امروز صبح که رسما هیچ کار خاصی نکردیم!!

بعد از ظهر هم مثل دو هفته ی قبل رفتیم دوره ی قرآنمونو گذاشتیم و برگشتیم. هوا هم انقدر گرم شده که خدا می دونه. 32 درجه ساعت شیش عصر!! اونم با این هوای مرطوب اینا، واقعا وحشتناکه.

منم گفتم با دوچرخه بریم که تو راه یه کمی باد بخوریم، ولی انقدر هوا گرم بود که رکاب زدن افاقه که نکرد هیچ، کارمونم سخت تر کرد.

وقتی رسیدیم محل قرار ساعت حدود شیش و هشت دقیقه بود ولی هیشکی نبود! خوشم میاد هممون ایرانی رفتار می کنیم نیشخند. کم کم بچه ها اومدن و نشستیم و ده آیه خوندیم و راجع بهش صحبت کردیم.

خیلی خوب بود. بعدشم هندونه و چایی و بیسکوئیت (که همشو فقط یه خانواده آورده بود و اونم مسلما ما نبودیم چشمک) خوردیم و کلی خوش گذشت.

یه اتفاق جالب این بود که یه خانم آلمانی که داشت رد میشد، همین طور که داشت رد میشد به ما گفت نوش جان (گوتن اَپِتیت :Guten Appetit) که در نوع خودش بی نظیره! اصولا آلمانی ها همچین کاری نمی کنن. در ادامه هم خانومه سلام کرد و دوست ما هم بهش هندونه تعارف کرد، اونم بی برو برگرد گفت می خوام. یه شتری براش برید دوستمون و با چاقو وسطاشو قاچ زد که راحت تر خورده بشه. خانومه پرسید یه قطعشو وردارم؟ دوستمونم گفت نه، همشو بگیر. اونم یه شتری گرفت و خوشحال شد نیشخند. بعد می پرسه هسته اشم میشه خورد؟خنثی

من خانومه رو ندیدم درست ندیدم، روم به سمتش نبود ولی فکر کنم خانومه پنجاه سالی داشتا!! نفهمیدیم چرا همچین سوالی پرسید؟ مسخره کرد؟ واقعا پرسید؟ حالا برام سواله تو این همه مدت هسته ی هندونه رو چیکار می کرده بالاخره؟ می خورده یا نه؟متفکر