یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز یادم رفت بگم ناهار برای اولین بار تو عمرم آلبالوپلو درست کردم. خوب بود، فقط باید خوب می گشتی که آلبالو ها رو پیا می کردی نیشخند. نمی دونستم چقدر بریزم، کم ریخته بودم!

---

امروز همسر ارائه داشت سر کلاسشون در مورد یکی از شهرهای ایران. متن هایی که آماده کرده بود راجع به شیراز بود. کلی هم عکس غذا سرچ کرده بود تو اینترنت و روی لپ تاپش توی یه فولدر آماده کرده بود که برای بچه ها ارائه بده.

به پاس این سرچ ها و دیدن اون عکس های آب دهن راه بنداز (!!) مجبور شدیم شب حلوا درست کنیم!! حلوای شیر درست کردم (از اینجا). از وقتی با این مقوله ی حلوای شیر آشنا شدم، موفق شدم حلوای نرم درست کنم چشمک. از وقتی با مقوله ی الک کردن آرد بعد از پختن هم آشنا شدم، موفق شدم حلوایی درست کنم که گوله گوله نشه! شمام امتحان کنین لبخند.

---

همسر امروز صبح که می خواست بره سر کلاس، لپ تاپشو جا گذاشت! نتیجه این شد که من که می خواستم برم کلاس فارسی-آلمانی، لپ تاپ همسرو با خودم بردم، کلاسمو یه کمی زودتر تعطیل کردم، ساعت 10.5 رفتم لپ تاپو برای همسر بردم.

وقتی من برگشتم خونه دیگه فرصت زیادی برای ناهار نداشتیم، سریع برنجو گذاشتم و تصمیم گرفتم کباب تابه ای درست کنم. و در نهایت به این نتیجه رسیدم که کباب تابه ای کار هر کس نیست نیشخند. همه ی کبابا شکست و به این نتیجه رسیدم کلا اگه کتلت درست می کردم آبرومندانه تر بود!

---

بعد از ناهار یه کمی خوابیدیم و بعدش من ادامه ی پر کردن اون یازده تا فرم قرارداد جدیدمو شروع کردم! همین الان تازه تموم شد و تازه الان می تونم واقعا برم سر درسام! البته سر درسام که نه، سر همون نوشتن گزارش و این حرفا که قرار بود روزی دو صفحه بنویسم (و الان باید امروز شیش صفحه بنویسم که جبران دو روز قبل هم بشه نیشخند).

---

استادم ایمیل زده کن جمعه ی دو هفته دیگه نمیام! قرارا رو اسکایپی میذاریم!

تو ادامه ی ایمیلش هم برای شام جمعه ی همین هفته دعوتمون کرده رستوران. خدا رو شکر رستورانش کلا غذاهاش گیاهیه لبخند.

---

یه بار دیگه تو همین رستوران قرار داشتیم. چون سلف سرویس بود من سعی کردم از همه چی امتحان کنم، چون خیلی چیزاشو نمی دونستم چیه و دوست داشتم امتحان کنم. یکی از گزینه ها دلمه بود (البته مسلما توش گوشت نداشت). یه دونه برداشتم، خیلی بزرگ بود.

سر میز هر کار کردم نتونستم به خودم بقبولونم که این برگ دلمه شو بخورم! انقدر بدمزه و کلفت بود که آدم حس می کرد ساقه ی گیاه داره می خوره!! شیرین هم که نبود دلمه اش، شور هم که نبود. دقیق یادم نیست، ولی شاید بی مزه بود، یا حتی شاید هم مثل خیلی از گیاها تلخ بود! فقط می دونم خیلی خاطره ی بدی شد برام! این دفعه یادم باشه تاریخو تکرار نکنم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٩ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب