یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز صبح همسر که رفت سر کلاس، منم دیگه کم کم لباس پوشیدم و مدارکمو ورداشتم که ببرم بدم اداره اقامت. قبلش هم باید یه سری چیزا رو فتوکپی می گرفتم. بردم اول فتوکپی ها رو یه جایی نزدیک دانشگاه گرفتم، بعد بردم اداره اقامت.

خانومه مدارکمو گرفت و گفت صبر کنم تا اون مسئول مربوطه که بهش ایمیل زدم جوابمو بده.

از اونجا رفتم سایتی که توی سلف دانشگاه بود. انقدر سرعت کامپیوترش کمه که خدا می دونه! آدمو یاد کامپیوترای ده سال پیش می اندازه. تو کل یه ساعتی که وقت داشتم، فقط تونستم میلامو چک کنم و خلاصه ی دو سه تا مقاله رو بخونم!

ساعت یازده هم که طبق معمول با استادم قرار داشتم. درست قبل از اینکه بخوام برم، با یه ابزاری آشنا شدم که خیلی به درد کارم می خوره.

استادمو که دیدم، سوالامو پرسیدم، اونم یه جوابایی داد. من هرچی فکر کردم اونجا یادم نیومد که من چرا این روش استادو امتحان نکردم!! واسه همین دیگه چیزی نگفتم و گفتم باشه اینو امتحان می کنم. اون ابزار جدیدو هم به استادم معرفی کردم، گفت من اصلا نمی دونستم همچین چیزی وجود داره. خیلی چیز خوبیه. اول همین روشی که داریمو امتحان کن، اگه جواب نداد، میریم سراغ اون.

وقتی رفتم تو ایستگاه اتوبوس وایستادم که اتوبوس بیاد، یادم افتاد چرا من این روشو امتحان نکردم، آخه اصلا جواب نمی داد به یه سری دلایل!! حالا باید به استاد میل بزنم و بگم همون کاری که خودم کردم درسته، پیشنهادت قابل اجرا نیست!

با استادم کلا بیست دقیقه بیشتر صحبت نکردم. بعدش برگشتم خونه و اومدم سریع غذا درست کنم. مرغو گذاشتم رو گاز، بعد دیدم برنج تموم شده! ماکارونی و گوشت چرخ کرده هم نداشتیم، و ایضا نون!!!

هیچی دیگه، خوراک مرغ درست کردم نیشخند، اتفاقا خیییلی هم خوشمزه شده بود.

بعدش نشستم یه کمی سرچ کردم ببینم چطوری می تونیم بریم ایکیا. آخه معمولا چیزایی که آدم می خره رو تا دو هفته می تونه پس بده و ما مجبور بودیم تو همین آخر هفته بریم ایکیا.

از اونجایی که خرید خاصی نداشتیم و فقط چند تا تیکه ی کوچولو لازم داشتیم از ایکیا، اگه دیر هم می رفتیم مشکلی نداشتیم.

همسر که اومد سریع غذا خوردیم و خودمونو به ترم ساعت 1:45 رسوندیم و تقریبا ساعتای سه رسیدیم ایکیا.

تقریبا خیلی از چیزایی که می خواستیمو نداشت، مثل رومیزی و توری برای پنجره ها و این جور چیزا (که البته از قبل هم حدس می زدیم نداشته باشه).

همون خریدای کوچیکمون تا ساعت 6.5 طول کشید! بیشتر وقتمون هم سر این گرفته شد که می خواستیم یه چیز تزئینی برای روی میز مبل بخریم! بیشتر از نیم ساعت بین گلدونای شیشه ای گشتیم!!

در نهایت یه چیزی ورداشتیم و رفتیم سمت صندوق. وقتی حساب کردنمون تو صندوق تموم شد ساعت 19:02 بود. با گوشیم چک کردم، اتوبوس ساعت 19:01 رفته بود! اتوبوس بعدی هم 20:01 می اومد!!

یه کمی همون جلو رو مبل های راحتی چرمی ای که همیشه بعد از خروجی ایکیا هست نشستیم و با گوشی چک کردیم و دیدیم اگه تا یه ایستگاهی رو خودمون پیاده بریم در عرض نیم ساعت، می تونیم با یه اتوبوس دیگه خودمونو به ایستگاه قطار برسونیم و قطاری رو بگیریم که اگه با اتوبوس 19:01 رفته بودیم می گرفتیم.

ما هم گفتیم تلاشمونو می کنیم چشمک.

راهو دقیق بلد نبودیم، ولی از سمتی که می دونستیم درسته شروع کردیم به رفتن. باید خودمونو تا 7:45 می رسوندیم به اون ایستگاه. تقریبا 7:30 اینا بود که ساختمون جلوی ایستگاهو از دور دیدیم ولی باید می دویدیم، وگرنه ممکن بود نرسیم. تقریبا اون 7 8 دقیقه ی آخرو دویدیم و نهایتا سه چهار دقیقه زودتر از اتوبوس رسیدیم لبخند.

وقتی رسیدیم شهر خودمون ساعت هشت و ده دقیقه اینا بود. تا رسیدیم به ایستگاه قطار خونمون ساعت شده بود 8:25 ولی یه مشکل فنی پیش اومده بود و بعد از بیست دقیقه ایستادن هیچ قطاری نیومد از اونجا رد بشه که مسیرش مسیر مورد نظر ما باشه!

از اونجایی که قطارا کلا به هم ریخته بودن و کلا خط یه سری قطارا عوض شده بود و در واقعا قطارای یه مسیر دیگه داشتن از اون ایستگاه رد می شدن، اصلا نمی دونستیم قطار ما کی میاد.

خونمونو که عوض کرده بودیم، دوچرخه هامونو نبرده بودیم و هنوز جلوی خونه ی قبلی بودن. ما هم تصمیم گرفتیم با یه اتوبوسی که میره به سمت خونه ی قبلیمون بریم، دوچرخه هامونو ورداریم و با دوچرخه بریم.

همین کارو کردیم. دوچرخه ی من ترک داشت و میشد بارها رو بذاریم روش، اما لازمه اش این بود که من با دست نگهشون دارم که این کار از من ساخته نبود نیشخند. این شد که همسر کللللللی طفلکی شد و مجبور شد بارها رو بذاره جلوی دوچرخه اش، روی میله و با دست نگه داره!

تا خونمون رکاب زدیم، مسیرش هم نسبتا زیاد بود. شاید 25 دقیقه اینا با دوچرخه راه بود ولی ورزش خوبی بود چشمک.

وقتی رسیدیم خونه کلی خسته شده بودیم، آخه هوا هم گرم بود و ما هم لباسای نسبتا گرمی پوشیده بودیم! دوچرخه ها رو گذاشتیم تو اتاق دوچرخه (یعنی همسر گذاشت چشمک)، بعد رفتیم بالا.

من که مستقیم رفتم دوش گرفتم، همسر هم یه کمی خونه رو مرتب کرد. یه سری ها رو هم گذاشت برای من که وقتی اون رفت دوش بگیره انجام بدم.

خونه رو تقربیا مرتب کردیم و فقط موند سرویس که باید کلا تمیز میشد. اونو گذاشتیم برای فرداش (یعنی امروز).

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٧ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب