یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

آدما تغییر می کنن، خیلی زیاد هم ولی من راستش نمی دونم کدوم تغییرا رو آدما اسمشو میذارن رشد؟ یا به عبارت بهتر کدوم تغییرا خوبن؟

همین من، کلی تغییر کردم. حتی از همین یکی دو سال گذشته. نسبت به سه سال گذشته که فکر کنم 180 درجه تغییر کردم!

چیزی که وبلاگم به من نشون میده اینه که حتی نوشتنمم تغییر کرده. قبلاها کلا چیزای دیگه ای می نوشتم. دبیرستانی که بودم بیشتر شعر می گفتم و جالب این بود که به شدت هم تحت تاثیر شاعرا شعر می گفتم. یعنی شعر حافظ که می خوندم بر وزن شعر اون شعر می گفتم، مولانا که می خوندم بر وزن شعرای مولانا، خیام که می خوندم رباعی می گفتم!!

مامانا هم که خودتون می دونین حس شیشم دارن! من هر روز تله تکست تلویزیونو می خونم، یه صفحه داشت که قسمت ادبی بود، یه قسمتش شعرهای ارسالی بود. مامانم یه بار گفت تو چرا شعراتو نمی فرستی برات اینجا بنویسن؟!!! من واقعا برام سوال بود مامان از کجا میدونه من شعر می گم که با این اطمینان میگه چرا نمی فرستی برای اینا؟!!سوال

ولی خب می دونست دیگه، یادمه منم به خاطر مامان دو تا از شعرامو فرستادم. البته در واقع سه تا شعر فرستادم، توی دو تا نامه ی مختلف و مامانم با چه ذوقی این نامه ها رو می برد پست می کرد! البته شاید به ظاهر چیزی نشون نمی داد، ولی منم حس شیشم فرزندانه داشتم چشمک.

شعرامو تو تله تکست نوشتن، اگه یادم باشه هر سه تاشو. این شعرا رو که می نوشتن نقدشو هم می نوشتن، این جوری نبود که فقط شعرتو بنویسن. نقد شعرم هیچی نبود جز اینکه سبکش قدیمی بود. اگه درست یادم باشه با وزن شعرهای مولانا بود یکی از شعرام اما با کلمات امروزی، ولی یکی دو جاش کلمه های قدیمی استفاده کرده بودم. تا جایی که یادمه تنها نقدش همین بود و بقیه اش تعریف و تمجید بود و هندونه هایی که زیر بغل هر تازه کاری می ذارن چشمک.

اگه هم یادم باشه یکی از شعرام راجع به مادر بود، اما به صراحت اسم نیاورده بودم از این کلمه. روزی که شعرمو نوشتن، به مامانم گفتم بیا این شعر منه، بخونش و خودم از صحنه متواری شدم نیشخند.

مامانم خوند و کلی تشویقم کرد که بازم بنویس، بازم بفرست! فکر کنم مامانم فکر می کرد من کارخونه ی شعرسازیم و تلویزیون هم توزیع کننده چشمک!

یه دوستی داشتم تو همون سال که رشته اش تجربی بود، ما با اینکه تو دو تا کلاس بودیم اما معلم زبانمون یکی بود و تو درس زبان انگلیسی به شدت با هم رقابت "سالم" داشتیم. فکر کنم این کلمه ی سالمش خیلی مهمه! ما به شدت با هم دوست بودیم، سر کوچیک ترین سوالی که شک داشتیم بدون شک به همدیگه مراجعه می کردیم و عین دو تا کارشناس با هم بحث می کردیمعینک، من دلیل می آوردم، اون دلیل می آورد و نهایتا یکیمون اون یکی رو قانع می کرد که الان گزینه ی a درسته یا b! این دستم خیییییییلی استعداد نقاشی داشت (ولی من کلا تو نقاشی همیشه در حد همون خونه ی شیرونی و درخت باقی موندم!!)

فردای روزی که شعرمو نوشتن تو تله تکست، بهم گفت راستی من شعرتو خوندما، خیلی قشنگ بود!! من واقعا نمی تونستم تصور کنم یه بیکار دیگه هم مثل من پیدا بشه که بشینه هر روز این صفحه ی تله تکستو بخونه!! ولی خب شده بود نیشخند. جالب اینکه بعد فهمیدم که اونم شعر میگه!

این قضیه فکر کنم مال دوم دبیرستانم بود. بعدترها من فقط متن ادبی می نوشتم. هر سال یه سررسید داشتم که وقت هایی که چیزی به ذهنم می رسید می نوشتم به این امید که یه روز اینا رو همه شونو یه جا یادداشت کنم! که صدالبته هرگز اتفاق نیفتادچشمک!

بعدترها، یا به عبارتی بعد از اینکه ازدواج کردم، تا مدت ها چیزی ننوشتم. فقط یادمه دو بار این وسط شعر گفتم که یادداشت کردم. یکیش یه دوبیتی بود که بعدا که خوندم باورم نمی شد من اینو سرودم و هرگز هم نفهمیدم واقعا چی شد که سرودم این شعرو! فقط چون توی دفترچه ام بود مطمئن بود که خودم گفتم شعرو، تازه تاریخم داشت!

اما از مرداد پارسال شروع کردم به نوشتن خاطره هام (که البته فعلا اسمشون خاطره نیست، سال های بعد اسمشون خاطره میشه چشمک).

حالا من نمی دونم من الان دارم پیشرفت می کنم یا پسرفت؟ الان این تغییر مثبته یا منفی؟ گاهی وقتا فکر می کنم من آدم روزمره نویسی نیستم، اگه بودم مطمئنا خیلی چیزا رو باید با جزئیات بیشتری می نوشتم. ضمن اینکه تو همین کمتر از یه سال هم من دو تا موضوع "از من بپرسید" و "چیزایی که امروز یاد گرفتم" رو اضافه کردم به وبلاگم که هیچ ربطی به روزمره نویسی نداره!

فکر کنم اگه به همین ترتیب پیش بره، باید اسم وبلاگو عوض کنم، بذارم کشکول دخترمعمولی چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب