اون روز که وسایلو چیدیم، من اصلا خوشحال نبودم. حتی وقتی تمام وسایل چیده شد. احساس می کردم خونه یه چیزی کم داره. این اولین باری بود که تو خونه ی غیر دانشجویی قرار بود زندگی کنم. ولی اصلا ذوق نداشتم. خونه زیادی ساکت بود، خیلی خیلی ساکت. از اون سکوتایی که آدم هر لحظه دلش می خواد یه صدایی بشکندش.

خیلی با خودم فکر کردم تا بفهمم انتظار دارم چی باید تو خونه باشه که نیست. آخرش فهمیدم. ولی چه فایده. بازم نمی تونستم مشکلو حل کنم. نمی تونستم برم یه دونه از "اون"ا بخرم بیارم بذارم تو خونه.

خونه مون یه "مامان" کم داشت. یه مامانی که با ذوق و شوق وسایل دخترشو باز کنه و به قول خودمون دخترشو بفرسته خونه ی بخت. یه مامانی که وقتی تو داری کارتونا رو باز می کنی، به فکر چایی درست کردن باشه. یه مامانی که روی کارتونایی که شکستنی بوده، با خط درشت خودش نوشته باشه شکستنی.

یه مامان که توی اون شلوغی و به هم ریختگی از این یکی اتاق داد بزنی ماماااااااااان فلان چیز کجاست و دقیقا بهت بگو تو کدوم چمدون و کدوم زیپه! یه مامانی که بچه هاش همه ی زندگیش باشن.

یه مامانی که وقتی دبیرستانی هستی بشینی تو اتاق، میز کوچیک آبی رنگتو بذاری روی پات و درس بخونی. ببینی مامانت از تو هال رد میشه که بره آشپزخونه، صداش بزنی، بگی ماماااااان! بیا! اونم بگه بعله، بعد سرک بکشه تو اتاقت و تو بگی میشه برقو روشن کنی؟ بخنده و بگه ای دختر تنبل! خودت بیا روشن کن. تو هم بخندی و با حالت مظلومانه ای بگی ماماااااااان روشن کن دیگه. مامان بگه خیلی تنبلی! راهشو بکشه بره.  و تو دوباره بگی مامااااااااان و اون بار سوم، شنیدن درخواست بچشو طاقت نیاره. برگرده، لبخند بزنه و برقو روشن کنه و تو دقیقا اون لحظه ی لبخندشو قاب کنی و بذاری تو آلبوم عکسهای ذهنت، تو قسمت "دلایلی برای زندگی" تا نزدیک ده سال بعد وقتی توی یه خونه ی نسبتا بزرگ سه خوابه با همسرت تنها بودی، یاد اون لحظه بیفتی و یه قطره اشک غمگین با یه لبخند شاد قاطی بشه و بفهمی الان داری بهترین لحظه های زندگیتو میگذرونی که مادر داری و هم زمان داری بدترین لحظه های زندگیتو میگذرونی که این همه ازش دوری.

تنها تفاوت مامانا با بچه ها اینه که بچه ها همه چیز زندگی مامانان "از وقتی که به دنیا میان" و مامانا همه ی زندگی بچه هاشونن "از وقتی بچه ها بزرگ میشن".