یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز گرچه روزمون خیلی با استرس شروع شد، ولی بعدا کم کم حالش خوب شد چشمک. الان دیگه داره خیلی خوب میشه!

از دیروز هرچی گشتیم ماشین با قیمت مناسب پیدا نمی کردیم که بتونیم وسایلمونو باهاش جا به جا کنیم. از طرفی از پنج جای مختلف هم باید وسایلمونو جمع کنیم! که احتمالا بشن شیش تا!! و مسلما این کارو سخت تر می کنه. هماهنگ کردن با چهار پنج نفر دیگه اصلا آسون نیست.

دیروز دیروقت شروع کردیم به گشتن، واسه همین طوری نبود که شرکت هایی که ماشین کرایه میدن باز باشن که بتونیم بهشون زنگ بزنیم. هرچی هم اینترنتی می گشتیم چیزی با قیمت مناسب پیدا نمی کردیم، حداقل هاش 120 یورو اینا بود! البته این قیمت خود ماشینه و قیمت بنزینش که لیتری 1.5 یورو اینا میشه هم به عهده ی خودمونه.

نهایتا چند تا شرکت پیدا کردیم و قرار شد امروز زنگ بزنیم، قیمتاشونو دقیق بپرسیم و اگه مناسب بود هماهنگ کنیم.

امروز صبح همسر گفت من نمی رم کلاس، به جاش میرم دنبال این کارا. کیفشو نبرد و فقط رفت دنبال ماشین بگرده. از یکی دو تا شرکت پرسیده بود، یکیشون ماشین داشت. به من زنگ زد، گفت میام خونه کیفمو ورمی دارم میرم کلاس، این اکی شد دیگه.

حالا فقط من باید زنگ می زدم به مبلیه و مطمئن می شدم که پنج شنبه اجازه میده بریم مبلو ورداریم از خونه شون. چند بار زنگ زدم ورنداشت، می دونستم بعدا خودش زنگ می زنه. بعد از حدود یه ساعتی طرف زنگ زد و گفت مشکلی نداره. منم بعدش رفتم پیش دوستمون که آلمانی بلده که برامون زنگ بزنه و ماشینو کرایه کنه.

اون موقع ده دقیقه به یازده بود و منم یازده با استادم قرار داشتم! ایمیل زدم به استادم که من ده دقیقه دیرتر میام. رفتم پیش دوستم. زنگ زد، طرف گفت چون پنج شنبه تعطیله فقط می تونین دو روز ماشینو کرایه کنین، یعنی باید پول دو روزو بدین و نمی تونین پنج شنبه ماشینو پس بدین!

دوباره زنگ زدم به همسر و گفتم که قضیه این طوری شده و منم الان دیگه دارم میرم پیش استادم.

همسر هم دوباره کلاسشو تعطیل کرد و رفت دنبال کارای ماشین!

منم رفتم پیش استادم. خییییییییلی از فایلی که براش فرستاده بودم راضی بود مژه، می گفت این دقیقا همون چیزیه که من می خواستم. یه کمی هم راجع به مراحل بعدی کارم صحبت کردیم و من برگشتم خونه، ساعتا ده دقیقه به دوازده اینا بود که من خونه بودم.

ساعت 12.5 هم کلاس آلمانی- فارسی داشتم. همسر زنگ زد و گفت که داره میاد خونه و یه شرکت پیدا کرده که ماشین داره. وقتی اومد تلاش کردیم تو سایت شرکت، ماشینو کرایه کنیم (اینترنتی اگه رزرو کنین ارزون تره). یه سری سوال هم راجع به بیمه و این جور چیزای ماشین داشتیم که من زنگ زدم از خود شرکت پرسیدم.

بعدش من رفتم کلاس آلمانی-فارسی و به همسر گفتم که دیگه خودش رزرو کنه. کلاسم این دفعه بیشتر طول کشید، تقریبا ساعت سه بود که برگشتم خونه. از همسر پرسیدم چی شد؟ گفت هنوز تازه موفق شده هماهنگ کنه همه چی رو! به هزار و یک دلیل هی همه چی به هم ریخته بود!

خلاصه، نتیجه این شد که چهارشنبه عصر تا پنج شنبه عصر بالاخره ماشین کرایه کردیم که وسایلمونو جا به جا کنیم.

بعد از ناهار به همسر گفتم بریم توی مغازه های داخل شهر تشک ببینیم، اگه قیمت هاش نسبتا مناسب بود، از داخل شهر خرید کنیم بهتر از اینه که به خاطر یه تشک چندین کیلومتر با ماشین بریم و کلی پول بنزین بدیم.

همسر اینترنتی چک کرد، دو تا مغازه توی شهر پیدا کرد که تشک می فروشن. ما هم بعد از ناهار راه افتادیم که بریم اون دو تا مغازه. ولی وقتی رفتیم به آدرس های مذکور، یکیش لباس فروشی بود، یکیش یکی از دانشکده های دانشگاه!!!

ما هم رفتیم یه جای دیگه که می دونستیم تشک فروشیه. قیمت هاش خیییییییلی گرون بود و با یه نگاه دیدیم به درد ما نمی خوره. برگشتیم مرکز شهر. حالا فردا قراره بریم IKEA تشک و خرت و پرت هایی که مونده و هنوز نخریدیمو ببینیم. اگه چیزایی با قیمت مناسب تر از پوکو پیدا کنیم، روز اسباب کشی میریم از ایکیا ور میداریم این وسایلو مر می داریم.

---

امشب استادم ما رو شام دعوت کرده بود. البته ساعت 6.5 دعوت کرده بود و تا ساعت 9 طول کشید (اذون مغرب اینجا 9.5 اینائه!!). من نمی دونم چرا اسمش شام بود، ولی بالاخره شام بود دیگه چشمک.

ما هم که از دیدن تشک ها برگشته بودیم، ساعت شیش همون دور و بر رستورانی بودیم که استاد دعوت کرده بود. دیگه نزدیکای 6:15 من با همسر خداحافظی کردم و رفتم به سمت رستوران. دومین نفری بودم که رسیدم. یه کمی منتظر شدیم، بقیه هم سر و کلمه شون پیدا شد.

قبلا یه بار این رستورانو رفته بودم، به این افتضاحی نبود غذاش قبلاخنثی!! یه چیزایی بود شکل سیب زمینی، من اشتباهی به عنوان سیب زمینی ورداشتم، واقعا خییییییییلی بدمزه بودن! فقط تندتند اونا رو اول خوردم که مزه اش بره و بعدش کلی چیز دیگه بخورم که مزه ی اونا تو دهنم بمونه در نهایت.

هیچی از غذاهایی که برداشته بودمو دوست نداشتم. فقط یه ذره ماکارونی بود که مزه اش از بقیه بهتر بود. منم اونا رو گذاشتم آخر آخر خوردم که مزه ی اونا تو دهنم بمونه!

اینقدر غذاهای چرت و پرت داشتن که نگو! مثلا پیازی که توی یه سس خاص خوابیده بود! آخه پیاز هم شد غذا؟!!! یا مثلا کرفسی که با یه سری چیزمیز دیگه (به عنوان مخلفات) قاطی شده بود!

خلاصه که خدا رو شکر گذشت هرچی بود نیشخند. اما نوشیدنی و دسرش خیلی خوب بود. از همه بیشتر نوشیدنیش که من آب پرتقال تازه رو انتخاب کردم (که واقعا هم تازه بود و تیکه های پرتقال توش بود).

سر شام هم من کلا حرف نزدم! یعنی حرفی واسه زدن نداشتم وقتی نصف مدتو داشتن راجع به انواع آب جو و مشروب صحبت می کردن و اینکه تو کدوم کشور چقدر مشروب خوردن مجازه و اینکه آلمان جزو ده تا کشور پرمصرف مشروباته و اینکه تا همین چند سال پیش آبجو کلا جزو الکلی جات حساب نمی شده تو روسیه و امثال اینا!

یه قسمت هم راجع به فوتبال بحث می کردن و اینکه تو فلان کشور موقع مسابقات فضا رو خیلی امنیتی کردن چون نمی دونم توی چه حادثه ای یکی یکی رو کشته! کسی از لفظ ترور و تروریست استفاده نکرد، ولی من هی دلم می لرزید که یا خدا! الان باز بحث به تروریست و مسلمونا و اینا می کشه دیگه! (البته خدا رو شکر کسی در این مورد صحبت نکرد).

یه قسمت هم راجع به این صحبت شد که تو اسپانیا عرب هست و اگه باهاشون عربی حرف نزنی بهت یه قیمت آن چنانی میگن، اما اگه ببینن عربی بلدی، کلی باهات مهربون می شن و میگن ما برای شما تخفیف ویژه داریم و از این حرفا!!! که باز من دلم می لرزید که الانه که باز بحث های فرهنگی و عرب بودن و مسلمون بودن و این چیزا راه بیفته (که خدا رو شکر این طوری هم نشد).

بقیه ی بحث ها هم ربطی به من نداشت و من اظهار نظری نکردم! فقط فهمیدم که استادم بچه ی دومش هم تا چند وقت دیگه به دنیا میاد. بچه ی اولش وقتی من تازه اومده بودم اینجا چند ماهه بود. الان دیگه باید سه سالش باشه.

میگفت برای اینکه بچه مون بفهمه که قراره به زودی خواهر یا برادر دار بشه، براش یه سری کتاب می خونیم که شخصیت داستان توی "خانواده" براش اتفاقایی می افته، مخصوصا "نسبت به خواهر و برادراش". بچه مون هم همه اش میگه اهمممم اهممممم!! فقط تایید می کنه هرچی براش می خونیم نیشخند! حالا خدا می دونه آیا واقعا الان درکی پیدا کرده از خواهر/برادر داشتن یا نه هنوز! یا اصلا درک کرده که قراره چه اتفاقی بیفته یا نه!

وقتی هم بچه ی استادم به دنیا بیاد، یه سال دانشگاه نمیاد! البته کارای تحقیقاتیشو از خونه انجام میده، اما دیگه تو دانشگاه درس نمی ده و جالب اینجاست که تو این مدتی که خودش نمی ره سر کار، باید یکی رو پیدا کنه و جای خودش بذاره!!!

البته فکر نکنین این کار آسونه، چون باید یه نفر پیدا کنه که از دانشجوی کارشناسی تا دکترا رو به هر دو زبون انگلیسی و آلمانی حاضر باشه درس بده، اونم درس های خیلی مختلفو!!

------

ساعت 9 این بحث های بیخود ما هم تموم شد و من راهی خونه شدم. دو تا خانم عرب تو ایستگاه اتوبوس بودن، بهشون سلام کردم و رفتم یه گوشه وایستادم. بعد از پنج دقیقه که اتوبوس از دور پیداش شده بود، یکی از این خانومای عرب که در واقع بچه ی اون یکی بود ( و شاید 17 18 سالش بیشتر نبود) اومد جلو و یه جمله ی خیلی سریع عربی گفت!! منم که نمی فهمیدم، بهش گفتم من عرب نیستم. اشاره کرد به دستگاه بلیت خریدن. فهمیدم بلیت می خوان ولی بلد نیستن با دستگاه کار کنن (دستگاه چهار تا زبون مختلف داره، اما عربی نداره). گفتم با من بیا. با هم رفتیم اون ور خیابون سریع براش دو تا بلیت گرفتم.

تو این مدت اتوبوسی که من می خواستم بگیرم رفت! درست پشت سرش یه اتوبوس دیگه اومد که من سریع پریدم سوار شدم و دیگه فرصت نشد با این خانوما صحبت کنم. خانومه تشکر کرد، منم فقط با سر واکنش نشون دادم و دیگه باهاشون صحبت نکردم، آخه اون موقع تو اتوبوس بودم دیگه.

این اتوبوسی که سوار شدم از یه مسیر دیگه می رفت که یه جوری میون بر بود، واسه همین توی تقاطعش با اون یکی اتوبوس، تونستم اون یکی اتوبوسو سوار شم که مستقیم می اومد جلوی در خونه مون.

خیلی دوست داشتم می تونستم تلاشمو بکنم با اون خانوما عربی حرف بزنم، ولی خب فرصت انقدر کم بود که نمی تونستم عربیمو محک بزنم! آرزو به دلم مونده یه بار با یه عرب عربی حرف بزنم! همیشه وقتی پاش می افته با پانتومیم باهاشون صحبت می کنمنیشخند!!

---

امروزو خیلی دوست داشتم، هرچند که تمام برنامه ام به شدت فشرده بود! ولی خب بعدا همین روزا هم برای آدم خاطره میشه. بهتره آدم از فرصت هاش لذت ببره، اسباب کشی و خونه عوض کردن هم لذتی داره، اما لذت غذایی که استاد آدم پولشو بده (حتی اگه غذاش بدمزه باشه) بالاتره نیشخند!!

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب