یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بالاخره دیروز دوستمون اومد و درهای باقی مونده ی کمدو بستن. البته بد از بستن همه ی درها، در آخر تنظیم نمی شد و معلوم شد که با اون یکی در مشابهش برعکس بستن. واسه همین اون دو تا درو باز کردن و جا به جا کردن و دوباره بستن.

قبل از اینکه دوستمون بیاد هم دیگه من و همسر تقریبا همه چی رو مرتب کردیم و حتی چیزای تزئینی رو هم گذاشتیم سرجاشون و الان دیگه تقریبا همه چی رو به راهه.

بعد از اینکه کارشون تموم شد یه شربت آبلیمو درست کردیم و خوردیم. بعدش هم که دوستمون می خواست بره، چون ماشین داشت، ما هم گفتیم میایم. آخه مسیرمون تا یه جایی یکی بود.

با هم راه افتادیم و ما وسط راه پیاده شدیم و قدم زنان رفتیم سمت رود. یه کمی رو صندلی های کنار رود نشستیم ولی به نظر من هوا خیلی گرم بود، هرچند همسر می گفت هوا خوبه. البته من بیشتر با شرجی بودنش مشکل دارم تا با خود گرم بودن.

تقریبا یه ساعتی نشستیم، هوا یه کمی بهتر شد. تصمیم گرفتیم شام بریم یه جا دونر بخوریم. ولی از اونجایی که اخیرا با یه مغازه ی حلال دیگه آشنا شدیم، گفتیم بریم بقیه ی غذاهای اونجا رو امتحان کنیم چشمک.

وقتی رفتیم، من گفتم سفارش میدم. فقط نمی دونم با چه درایتی یکی از غذاها رو همون چیزی سفارش دادم که دفعه ی پیش خورده بودیم نیشخند. به هر حال دوتایی هر دو تا غذا رو خوردیم. یکیش که انقدر داغ و تند بود که آدم نمی فهمید الان دهنش داره از تندی می سوزه یا از داغی!!

غذامون که تموم شد من فقط دلم می خواست زود برگردیم، آخه احساس میکردم لبام پف کرده از بس داغ و تند شده نیشخند.

تا وقتی برگشتیم خونه ساعت 9.5 اینا بود. یه کمی نشستیم پشت لپ تاپامون و من یهویی تصمیم گرفتم دسر درست کنم. به همسر گفتم بیا این دسره رو درست کنیم. از خیلی وقت پیش تو برنامه مون بود (یعنی از خونه ی قبلی)، وسایلشم خریده بودیم، ولی قسمت نشد درست کنیم.

همسر گفت چقدر طول می کشه، منم گفتم یه ربع. آخه اون دستوری که من دیدم فقط نوشته بود اینو بریزین تو لیوان، بعدم اینو و بعدم اونو. اصلا چیز سختی نداشت! ولی خب حدود 45 دقیقه ای وقت گرفتم فکر کنم! (البته با احتساب یه بار خراب کردن و ریختنمون چشمک). آخرش هم چون توش شیر داغ داشت، باید می ذاشتیم تو یخچال که سرد بشه.

حالا امروز بعد از ناهار بخوریمش ببینیم اصلا چه مزه ای شده!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب