یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز دوستامون که رفته بودن ایران، برگشتن و ما کلی خدا رو شکر کردیم نیشخند. آخه اینا که نبودن، هیشکی نبود ما باهاش بریم بیرون! البته بودن ها، ولی بقیه رو باید کلی هماهنگ کرد و آخرشم معلوم نیست بیان یا نه! اینا رو زنگ می زنیم میگیم بریم؟ میگن بریم! بدون هیچ مقدمه ای! به همین راحتی!

خلاصه که از ایران اومدن و ما کلی خوشحال شدیم. ما هم همون روز بهشون پیشنهاد دادیم بریم بیرون که قبول نکردن، گفتن دیگه خیلی زوده نیشخند؛ هنوز ده دقیقه است رسیدیم خونه!

خلاصه، امروز زنگ زدن گفتن میان کلیداشونو ببرن. آخه یه سری از کلیدای خونشون دست ما بود که هر از گاهی می رفتیم به خونشون سر می زدیم.

ما هم گفتیم بیاین، ولی ما می خوایم بریم خرید، اول قرار شد بعد از خریدمون بیان ولی در نهایت تصمیم گرفتیم هر دومون بریم یه جا خرید (که نزدیک خونه ی ما هم بود)، از اونجا با هم بیایم خونه ی ما.

منم سریع کیکو به راه کردم و گذاشتم تو فر، فرو هم گذاشتم رو 37 38 دقیقه. ده دقیقه بعدشم راه افتادیم. گفتم یا کیک درست میشه، یا خراب میشه دیگه نیشخند.

رفتیم خرید، دوستامون زودتر رسیده بودن. نیم ساعتی گشتیم و خریدامونو کردیم. تا وقتی برگشتیم خونه ساعتای 8:15 اینا بود. فر خودش خاموش کرده بود. کیکو با قالبش ورداشتم (مدل کیکش طوری نبود که تو سینی بریزم، تو قالب ریخته بودم، از اون قالبا که وسطش خالیه)، یه سیخ کباب حسینی (!!) زدم توش (به جای چوب کبریت چشمک) که خدا رو شکر بهش نچسبید و معلوم شد کیکمون خوبه.

بشقاب آوردیم و جلوی چشم مهمونامون تو ظرف برگردوندیم با اعتماد به نفس کامل لبخند، خیلی هم خوب شده بود کیکمون. قشنگ برگشت تو ظرف، نه شکست، نه خراب شد.

کیکو با دوستامون نوش جان کردیم. همسر هم میوه ها رو شست و دوستامون یه کمی میوه هم خوردن و ساعتای 9 اینا بود که رفتن.

دم در با خانوم دوستمون صحبت می کردم، میگه خب کی بیایم شام خونتونو بخوریم؟! هیچی دیگه حالا مجبوریم شام دعوت کنیم بچه ها رو. البته نه اینکه ما نخوایم شام بدیم. ما نمی خواستیم الان بدیم (یعنی من آمادگیشو نداشتم، همسر که یه هفته است میگه بچه ها رو این هفته بگیم!).

ولی خب الان مجبوریم همین هفته مهمونی بذاریم. آخه هفته ی بعد ما نیستیم، بعدش هم که ماه رمضون میشه و مهمونی ماه رمضون هم سخته، هم مسخره است، چون همه اش بخور بخوره. تازه اینجا هم که دیگه بدتر! ساعت ده اذون مغربه. ساعت یک و ربع اذون صبح! ملت تا غذا خوردن باید پاشن برن خونشون! یا اینکه تو خونه ی ما سحری رو هم بخورن نیشخند.

--

دوستامون برامون هم سوغاتی آورده بودن، هم یه سری چیزای سفارشی که خودمون گفته بودیم و خانواده ی همسر خریده بودن و برامون فرستاده بودن. خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارن که ما به خواسته هامون برسیم!

سوغاتیمون سبزی قرمه سبزی بود که واقعا خدا خیرشون بده. بهترین چیزی بود که می تونستن برامون بیارن! سبزی های خودمون اینجا انقد مونده شده بود که ریختیمشون! آخه هم بوی موندگی می دادن، هم دیگه زرد شده بودن تقریبا.

سفارشی هامونم دو تا روسری بودن واسه ی من، عقدناممون بود واسه ی قرارداد کار من، و یه بسته زعفرون سابیده شده (اینجا دو بسته زعفرون نسابیده داریم که نمی دونم چطوری باید بسابیمشون!!).

روسری ها یکیش آبی بود، دقیقا از اون آبی ها که تو کاشی های معماری اسلامی می بینین. من رنگ آبیشو خیلی دوست داشتم لبخند.

اون یکی تیره تر بود، یا حداقل از نظر من تیره بود، ولی بازم قشنگ بود، بهم می اومد. اونم دوست داشتم لبخند.

خدا رو شکر بالاخره روسری دار شدم! اینجا شال پیدا میشه، ولی روسری اصلا!

---

کلا سلیقه ی خواهر همسر همیشه یه درجه از سلیقه ی من تندتره چشمک. وقتی رنگ شاد میخره، شادتر از اون چیزی می خره که اگه خودم بودم می خریدم، وقتی هم معمولی می خره، یه درجه تیره تر از اون چیزی می خره که اگه خودم بودم می خریدم نیشخند. ولی خب دستش درد نکنه واقعا، خیلی دوست داشتم روسری هامو. آبیه رو که فردا افتتاح می کنم چشمک.

---

مامان من به شدت عاشق رنگ های روشنه، از همه بیشتر سفید و گلبهی. کلا چیز میز تیره هم تو کارش نیست! مثلا یه بار براش یه پارچه انتخاب کردیم، مثلا فکر کنم هر بیست سانت یه دایره ی دو سه سانتی مشکی داشت، می گفت این تیره است!

---

یادمه یه بار خواهر و مامان همسر رفته بودن برای من دو تا لباس خریده بودن، بدون دلیل! همین جوری (بعله، همچین خانواده ی همسری دارم من لبخند). یکیش آبی بود، یکیش پوست پیازی (اولی مصداق قسمت اول توصیف خریدای خواهر همسر و دومی مصداق قسمت دومش چشمک). هر دوشونو دوست داشتم، ولی آبیه رو بیشتر.

خواهر همسر اومد لباسا رو به من داد، گفت دیدم شما رنگ شاد دوست داری اینا رو برات خریدیم. منم گفتم دست شما درد نکنه و گرفتم. وقتی رنگاشو دیدم با خودم فکر کردم چقدر تفاوت هست بین تعریف آدما از "شاد"چشمک!

درست همون روز عصری من می خواستم برم خونه ی مامانم اینا. منم همون پوست پیازیه رو پوشیدم زیر مانتوم. رفتم خونه ی مامانم اینا. همین که مانتومو در آوردم، مامانم گفت به به لباس نو مبارک باشه. لباس نو خریدی. ولی چرا انقدر تیره خریدی؟!خنثی

من اونجا یه بار دیگه فهمیدم چقدر تفاوت هست بین تعریف آدما از "تیره" چشمک.

---

اگه من چند روز نیومدم، بدونین به علت کبودی بیش از حده! آخه خواهر همسر هم اینجا رو می خونه نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٢ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب