یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز صبح با دوستم رفتیم دوباره خونه رو ببینیم و متر کنیم اتاقاشو که بدونیم فرش و مبل و کلا چیدمان خونه چطوری می تونه باشه. پنجره ها رو هم باید متر می کردیم که بدونیم چه جور پرده ای لازم داریم.

هنوز تازه جلوی در ساختمون مدیر ساختمونمون رسیدیم که دیدیم یه آقایی اومد (که همون مدیر ساختمون بود)، بهمون گفت شما برای دیدن ساختمون 48 اومدین؟ گفتم نمی دونم نیشخند، بذار شماره ی واحدمونو نگاه کنم تو قرارداد! من نمی دونم چرا شماره اش 48 ه! کلا تو ساختمون شیش تا واحده!

خلاصه ما رو برد توی ساختمون و همه چی رو برامون توضیح داد. راجع به گرمایش، لامپ ها (که اگه خراب بشه به عهده ی خودمونه خرید مجددش)، انباری، اتاق دوچرخه، اتاق لباسشویی و خلاصه همه چی.

بعد که اون رفت، من و دوستم شروع کردیم به متر کردن اتاقا با یه متر کاغذی که اون روز که رفتیم ایکیا مجانی گذاشته بودن اون جلو که هر کس خواست ورداره برای خودش. خیلی چیز مفیدیه، شما هم هر وقت رفتین ایکیا یه دونه وردارین چشمک.

یه اتاقش نورش کم بود، دوستم هی بهش میگفت انباری!! هی بهش می گفتم بابا اونجا اتاق خوابمونه، انباری چیه؟ کلا دو تا اتاق داره، به یکیش بگیم انباری؟ یعنی بگیم ما تو انباری می خوابیم؟ نیشخند

خلاصه، اندازه گیریهامونو کردیم و اومدیم بیرون.

وقتی برگشتیم من زنگ زدم به چند جا برای اینکه ببینم قبل از اینکه بریم خونه ی جدید می تونیم تمیزش کنیم یا نه؟ زنگ زدم به این شرکت هایی که میان تمیز می کنن راهرو و پله و ساختمون و خلاصه همه چی رو.

خیلی جاها که ورنداشتن. یه جا زنگ زدم طرف ورداشت، هنوز من یه جمله به انگلیسی گفتم، تق گوشی رو گذاشت!! یه خانم جوونی هم بود.

زنگ زدم یه جای دیگه، یه (احتمالا) خانومی ورداشت که خیلی مسن بود، اما صداش انقدر خش داش که من تا آخرشم نفهمیدم طرف خانومه یا آقا!

من به وضوح حس می کردم که از پشت تلفن داره لبخند می زنه. خیلی با مهربونی همین که من یه جمله گفتم، گفت من انگلیسی بلد نیستم، ولی فکر می کنم میدونم برای چی زنگ زدی. منم تمام تلاشمو کردم و به آلمانی بهش گفتم که چی میخوام. ازش پرسیدم هزینه اش چقدر میشه؟ الان فقط می خوام بدونم قیمتش تو چه مایه هاست؟ آدرس خونه رو پرسید، گفت نگاه می کنم خونه رو (!)، شمارتو هم که دارم. خودم بهت زنگ می زنم میگم.

من فکر کردم می خواد اینترنتی یا توی سیستم یا جایی چک کنه، هنوز که بعد از چند ساعت زنگ نزده، فکر کنم رفت کلا خونه رو از نزدیک ببینه!

من واقعا نمی فهمم فلسفه اش چیه که پیرا همیشه مهربون ترن؟!!سوال

 

[ ۱۳٩۳/۳/٦ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب