یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز که توش اتفاق خاصی نیفتاد که بگم.

فقط اینکه ترم پیش ما یه جلسه ی هفتگی داشتیم که بهش می گفتیم reading circle، دور هم می نشستیم، هر کس یه مقاله رو قبول می کرد که بخونه و بیاد برای بقیه توضیح بده. از وقتی استادمون رفته یه شهر دیگه، دیگه این جلسه ها هم کنسل شده (چه بهتر نیشخند). چند هفته پیش یکی از بچه ها ایمیل زد، گفت بچه ها بیاین خودمون بدون حضور استاد یه جلسه ی این جوری داشته باشیم، تا هم استفاده کنیم از مقاله ها، هم استاد نباشه که استرس بگیریم چشمک.

ما هم تو رودرواسی دعوتشو لبیک گفتیم و کلی به به و چه چه کردیم واسه این پیشنهاد!!

دیروز اولین جلسه ی این جلسات بود و نوبت من بود. هر کس دو بار تو این جلسات نوبتش میشه، یه بار راجع به کار فعلیش حرف می زنه، یه بارم راجع به یه مقاله ای که خونده. من اولین جلسه رو راجع به کار خودم حرف زدم و قرار شد بچه ها اگه نظری پیشنهادی چیزی دارن بگن.

یه سری نظر دادن و گفتن حتما این کارو بکن، حتما اون کارو بکن که خب به نظرم خوب و منطقی می اومد. کلا جلسه ی خوبی بود، همین که آدم با بقیه تبادل نظر می کنه خیلی خوبه.

---

امروز با استادم اسکایپی قرار داشتم. نظرای بچه ها رو بهش گفتم (البته نگفتم که بچه ها اینا رو گفتن، گفتم من پیشنهاد می کنم این کارا رو بکنیم). همشو با استدلال رد کرد نیشخند.

فقط یه نظر بود که به ذهن خودم رسیده بود اصلا راجع بهش با بچه ها صحبت نکرده بودم، گفت این خوبه، اینو امتحان کن!

فکر کنم بهتره از این به بعد مشورت نکنم با بچه ها چشمک!

---

امروز کلاس فارسی- آلمانی هم داشتم. این پسره خیلی بامزه است فارسی حرف زدنش. آخر هفته رفته بود خونشون که یه شهر دیگه است. بعد از اونجا رفته بودن یه شهر دیگه که نزدیک شهر خودشون بود و خونه ی مامان بزرگش اونجا بود. تو راه تگرگ اومده و ماشینا وایستادن تا تگرگ قطع بشه، چون نگران بودن که شیشه ی ماشین بشکنه. بعد از حدود بیست دقیقه دوباره راه افتادن. بعد از اینکه تگرگ تموم شده، بلافاصله هوا به شدت آفتابی شده و خیلی سریع تو چند دقیقه همه چی خشک شده و انگار نه انگار که بارون اومده.

حالا، تیکه ی آخرو این جوری برا من توضیح داد:

بعد از پنج دقیقه، "هوا بود مثل اینکه هیچ چیز نبود."!!نیشخند

 

----

پس فردا قراره مهمون داشته باشیم، واسه همین الان کلی کار داریم واسه خرید خونه و رفت و روب و آماده کردن تدارکات لازم.

عصری رفتیم خرید یه عالمه خرید کردیم.

الانم لیست کارایی که باید فردا بکنیم، لیست ظرف هایی که لازم داریم و برنامه ی دقیق (از نظر زمانی) فردا رو نوشتم که ببینیم چی به چیه. فردا یازده ساعت برای انجام کارامون لازم داریم!! من موندم فردا که هنوز مهمونی نیست اگه یازده ساعت لازم داریم، پس، پس فردا چقدر ساعت لازم داریم واسه درست کردن غذاها و سالاد و این چیزا؟!متفکر

---

این مهمونی که می خوایم بدیم مهمونی خونه ی جدیدمونه. فقط من نمی فهمم چرا خونه این همه بزرگ شده، ولی ما بازم هرجور حساب می کنیم کلی باید دکور خونه رو تغییر بدیم تا دوازده نفر آدم جا بشن تو خونمون!!سوال

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٤ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب