گاهی وقتا با خودم فکر می کنم دوست داشتم چطوری زندگی کنم. اون چیزی که توی ذهن من هست به عنوان یه زندگی ایده آل چیزیه که فکر می کنم هیچ کس نمی پذیردش به جز خودم.

دیشب قبل از خواب داشتم با خودم فکر می کردم چقدر همسایه به گردن آدم حق داره. چقدر تو دین ما راجع به همسایه سفارش شده. یاد اون حدیث افتادم که پیامبر میگه خدا انقدر درباره ی همسایه سفارش کرد که من فکر کردم همسایه از آدم ارث می بره.

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم کاش می شد یه کاغذ پشت در خونمون بزنیم با این مضمون:

Dear Neighbours, Dear Neighbours' Guests, Dear Everyone Who Walks through this Staircase,

If you have any problem that we can help you, just knock on the door. We are on the earth to help others :)

ترجمه اش اینه: همسایه های گرامی، مهمانان گرامی همسایه ها، اشخاص عزیزی که از این پلکان عبور می کنید،

اگر مشکلی دارید که فکر می کنید ما می توانیم به شما کمک کنیم، لطفا در بزنید. ما اینجاییم برای اینکه به دیگران کمک کنیم :)

 

ولی خب نمی زنیم! حداقلش به این دلیل که یکی از اونایی که مثل من فکر نمی کنه در این زمینه، همسره چشمک.

من هنوز دارم تلاش می کنم به همسر بقبولونم که کیک درست کنیم واسه همه ی همسایه ها ببریم، خودمونو معرفی کنیم و بگیم ما اومدیم چشمک. به نظر من اینکه همسایه ها الان دیگه مثل قدیما با هم در رفت و آمد نیستن، یه علتش مغرور شدن آدماست. خیلی از ماها الان فقط منتظریم طرف شروع کنه. خودمون حاضر نیستیم دست به کار بشیم. حاضر نیستیم ما شروع کنیم، حاضر نیستیم ما اون اولین کسی باشیم که طرف مقابلشو به یه لبخند دعوت می کنه!