یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

(الان که اینو می نویسم دیگه روز بعد حساب میشه، ولی خب شما فکر کنین که من اینو قبل از 12 شب نوشتم چشمک).

امروزصبح که همسر رفت سر کلاس، منم رفتم کلاس آلمانی-فارسی. خیلی خوب بود. اما مجبور شدم یه کمی کلاسو زودتر تعطیل کنم. آخه این دفعه قرارمونو ساعت 9 گذاشته بودیم و من ساعت 11 با استادم قرار اسکایپی داشتم.

از اونجایی که حرف زیادی واسه گفتن نداشتم، دیروز ایمیل زدم به استادم و گفتم که به نظر من ضرورتی نداره که قرار اسکایپی داشته باشیم. فقط چند تا سوال کوچولو هست که تو ایمیل ازش پرسیدم. با این وجود آخر ایمیلم نوشتم اگه به نظرت لازمه راجع به این سوالا بحث کنیم بگو تا قرار اسکایپمونو نگه داریم.

استادم ایمیل منو جواب نداد، منم کلاسمو زودتر تعطیل کردم که برم با استادم اسکایپ کنم. وقتی اومدم خونه ساعت نزدیک یازده بود. سریع نشستم پای لپ تاپ و وقتی ساعت یازده شد به استادم پیام دادم که میشه زنگ بزنم؟ برام نوشت مگه اتفاق خاصی افتاده ؟ تو که گفتی قرارتو می خوای کنسل کنی؟ بهش گفتم آخه تو ایمیلمو جواب ندادی، نه گفتی آره، نه گفتی نه! منم که دیدم دیروز تعطیل بوده گفتم حتما نخوندی ایمیلمو! گفت چرا خوندم، اما فکر کردم منظورت اینه که اگه می خوای قرارو نگه داریم جواب بده، منم جواب ندادم.

منم گفت باشه، پس همون هفته ی بعد همو می بینیم. من حرف زیادی برای گفتن ندارم، اونا رو هم که برات ایمیل کردم.

خلاصه، بعدش نشستم یه کمی اینترنت گردی کردم و برای خونه مون دنبال یه سری چیزا گشتم تا همسر اومد. ظهر هم همون آبگوشت های دیروزو خوردیم! موقع ناهار به همسر گفتم به دوستامون زنگ بزنه و شام دعوتشون کنه بریم بیرون. آخه خیلی واسمون زحمت کشیدن، ولی نیومدن غذا بخورن خونمون.

همسر هم زنگ زد، دوستامون قبول کردن، اما گفتن شما پرداخت نکنین، فقط با هم بریم بیرون. ما هم گفتیم باشه (اما قصد داشتیم که در نهایت ما پرداخت کنیم هزینه ها رو).

بعد از ناهار بلند شدیم رفتیم خونه ی جدید تا یه سری از کارا رو انجام بدیم. سه تا چمدونو خالی کردیم که بیاریم آخرین وسایل باقی مونده رو با اونا ببریم. تختمونو هم سر هم کردیم و دیگه وقت رفتن شد. آخه ساعت 8:30 با دوستامون قرار گذاشته بودیم و باید 7:15 از خونه می اومدیم بیرون تا یه بار بگردیم خونه چمدونا رو بذاریم و بعدش بریم سر قرارمون.

تو راه که داشتیم می رفتیم خونه ی جدید، دوستامون گفتن به دو تا دیگه از دوستامونم بگیم که بیان. ما هم گفتیم باشه. اما دیگه می دونستیم اگه اینا هم بیان، محاله بچه ها بذارن ما حساب کنیم.

خلاصه، بعد از اینکه چمدونا رو گذاشتیم خونه، رفتیم سر قرار. اول دو تا از دوستامونو دیدیم، بعدم خانوم یکیشون با اتوبوس اومد (خودشون با دوچرخه اومده بودن). دیگه کم کم راه افتادیم و با هم رفتیم تو خیابون اصلی شهر و توی یه رستوران نشستیم تا اون یکی دوستامونم اومدن.

با هم شام خوردیم و کلی حرف زدیم و خندیدیم. انقدر امشب خندیدیم که من هنوز احساس می کنم فکم درد می کنه! کلی عضلات لپم ورزش کردن امروز چشمک.

بعد از شام هم قدم زنان با دوستامون برگشتیم تا مک دونالد پیاده رفتیم و بستنی یه یورویی خوردیم.

بعدش هم با دوستامون خداحافظی کردیم و اومدیم خونه.

فکر کنم مدت ها بود اندازه ی امشب نخندیده بودم. البته هیچ چیز خاصی هم گفته نمی شد ها! ولی نمی دونم چرا آدم هر وقت از خاطراتش میگه خنده داره نیشخند!! یا ما خیلی پت و مت بودیم تو بچگی، یا خاصیت خاطره گویی همینه چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب