یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

انقدر تو این دو سه روز کار انجام دادیم، که الان که می خوام شنبه رو توضیح بدم اصلا یادم نمیاد چی کار کردیم!

فقط می دونم از کله ی سحر بیدار شدیم، شروع کردیم به انجام دادن کارا و تا عصری یه عالمه از کارا رو انجام دادیم.

از قبل یه برنامه ی دقیق ریخته بودم که مشخص می کرد برای هر کاری چقد زمان می خوایم (که کلش شد یازده ساعت!)، طبق همون برنامه صبح باید می رفتیم خرید. براش دو ساعت وقت در نظر گرفته بودم.

رفتیم همون سوپرمارکت نزدیک خونمون و کارمون زودتر از ساعت یازده که در نظر گرفته بودیم تموم شد. تقریبا ده اینا خونه بودیم.

اما در عوض یه میزکنار تخت بود که توی سایت ebay دیدیم و قرار شد بخریم. طرف هم جواب داد و گفت بیاین ببرین. ما هم گفتیم یازده بیایم خوبه؟ گفت خوبه. ساعت یازده همسر رفت اونو گرفت، آورد خونه.

تو این فاصله منم یه کمی کارای خونه رو کردم. بشقابا رو در آوردم و روی میز مرتب چیدم.

همسر که اومد یه کمی دکور خونه رو عوض کردیم که دوازده نفرمون بتونیم تو پذیرایی بشینیم. دو تا صندلی هم تو انباری داشتیم که رفتیم آوردیم.

همه چیز خیلی خوب و رو روال پیش رفت. عصری هم که با دوستامون قرار گذاشته بودیم بریم بیرون، یه جا بستنی بخوریم. اتفاقا هوا انقد سرد شد که اصلا بستنی نمی چسبید وقتی می خواستیم بریم بیرون! ولی خب دیگه نمی شد که زیر قرارمون بزنیم نیشخند.

قرارمون ساعت شیش عصر بود. ما هم راس ساعت شیش رسیدیم به محل قرار، یه پنج دقیقه ای وایستادیم، دوستامون نیومدن. بهشون زنگ زدیم، گفتن یه چند دقیقه صبر کنین، ما همین دور و بریم، الان میایم.

ما هم وایستادیم تا بیان، ولی حدس می زدیم کدوم فروشگاهن و حدس هم می زدیم رفتن برای ما کادو بخرن نیشخند.

همین طور هم بود! وقتی اومدن اول کادوماهونو دادن، آخه لازم داشتیم برای مهمونی چشمک.

آخه ما یه عالمه ظرف کم داشتیم برای مهمونی، به دوستامون یه لیست داده بودیم که اینا رو شما بیارین وقتی اومدین! اونا هم یکی دو تا شو کلا به عنوان کادو خریده بودن، واسه همین زودتر بهمون دادن که بتونیم استفاده کنیم تو مهمونی (خدا خیرشون بده چشمک).

خلاصه، با دوستامون رفتیم بستنیمونو خوردیم. برگشتنی اونا می خواستن برن یه فروشگاهی یه چیزی بخرن. ما هم یه سری خرید خیلی کم داشتیم که باید انجام می دادیم، آخه یا صبح یادمون رفته بود و توی لیستمون نذاشته بودیم، یا اون فروشگاه نداشت. این شد که جلوی ماشین اونا با هم قرار گذاشتیم و هر کدوممون رفتیم توی  فروشگاه مدر نظر خودش.

حالا چرا با هم قرار گذاشتیم؟ آخه بعدش باز مقصدمون یکی بود! اونا یه سری گلدون داشتن پیش یه سری از بچه ها که باید می رفتن می آوردن (وقتی ایران بودن گلدوناشونو داده بودن به اونا)، ما هم برای مهمونیمون نیاز به اجاق گاز اضافی داشتیم که می خواستیم از همونایی که گلدونا پیششون بود بگیریم! اینجوری شد که با هم قرار گذاشتیم دوباره تا بریم خونه ی اون یکی بچه ها که ما گاز بگیریم و اونا گلدون.

ساعت ده دقیقه به هشت اینا بود رسیدیم خونشون. اونا هم که هر وقت میریم پیششون اصلا نمیشه بدون رفتن تو خونه برگردیم! هر وقت میریم یه چیزی بدیم یا بگیریم، باید بریم خونشون.

این دفعه هم مثل همیشه رفتیم یه ساعتی خونشون نشستیم و راهی خونمون شدیم. قرار بود دوستامون ما رو یه جا پیاده کنن نزدیک ایستگاه قطار، برن خونشون. ولی دیدن گاز و ظرف ها و فر (!!!) و قابلمه و یه عالمه چیز میز دیگه رو نمی تونیم راحت ببریم، کلا تا خونه رسوندنمون لبخند.

تا وقتی رسیدیم خونه تقریبا 9.5 اینا بود. شروع کردیم به انجام دادن بقیه ی کارا. نشستیم دوازده تا ظرف دسرو درست کردیم. تا این دسرو درست کردیم ساعت دوازده اینا شد. دیگه رفتیم خوابیدیم.

ولی خب از اونجایی که کارا رو مرتب نوشته بودیم و می دونستیم کی قراره چیکار کنیم، اصلا بهمون سخت نمی گذشت و هیچی یهویی نبود، واسه همینم اصلا زیاد خسته نشدیم.

یکشنبه هم دوباره مثل شنبه از سر صبح شروع کردیم به انجام دادن کارامون ولی بازم همه چی خیلی خوب پیش می رفت و خسته کننده نبود.

برنجو آب گذاشتیم، مرغامونو تمیز کردیم، گردوهامونو خرد کردیم، میوه ها رو شستیم و تمام کارایی که لازم بود برای مهمونی بکنیمو انجام دادیم.

کم کم ساعتای 12 1 دیگه گردوها رو گذاشتیم رو گاز که تبدیل به فسنجون بشن نیشخند.

مرغا رو هم از ساعت 2 اینا شروع کردیم به آماده کردن. تو شکمشونو پر کردیم، سوزن نخ آوردیم دوختیم (!) و گذاشتیم تو فر. عمدا غذاها رو زودتر درست کردیم که وقتی مهمونا میان سریع گرم کنیم و بیاریم، وگرنه به اندازه ی کافی گاز نداشتیم واسه درست کردن همه چی به صورت هم زمان.

یه سری از دوستامون زنگ زدن، گفتن ساعت هشت می رسن. ما هم عمدا برنجو گذاشتیم دیرتر درست کنیم که برای همون ساعت هشت آماده بشه. اما این اصلا خوب نبود، یعنی ما از قبل می خواستیم غذا رو یه جوری درست کنیم که درست دم اومدن مهمونا دم کنیم و بعد از یه ساعت بشه بخوریم. ولی این جوری مهمونا نشسته بودن و ما همش تو آشپزخونه (!! منظورم همون جلو سینکه که تو پذیراییهنیشخند) بودیم. ولی خب مجبور بودیم دیگه. دوستامونم بنده های خدا داشتن از یه شهر دیگه می اومدن، نمی تونستیم مجبورشون کنیم زودتر بیان، پیش میاد دیگه لبخند.

خلاصه، بچه ها خودشون والیبال می دیدن و بحث می کردن و دیس میوه هم که روی میز بود، از خودشون پذیرایی کردن، ما هم کارامونو می کردیم. و چقدر هم من خوشحال شدم که خودشون اینقدر راحت بودن. اگه قرار بود وسط اون همه کار برنج و سر زدن به مرغ و آماده کردن سیب زمینی و این حرفا، ما هی بریم برای اونا هم بشقاب بذاریم و میوه تعارف کنیم، واقعا قوز بالاقوز می شد! ماشاءالله وسط بازی والیبالم که صدا به صدا نمی رسیدنیشخند!!

به هر حال همین که آخرین سری دوستامون اومدن غذاهای ما هم همشون آماده شدن!

ما هم نه چایی دادیم به مهمونامون، نه شیرینی، نه هیچی، مستقیم سفره ی شامو چیدیم! سفره رو تو یه اتاق دیگه چیدیم، بعد که چیده شد به همه گفتیم بیان. البته تو این قسمت مهمونا از ما فعال تر بودن نیشخند. بهتره بگم مهمونا سفره ی شامو چیدن، ما رفتیم نشستیم!

حالا سفره رو چیدیم، دیسای برنج و مرغ و همه چی رو کشیدیم، به آقایون می گیم بیاین، میگن صبر کنین والیبال تموم شه خنثی!

بالاخره راضی شدن لپ تاپو وردارن بیارن تو اتاق ببینن. لپ تاپو آوردن، نه ما از شاممون چیزی فهمیدیم، نه اونا از والیبالشون نیشخند!

شام هم که مرغ شکم پر بود و فسنجون با گوشت قلقلی. من که از مرغمون اصلا راضی نبودم، ولی خب مثل اینکه بعضی ها دوست داشتن.

برنج خیلی به اندازه بود خدا رو شکر. فقط حیف که والیبال بود بعضی ها زیاد نخوردن، حواسشون به مسابقه بود، واسه همین آخرش یه کمی تو دیس موند. ولی خورش بیشتر زیاد اومد، نمی دونم چرا سوال.

برای تزئین ماست، کلی سرچ کردم تو اینترنت، یه طرحی پیدا کردم، ولی چون عملی با امکانات ما عملی نبود، یه کمی طرحشو عوض کردیم. فقط نمی دونم چرا مناسب گروه سنی الف شده بود نیشخند و اتفاقا خیلی هم مورد استقبال کل جمع (که فک کنم رفتارامون دور از گروه سنی الف نیست چشمک!) واقعا شد.

بعد از شام، به بچه ها گفتیم برن اون یکی اتاق بشینن تا سفره رو بعدا جمع کنیم. ولی قبول نکردن و همه چیزو جمع کردن و مرتب کردن و شستن! بعد اومدن نشستن!

وقتی همه نشستن دیگه کم کم رفتیم سراغ بقیه ی خوردنی ها، دسرا رو آوردیم. یه نیم ساعت بعدش کیک و چایی رو آماده کردیم، آخر سر هم رولتی که آماده کرده بودیمو.

با اینکه تنوع زیاد بود و از همه چیز خوردیم، ولی من اصلا احساس ترکیدگی نداشتم، نمی دونم چرا نیشخند.

ساعتای یازده بود که دیگه کم کم بچه ها بلند شدن رفتن. دم رفتن یکی از بچه ها دعوتمون کرد برای دیدن فوتبال ایران بریم خونشون. حالا هنوز نمی دونم قراره بریم یا نه! فقط نکتش اینه که گفتن ساعت ده دقیقه به نه درو می بندن، هر کی می خواد باید زودتر اونجا باشه نیشخند.

---

یه کمی از پشت صحنه های مهمونی بگم براتون چشمک:

- خمیر رولتو مسلما فقط به اندازه ی سینی فر می تونستنیم پهن کنیم. یه جوری شد اندازه ی خمیر که دقیقا دوازده تا رولت داد. خیلی تزئین کردن و بریدنش مهم شده بود، کوچکترین اشتباهی مجبورمون می کرد دوباره یه رولت دیگه درست کنیم، ولی خدا رو شکر اشتباه نکردیم هیچ جا لبخند.


- موقع شام یه صدایی اومد که همه یه لحظه ساکت شدیم ولی نفهمیدیم چی بود. یکی از بچه ها گفت بوی سوختنی اومد (البته من نشنیده بودم، همسر شنیده بود). به هر حال دیدیم اتفاقی نیفتاد، هممون دوباره مشغول خوردن شدیم.

امروز معلوم شد که از پشت سینک آب رفته بود تو سه راهی ای که زده بودیم به پریز پشت کابینت (زیر سینک)، اتصالی کرده و پریز خراب شده. امروز ظهر فهمیدیم که نه گاز کار می کنه، نه یخچال. چک کردیم دیدیم، بعله چه دسته گلی به آب دادیم! سه راهی رو در آوردیم از توش آب می چکید. خدا رو شکر آتش سوزی نشده بود دیشب لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٦ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب