یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز من از صبح داشتم کارای خودمو می کردم و اصلا تصمیم نداشتم ناهار درست کنم! گفتم هر وقت همسر اومد یه چیزی درست می کنیم، می خوریم دیگه.

ساعت یازده و بیست دقیقه که شد پشیمون شدم، گفتم یه چیزی درست کنم. تصمیم گرفتم مرغ درست کنم. مرغه رو گذاشتم تو آب که برا خودش بپزه. از اونجایی که اصلا حوصله ی غذا درست کردن نداشتم امروز، گفتم ولش کن آخرش سرخش نمی کنم، همین جوری آب پز، ادویه و این جور چیزاشو میزنم، میذارم آبش تبخیر شه.

ساعت 12:15 که همسر کلاسش تموم شد زنگ زد؛ بهم یادآوری کرد که امروز با بچه ها قراره برن کنار رود بشینن و دیرتر میاد. منم اصلا یادم نبود، خوب شد گفت.

زیر مرغ و برنج هر دوتا رو کم کردم. آخرش دیدم دیر شد همسر نیومد، مرغو خاموش کردم.

همسر ساعت 3 اینا برگشت. مرغه شرحه شرحه شده بود تو آب نیشخند. به زحمت یه جوری گذاشتم تو ظرف که چند تیکه نشه!

ربمون هم که تموم شده بود، مجبور شدم گوجه بزنم توش، آب مرغمونم یه چیز آب زیپویی شده بود که نگو!!

برنج هم که از بس رو گاز مونده بود نصفش خشک شده بود، رنگش هم نمی دونم چرا تیره شده بود!! از اون طرف چون برنجو سریع درست کرده بودم و از قبل تو آب نذاشته بودم، حجمش خوب زیاد نشده بود. یه مقداریش هم که خشک شده بود، کلا اندازه یه مشت برنج بود تو قابلمه ی چهارنفره نیشخند!

همسر فداکار گفت من سیرم، کم می خورم. کمتر از نصفشو بریز برای من، بقیه شو خودت بخور. تقریبا یک چهارم بریز برای من.

منم ظرف همسرو مثل همیشه کشیدم، اونم مثل همیشه خورد نیشخند.

البته وقتی ته دیگا رو خوردم متوجه شدم که غذا کم نبوده، فقط مقدار خشک شده اش از مقدار معمولیش بیشتر شده بوده چشمک!

---

صبح زنگ زدم در مورد قرارداد خونه مون بپرسم، آخه باید تا امروز می بردیم قراردادو بهشون می دادیم، در حالی که توی سایتشون روزهای مراجعه ی حضوری دوشنبه و چهارشنبه است. خانومه گفت اشکالی نداره فردا بیار قراردادو. منم گفتم باشه.

دوباره زنگ زدم گفتم من یادم رفته بگم من باید یه قرار هم با خانوم فلانی (که مسئول ساختمون مائه) بذارم (قانونشون این طوریه، توی قرارداد نوشته باید حتما تا فلان تاریخ یه قرار با اون خانوم بذارم). اونم برامون ساعت دو گذاشت.

سه باره زنگ زدم یه سوال بپرسم، بهم گفت وقت زنگ زدن و قرار و این حرفا فقط دوشنبه چهارشنبه است نیشخند، منم گفتم این دفعه فقط یه سوال دارم.

گفتم ما اندازه های دقیق خونه رو نمی دونیم، می خوایم وسیله ی خونه بخریم، باید بدونیم هر اتاقمون چند متره و از این حرفا. گفت فردا صبح زنگ بزنم با خانوم مسئول ساختمونتون صحبت کن تا اون با مدیرساختمون صحبت کنه، یه روز قرار بذاره براتون، قبل از اینکه کلا نقل مکان کنین، برین خونه رو مجددا ببینین و اندازه گیری کنین.

 

 

---

پی نوشت: اون دو بار اولی که من زنگ زدم تقصیر خودشون بود، چون توی قرارداد من به اشتباه نوشتن بیستم و بیست و دوم (برای بردن قرارداد و قرار گذاشتن با خانوم مسئول)، در حالی که منظورشون بیست و یکم و بیست و سوم بوده!


[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب