرقی ازمون خواست کفشامونو بیرون در بیاریم. خونه اش واقعا خیلی تمیز بود.

میز ناهارخوری رو بهمون نشون داد، خیییییلی عالی بود، یه میز مربعی بود که در مواقع لزوم میشد بزرگترش کرد، یعنی از هر دو طرف دو قسمت مستطیلی اضافه داشت که به سمت زیر میز تا شده بودن. اما صندلی هاش اصلا تمیز نبودن. کلی برامون توضیح داد که من یه عالمه مهمون داشتم و دارم از همه جا، هی بچه ها اومدن این رو غذا خوردن و اینا به این روز افتادن!

بهمون گفت که خیلی چیزای دیگه هم برای فروش داره. فرش، دو تا مبل (که یکیش یه مبل خیلی خیلی گرون بود)، تخت بچه و خیلی چیزای دیگه. حتی گفت یه میز ناهارخوری دیگه هم با شیش تا صندلی داره که با قیمت خیلی مناسبی میده و توی انباریه.

خونه اش واقعا تمیز بود و من تعجب کردم خانومی با خونه ی به این تمیزی چطور اجازه داده صندلی های ناهارخوریشو این قدر کثیف کنن بچه ها!

خانومه کلا دوست داشت زیاد صحبت کنه و خیلی هم شمرده آلمانی حرف می زد. همه اش دست منو می کشید و منو جلو می برد، همه چیزو به من نشون میداد. می گفت تو مدیر خونه ای، مرد فقط باید پول در بیاره!!! کارای بیروه خونه مال مرده! در مورد اینکه برای خونه چی بخرین چی نخرین و چی لازم دارین برای خونه تو باید نظر بدی!

دیدگاهش این بود که آدم باید قشنگ زندگی کنه، چرا آدم استفاده نکنه از قشنگی ها؟ (انصافا خونه اش خیلی باسلیقه، مرتب و واقعا قشنگ چیده شده بود). آدم باید برای خونه اش چیزای قشنگ بگیره.

وسط صحبتاش می گفت ژاپنی ها رو نگاه کنین این تلویزیونو (اشاره می کرد به تلویزیون صفحه تختی که تو خونه اش داشت) ساختن. خدا بهشون عقل داده، مغز داده، کله داده! اما مسلمونا چی؟ همه اش بنگ بنگ بنگ بنگ (ادای کسی رو در می آورد که داره با اسلحه شلیک می کنه خنده). اینجا رو آدم نگاه می کنه لذت می بره، همه جور مذهب با هم راحت کنار میان و زندگی قشنگی کنار هم دارن. حالا مسلمونا هی می شینن می خونن خدا اینو گفت، خدا اونو گفت، هیچ کاری هم نمی کنن!

(اون تیکه ی بنگ بنگشو خییییییلی خوب اجرا می کرد نیشخند).

خلاصه، همه اش می گفت قشنگ زندگی کنین! بعدش ما گفتیم میشه بریم اون میز توی زیرزمینو هم ببینیم؟ گفت بله که میشه. از روی صفحه ی جاکلیدی ای که کنار دیوار نصب شده بود و کلیدا کاملا مرتب روش چیده شده بودن، کلید انباری رو برداشت و ما رو برد زیرزمین. یه میز ناهارخوری دیگه اونجا داشت با شیش تا صندلی که برای ما خیلی بزرگ بود، وگرنه همه قیمتش عالی بود و هم کاملا تمیز و نو بود.

خانومه می گفت من اول هی خریدم، هی خریدم، هی خریدم، بعد دیدم خیلی زیاد شده! حالا می خوام بفروشم خیلی چیزا رو! کلا آدم خرج کنی بود فکر کنم، از اون خانوما که کلا تو فاز خریدن همیشه و کلی با خودشون خوش می گذرونن چشمک.

ما هم بهش گفتیم پس بعدا بهتون ایمیل می زنیم (آخه نمی تونستیم راحت جمله هامونو جفت و جور کنیم، مثلا همون میز زیر زمین دایره بود و ما اصلا اون لحظه یادمون نمی اومد قطر دایره چی میشه؟ مثلا می خواستیم سایزشو بپرسیم!!)

اونم خیلی با خوشرویی گفت اصلا نگران نباشین، برین خونه، فکراتونو بکنین، من اینجا هستم، اینجا زندگی می کنم، جایی هم نمی رم. هر وقت خواستین بیاین اینجا اگه دوست داشتین، یا ایمیل بزنین، بیاین بخرین. اصلا هم عجله نکنین.

بعد هم خیلی خیلی با خوشرویی ما رو تا دم در همراهی کرد و تا وقتی کاملا از پله های جلوی در پایین نرفتیم، درو نبست.

برگشتنی هم چون این خونه نزدیک خونه ای بود که قراره از ده دوازده روز دیگه بریم (ان شاءالله)، رفتیم یه سلامی هم به خونه ی جدیدمون عرض کردیم چشمک و بعد رکاب زنان رفتیم تا ایستگاه قطار.

از اونجایی که باید بیست دقیقه منتظر می شدیم تصمیم گرفتیم تا یه جایی رو با دوچرخه بریم، هر جا خسته شدیم وایستیم تا قطار بیاد.

این با دوچرخه رفتن ما به اینجا انجامید که تا نزدیکای خونه رفتیم! نزدیکای خونه که رسیدیم دیدیم هوا خوبه، سر دوچرخه هامونو کج کردیم به سمت مرکز شهر. یه دور قمری زدیم و از روی پل ماشین رو/دوچرخه رو رفتیم اون ور رود!

از اونجا دیگه پیاده و قدم زنان از روی چمنا رفتیم و از منظره ها لذت بردیم. انقدر هم شلوغ بود، انگاری سیزده به در ایرانیه!

یه جا روی یه نیمکت چوبی نشستیم و یه کمی فکر و خیال کردیم راجع به خونه ی جدیدمون نیشخند و دوباره قدم زنان برگشتیم سمت خونه.

از یه جایی به بعد هم که دیگه با دوچرخه برگشتیم خونه.

گرچه امروز رفتنمون به خونه ی این خانومه بی حاصل بود و چیزی نخریدیم، اما من واقعا از خوشرویی خانومه لذت بردم لبخند.

کاش منم همین قدر خوشرو بودم خیال باطل.


[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب