یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

من نمی دونم چرا میگن سحرخیز باش تا کامروا باشی، ما که کامروا نشدیم!

صبح ساعت 7 اینا بود که دیگه خوابم نمی برد، یه کمی این ور اون ور شدم، ولی آخرش همون 7:15 که گوشیم زنگ زد بلند شدم.

همسر برای اینکه برن مبلو بیارن قرار بود ساعت 7:20 اینا از خونه بره بیرون که بره محل قرارش با دوستمون که با ماشین میاد. از اونجا با هم برن جایی که باید مبلو وردارن.

اگه ساعت 7:20 می رفت حدود یه ربع به هشت می رسید سر قرار و باید تا حدود 8:15 اینا منتظر می شد. این شد که بعدا نظرش عوض شد و تصمیم گرفت با یه اتوبوس دیگه بره که ساعت 8:50 اینا می رفت.

از اونجایی که به جز دوستمون که راننده بود، یکی دیگه هم می اومد واسه کمک، دیگه من جا نمی شدم که برم باهاشون (ماشین های بزرگ جلوش سه تا صندلی داره، یکیش راننده و دو نفر هم کنارش).

این شد که من به همسر گفتم تا وقتی شما میرین مبل و بعدش میز ناهارخوری رو بیارین، من میرم خونه ی جدید و یه کمی تمیزکاری می کنم. تو کلیدو ببر با خودت، شما بعد از سوار کردن اون وسیله ها بیاین خونه، وسایل خونه ی فعلی رو هم جمع کنین، بیاین اون یکی خونه (وااااای، چقدر خونه داریم ما نیشخند). همسر هم قبول کرد.

وقتی رفت، من نشستم به استادم ایمیل بزنم و در صورت امکان قرار فردامو کنسل کنم که همسر زنگ زد و گفت یادش رفته کلیدو ورداره. من باید یه جوری برم که قبل از اینکه اونا برگردن (حدود ساعت 10.5 اینا) خونه باشم.

منم از رو سایت چک کردم دیدم ساعت اتوبوس کی ه. یه جوری از خونه زدم بیرون که حدود دو سه دقیقه زودتر سر ایستگاه باشم. ولی هنوز از ساختمون اومدم بیرون اتوبوسو دیدم که رفت!! (تو اتوبوسای اینجا اگه کسی بخواد ایستگاهی پیاده بشه باید دکمه ی STOP رو بزنه، وگرنه اتوبوس توی ایستگاه نگه نمی داره، مگر اینکه ببینه کسی وایستاده توی ایستگاه که سوار بشه. و این جوری میشه که روزای تعطیل که مردم کمتر رفت و آمد می کنن، مخصوصا سرصبح، خیلی از ایستگاها رو اتوبوس سریع رد می کنه چون کسی STOP رو نزده و به این ترتیب زودتر از چیزی که توی برنامه اش هست به ایستگاها میرسه).

خلاصه که دیدم اینو از دست دادم، گفتم پیاده میرم تا ایستگاه ترم، شاید اونجا خودم به ترم برسم. اونجا هم من پنجاه متری فاصله داشتم با ترم که ترم از ایستگاه راه افتاد!

منم زنگ زدم به همسر گفتم من برمی گردم خونه، چون ترم بعدی نیم ساعت دیگه میاد و من نمی رسم دو ساعته برم و تمیز کنم و برگردم! فکر کنم برای کامروا بودن باید سحرخیزتر می بودم چشمک.

حالا الان منتظرم بیان از خونه هم وسایلو ورداریم و همه مون با هم بریم خونه ی جدید! خونه ی جدید حداقل یه ماهی هست که خالیه و کسی هم نرفته تمیزش کنه، من نمی دونم اگه اون همه کارتن و وسیله رو ببریم چطوری می تونیم کف خونه رو تمیز کنیم!!

 

[ ۱۳٩۳/۳/۸ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب