یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز یه عالمه کار داشتیم!

وقتی قراردادو بستیم اومدیم خونه. همون دوستمون که برامون ترجمه کرده بود، لپ تاپش یه مشکلی داشت چند روز پیش بهمون گفت بیارم پیشتون؟ ما هم گفتیم بیار. گفت پس باشه همون روزی که اومدم براتون ترجمه کنم بعدش میارم. ما هم گفتیم باشه.

خلاصه، از بستن قرارداد که برگشتیم، ما اومدیم بالا و اون رفت خونه اش (که طبقه ی پایین ماست) و لپ تاپشو ورداشت اومد.

لپ تاپشو که درست کردیم و رفت، دیگه زیاد فرصت نداشتیم. یکی دو تا جا قرار بود بریم برای وسایل خونه. ساعت 5.5 یه جا قرار داشتیم، 7.5 یه جای دیگه.

ساعت 5.5 رفتیم یه میز مبل دیدیم که خییییییییلی قشنگ بود و چشم منو واقعا گرفت و گفتیم میخوایم. یه میز شیشه ای مشکی رنگ ( اگه مامان من باشه به این رنگ میگه زغالی چشمک) پولشو دادیم، اما گفتیم هفته ی بعد میایم می بریم.

بعدش چون تا قرار بعدی که 7.5 بود، خیلی وقت داشتیم تصمیم گرفتیم بریم یه آگهی رو توی سلف سرویس دانشگاه بچسبونیم (یه میز تحریر داریم که می خوایم بفروشیمش). تا سلف سرویس رفتیم، دیدیم بسته اس!

ظهری تو راه که با دوستمون برمی گشتیم داشت می گفت که اینجا می تونین برین تو عینک فروشی و به صورت رایگان تست چشم بدین و اصلا نیازی نیست برین چشم پزشکی واسه این کار.

ما هم که بیکار بودیم، من از قبل می دونستم چشمم یه خورده ضعیفه، گفتم بریم من تست بدم. رفتم به طرف گفتم می خوام تست بدم، کجا باید بدم؟ کی باید بدم؟ چه جوریه؟ گفت همین الان بیا بریم تو این اتاق تا تست بگیرم.

منم باهاش رفتم. اولش با یه دستگاه چک کرد. گفت تا حالا عینک زدی؟ گفتم نه. شماره چشمم چنده؟ گفت طبق این دستگاه 2.25!!!! گفتم واقعا؟ تو دلم گفتم یعنی اینقدر من کورم؟!!متفکر

بعد منو برد تو یه اتاق دیگه تا با یه دستگاه دیگه هر کدوم از چشمامو جداگونه و در نهایت با همدیگه تست کنه.

بر خلاف ایران که از اون علامت های E و مشابهش به آدم نشون میدن، تو دستگاهای اینا عدد نشون میدن و میگن بخون. کلا سه ردیف عدد بود که هر ردیف فکر می کنم 5 یا 6 عدد داشت. ردیف ها به ترتیب کوچیکتر می شدن.

دقیقا یادم نیست که کدوماشو تونستم بخونم یا چند خطشو تونستم بخونم، ولی به هرحال چندین بار برام هی عوض کرد صفحه ی جلوی چشممون (یعنی شیشه ی عینکو در واقع) و هی گفت بخون. عددا رو هم هی کوچیک و بزرگ می کرد تا ببینه شیشه ی عینکی که جلوی چشمم داره تغییر میده چقدر تاثیر داره.

علاوه بر اینا یه مدل دیگه هم داشت تستش که چند تا نقطه رو به آدم نشون میداد که برای من یادآور سوراخ های گوشی تلفن بود! هی شیشه ی جلوی چشممو عوض می کرد می گفت الان شفاف تر شد یا قبلی شفاف تر بود؟ هی دو تا دوتا امتحان می کرد و می پرسید با اولی بهتر می بینی یا دومی؟

نتیجه ی نهایی این شد که چشم راستم شماره اش یکه و چشم چپم فقط آستیگماته.

کلی دلم برای چشم چپم سوخت که داره جور چشم راستمو هم میکشه! اگه چشم چپمو ببندم، چشم راستم دورو خوب نمی بینه، اما چون اصولا دو تاچشم دارم (!!) مشکلی ندارم.

با اینکه از نظر بینایی مشکلی ندارم و اصلا ضعیف بودن چشمم اذیت نمی کنه، اما واقعا مجاب شدم برم عینک بگیرم، چشم چپم خییییییلی گناه داره.

حالا از این مقوله ی معاینه ی چشم که بگذریم، بعد از اونجا رفتیم محل قرار دوممون که قرار بود یه کمد لباس ببینیم و دو تا دراور کوچیک.

وقتی رفتیم بهمون گفت کمدو یه نفر دیگه رزرو کرده. ما هم گفتیم ما این دو تا دراور کوچیکو می خوایم. گفت یه دونه دراور دیگه هم دارم اگه می خواین. گفتیم ببینیم، رفتیم نگاه کردیم تو آشپزخونه بود. گفتمی نه اینو نمی خوایم.

بعد بهمون گفت حالا اگه می خواین بیاین کمدو ببینین که اگه کسی که قرار بود بگیره به هر دلیلی نخواست، من برای شما نگه دارم. ما هم رفتیم نگاه کردیم عااااااالی بود. گفتیم می خوایم.

از اونجا رفتیم مک دونالد یه بستنی یه یورویی خوردیم (دیگه از این بستنی ارزونتر تو آلمان نیست فکر کنم نیشخند).

من اصلا از دراورهایی که گفته بودیم می خوایم راضی نبودم، یعنی زیاد به دلم ننشست.

وقتی اومدیم خونه دیدیم طرف ایمیل زده که می تونیم کمدو بهتون بدیم. منم کلی خوشحال شدم لبخند. ایمیل زدم که شماره تونو میشه بدین؟ شمارشونو داد، منم زنگ زدم گفتم پس ما اون کمد لباس و دراور توی آشپزخونه رو می خوایم، اما اون دوتایی که پولشو هم بهتون دادیم نمی خوایم!

آخه اون کمد لباس خودش دو سه تا کشو هم داشت. اون دراورمانند توی آشپزخونه هم شیک تر بود و با خرید اون دو تا دیگه نیازی به اون دراورهایی که پولشو پرداخته بودیم نداشتیم.

اونا هم قبول کردن. حالا قرارد شده هفته ی بعد پنج شنبه یا جمعه بریم اینا رو هم ورداریم.

---

فکر کنم علت اصلی اینکه من اصلا این دراورهایی که امروز دیدیمو دوست نداشتم این بود که مشکی بودن!! از قدیم با با مشکی میونه ای نداشتم، نمی دونم چرا!

[ ۱۳٩۳/۳/۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب