یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز استرس دارم، چون هیچی نخوندم نیشخند. امروز دوباره از اون جلسات بحث و گفتگو داریم، نمی تونم اسمشو بذارم تفسیر چون علاوه بر تفسیر آیه ها گاهی راجع به چیزای دیگه ای هم که در این زمینه ها شنیدیم هم صحبت می کنیم.

ولی من اصلا نتونستم این هفته اون طوری که دوست داشتم بخونم. واقعا وقت نداشتم. حالا استرس گرفتم، انگاری امتحان دارم نیشخند!

تازه یه کار دیگه هم باید بکنم، برای فردا که دوشنبه باشه، باید برای کلاس آلمانی- فارسیم بنویسم که این هفته چیکار کردم! کلللللی کار انجام دادیم، منم که آلمانیم در حد I am a picture ه هنوز چشمک ولی خب کم کم داره از آلمانی خوشم میاد. بیشترین علاقه ام به آلمانی وقتی آشکار میشه که جمله ی عامیانه یاد بگیرم، یا وقتی که چیزی که رسیمشو و اون چیزی که تو کتابا خوندمو عامیانه شو یاد بگیرم، وقتی که من یه چیزی میگم و دوستم میگه این که میگی درسته، ولی مردم اینو نمی گن، اینو میگن!! (من واقعا نمی فهمم چیزی که مردم نمیگنو چرا تو کتابای آموزش مکالمه می نویسن خب؟!!سوال)

---

یه جا هم باید امروز بریم میز ناهارخوری و صندلی ببینیم. خیلی دوره، بلیت من جواب میده تا اونجا رو، ولی مال همسر نه. قرار شده تا آخرین ایستگاه شهر خودمون با قطار بریم، بعد از اونجا حدود چهل دقیقه با دوچرخه بریم تا محل مورد نظر! قرارمون حدود ساعت یکه. فکر کنم تا برگردیم دیگه باید بریم پیش بچه ها، آخه قرارمون با بچه ها ساعت پنجه!

---

این تیکه بی ربطه و مال دیروزه ولی خب گفتنش شاید یه لبخندی رو لباتون بشونه چشمک

دیشب خونه رو دود گرفته بود، منم سریع حوله ی همسرو که دم دست بود ورداشتم خیس کردم که زودتر دودا رو جمع یا راهی بیرون کنم. بعد که در و پنجره ها رو باز کردیم و دود رفته، همسر حوله ی خیسشو دیده، با تعجب میگه من رفتم حموم؟!!متفکر

البته این توضیحو هم بدم که قبلش شک داشتیم که بریم بیرون دور بزنیم یا نه، همسر می گفت اگه نمی ریم من برم دوش بگیرم. دلم می خواست بریم، ولی خسته بودم، گفتم باشه یه کمی استراحت کنیم. بعد تصمیم بگیریم. آخرش بعد از یه ساعت گفتم خیلی خسته ام، ولش کن، دیگه نرفتیم ولی همسر هم دیگه نرفت دوش بگیره!

فکر کنم بیچاره مخش بعد از چندین بار سوال و جواب شنیدن که بریم بیرون یا نه؟، من برم دوش بگیرم یا نه؟، دیگه قاطی کرده بود که بالاخره رفته یا نه!

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب