یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

همسایه ی رو به روییمون بنگلادشیه.

چند بار همسر با آقای همسایه برخورد داشت که همسر سلام کرده بود و اون خیلی خشک جوابشو داده بود (یکی دو تا صحنشو منم دیدم و واقعا واسم عجیب بود. حداقل وقتی دو تا مسلمون به هم می رسن یه کمی گرمتر سلام و احوال پرسی می کنن).

منم چند بار که با همسر از خونه رفتیم بیرون، این آقا رو دیدم، هر بار ما سلام می کردیم، ولی اون خیلی خشک جواب میداد. هیچ وقت هم خودش پیش قدم نمی شد تو سلام کردن ولی ما از رو نمی رفتیم و سلام می کردیم چشمک.

این همسایه هامون جاکفشیشونو کلا گذاشتن بیرون. دو تا هم بچه دارن و همیشه روی جاکفشیشون یه عالمه کفش شلوغ پلوغه. روزای اول که واسه اسباب کشی می اومدیم، خیلی کفش ها به هم ریخته بود. همسر هم که خیلی روی مرتب بودن حساسه همش می گفت چقدر همسایه هامون نامرتبن.

روز اول یا دومی که اینجا بودیم، من همه ی کفش های همسایه رو جفت کردم و مرتب کردم. دو جفت دمپایی هم که دم درشون بود و روی جاکفشی نبودو رو به سمت خونه ی خودشون مرتب گذاشتم که وقتی از در میان بیرون مستقیم پاشون کنن (همون جوری که وقتی مهمون می خواد بره براش جفت می کنیم).

از فردای اون روز همیشه کفشاشون مرتبه. من اصلا چنین انتظاری نداشتم. در واقع من با این هدف کفشاشونو مرتب کردم که با خودم گفتم اینا که مرتب نمی کنن، بذار من مرتب کنم، بالاخره نمای جلوی خونه مربوط به ما هم هست. اگه مرتب کردن خودشون که کردن، اگه نه، هر از گاهی من خودم مرتب می کنم.

اون روز شاید همسایه فقط فهمید که باید کفشاشو مرتب کنه، ولی من چیز مهم تری یاد گرفتم. من فهمیدم آدما شاید زبون ما رو بلد نباشن، اما زبون مهربونی رو می فهمن، حتی اگه در سکوت باهاشون حرف بزنی.

--

اون روز تو ایستگاه ترم ایستاده بودیم. یه خانوم باحجاب اونجا بود با یه بچه توی کالسکه. برگشت به من نگاه کرد. من بهش لبخند زدم، اونم با یه لبخند جواب داد. چند لحظه بعد دیدم آقای همسایه از اون ور با یه بچه روی کولش رسید. یهو خانومه شروع کرد به صحبت کردن و من فهمیدم این خانوم همسایه رو به روییه.

--

چند روز پیش که با دوچرخه هامون اومدیم، آقای همسایه پایین ساختمون ایستاده بود، داشت سیگار می کشید. سلام کردیم و از دوچرخه هامون پیاده شدیم. آقای همسایه پرسید شما ایرانی هستین؟ گفتیم آره. گفت از روی اسماتون فهمیدم. پرسید شما اینجا درس می خونین و ما هم با چند تا سوال بحثو ادامه دادیم. بعدش هم خداحافظی کردیم و رفتیم تو.

از اون روز دیگه خیلی قانون نداره کی اول سلام کنه.

---

همسایه ی بالاییمون یه زوج سوری هستن که حداقل یه بچه دارن (ما صدای یه بچه رو می شنویم، بیشترشو نمی دونم!). همون روز اولی که ما رسیدیم و بچه ها داشتن مبلا رو می آوردن تو، آقای همسایه اومد رد بشه از پله ها. اول که قشنگ وایستاد که مبلو ببرن تو و به خاطر اون اذیت نشن. ولی بعد که دید با اینکه مبل هنوز تو نرفته ولی جا به اندازه ی رد شدنش هست، اومد رد شد و رفت و در همین حین مدام یه چیزی می گفت که ما نمی فهمیدیم چی میگه، فقط فهمیدیم داره خوشامد میگه!

بعد از اون من یه بار دم در دیدمش و ازش یه سوال پرسیدم، شروع کرد به صحبت کردن و یه سری چیزایی که من نخواسته بودممم برام توضیح داد و آخرش هم welcome welcome گویان دور شد چون عجله داشت.

یکی دو بار دیگه هم که تو مسیر یا جای دیگه دیدیمش آدم خیلی خونگرمیه و از دور هم که ببینه سلام می کنه.

من تا حالا خانومشو ندیدم، فقط یه بار متوجه شدم یه نفر باحجاب داره میره داخل ساختمون. از همسر پرسیدم مگه مسلمون دیگه ای هم اینجا هست؟ که همسر گفت اون همسر همین آقای سوری هست، ولی متاسفانه من چهرشو ندیدم.

یه همسایه ی دیگمون یه زوج چینی هستن (البته شاید چینی نباشن، اما از همون نژادهای مشابهن چشمک). من هیچ وقت با اونا برخورد نداشتم، تمام برخوردمون در این حد بوده که جلوی در دیدیمشون و سلام کردیم. اما بیشتر از این با هم صحبت نکردیم تا حالا.

--

ساختمون شیش واحد داره ولی ما هنوز ساکنای دو واحد دیگه رو ندیدیم! شاید خالی ان اون واحدا، نمی دونم.


[ ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب