یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز دوباره رفتیم ایکیا. صبح ساعت 8.5 اینا صبحانه خوردیم و بعدش کم کم آماده شدیم که بریم ایکیا. یه سری کارایی داشتیم که قبل از رفتن می خواستیم انجام بدیم. انقدر این کارا طول کشید و ما هی گفتیم از این ایستگاه خودمونو می رسونیم به اتوبوس، از اون یکی می رسونیم به قطار که در نهایت نتیجه این شد که باید ساعت 10:31 دقیقه ایستگاه قطار باشیم.

دیدیم نمی رسیم با اتوبوس بریم، با دوچرخه رفتیم. بعد که رسیدیم اونجا، بلیتو هم خریدیم. دیدیم حرکت ساعت 10:50 اینائه!

یه ربعی منتظر شدیم تا سوار قطار شدیم. به ایستگاه که رسیدیم دوباره باید یه پنج یا ده دقیقه ای با دوچرخه می رفتیم.

فکر کنم ما تنها آدمایی بودیم که با دوچرخه اومده بودن ایکیا!!! آخه کی خرید وسایل خونه رو با دوچرخه می ره؟!نیشخند

ساعت حدود 11:45 بود که ما دوچرخه هامونو پارک کردیم و رسیدیم جلوی در ایکیا. وقتی اومدیم بیرون ساعت 5:45 بود! هرچی وسیله ی خونه لازم داشتیم یادداشت کردیم با کدش، قیمتش و همه ی اطلاعاتش تا اون روزی که میریم بخریم، فقط همه رو ورداریم و بیایم بیرون. دیگه درگیر گشتن و این حرفا نشیم.

برای ناهار هم رفتیم توی رستوران مانندی که توی ایکیا بود. غذاهاش همه گوشت داشت و ما نمی خواستیم بخوریم. البته ماهی داشت ولی ترجیح دادیم نخوریم، چون نمی دونستیم مزه شو دوست داریم یا نه.

یه غذا داشت که گوشت بود و سیب زمینی. ما هم گفتیم فقط سیب زمینی برامون بریز. اونم برامون سیب زمینی سرخ کرده ریخت. قیمتش هم خیلی مناسب بود. یه مافین و یه دسر هم برداشتیم، رفتیم نشستیم روی یه میز نزدیک پنجره و خوردیم.

چایی هم داشت 50 سنت. اون پنجاه سنت هم پول چایی نبود، پول شستن ظرف چایی بود. یعنی فقط یه بار که لیوان ورمی داشتی واسش پول می دادی. بعد هرچند بار که دلت می خواست باهاش چایی یا قهوه می خوردی. دیگه پول جدا واسه خود چایی یا قهوه یا شکر و این چیزا نمی گرفتن. من یه چایی خوردم، همسر هم یه قهوه.

بعدش که دیگه خوب سیر شدیم و دوباره انرژی پیدا کردیم، برگشتیم رفتیم آدرس چیزایی که باید ورمی داشتیم رو هم نوشتیم. آخه مثلا تشکایی که میذارن اونجا که آدم ببینه، انبارش یه جای دیگه است و اگه بخوای ورداری باید از یه جای دیگه بری ورداری، نمی تونی همونی که گذاشتن اونجا رو بری ورداری.

اما همون جایی که یه تشک به عنوان نمونه گذاشتن، نوشته آدرس جایی که باید از اونجا تشکو ورداری کجاست. البته منظورم از آدرس این نیست که توی یه ساختمون دیگه است تشک ها! چون ساختمون بزرگه و چندین راهروی مختلف هست توی اون قسمت انبار مانند، مثلا پشت تشک نوشته راهروی 5، قفسه ی 4.

همه ی شماره ها رو یادداشت کردیم و اومدیم بیرون. حالا باید امشب بشینیم حساب و کتاب کنیم ببینیم کدوما رو باید بخریم. آخه اصولا آدم این فروشگاها که میره همه چی خیلی خوشکل و مفیدن، آدم دوست داره بخره چشمک.

---

امروز هیچی از فروشگاه نخریدیم، چون بعدا یه بار با ماشین بزرگ می ریم، حتی تیکه های کوچیک مثل پرده و این چیزا رو هم گذاشتیم همون روز بخریم. اما یه چیز خریدیم. حدس بزنین چی؟ ریگ! بعله رفتیم ریگ خریدیم برای اینکه بریزیم کف سینی فر و نون سنگک درست کنیمچشمک!


[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب