یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

تا حالا پست راجع به مامانم زیاد گذاشتم، ولی راجع به بابام هیچی نگفتم. باباها به همون اندازه ی مامانا به گردن ما حق دارن، ولی نمی دونم چرا کمتر آدما قدرشونو می دونن. باباها کمتر ابراز علاقه می کنن کلا، ولی اصلا کمتر "احساس" نمی کنن.

پیش دانشگاهی که بودم، شبا همیشه تا ساعت 12 شب درس می خوندم، برنامه ی خاصی داشتم که همیشه راس 12 شب تموم میشد. وقتی خسته و کوفته و خوابالو از اتاقم می اومدم بیرون و می رفتم تو اون یکی اتاق بخوابم، قشنگ ترین صحنه این بود که یه نفر (که همیشه می دونستم بابا بوده) رختخوابمو پهن کرده، پتومو برام باز کرده، بالشمم مرتب گذاشته بالای تشک لبخند. و من خوشحالتر می شدم وقتی این کارو تو زمستون می کرد، وقتی به جای اینکه تشک یخ زدمو (!!) باز کنم تا روش بخوابم، مستقیم می رفتم روی یه تشک که زیر پتو گرم مونده می خوابیدم لبخند.

فک کنم ته ته ته ابراز عشق بابای من همیشه همین جور کارای ساده بود.

یا مثلا وقتی که تابستونا اصرار می کرد تو هم مثل من و مامان بیا رو تراس بخواب، تو خونه گرمه و من نمی رفتم، و صبح که بیدار می شدم می دیدم یکی اومده شب پنکه رو تو یه زاویه ی مناسب نسبت به من تنظیم کرده (یه جوری که نه مستقیم رو به من باشه، نه بادش کلا منو نگیره)، و تمام شب پنکه به خاطر من یه نفر تو اتاق روشن بوده.

بابا خیلی مهربون و دل رحمه، خیلی خیلی زیاد. یکی از آرزوهای من اینه که تو بخشیدن مثل بابام بشم (ولی فعلا که این جوری نیستم!). هر وقت ازش پول می خواستم، مثلا می گفتم فلان قدر پول اردو می خوام، همیشه می گفت از تو جیبم وردار، هرچقد دوست داری وردار. من هیچ وقت ور نمی داشتم، صبر می کردم خودش بیاد بهم بده و اون باز اصرار می کرد خودت هرچی دوست داری وردار. من باز ور نمی داشتم و اصرار داشتم خودش بده، آخرش خودش دست می برد تو جیبش یه دسته پول در می آورد بدون اینکه بشمره می داد بهم. من می شمردم، بقیشو پس می دادم، ولی باز اصرار داشت نگه دارم پولو و من با اصرار خودم پس می دادم.

نه که ما خیلی پولدار باشیم که بابام این قدر راحت ببخشه، اصلا این طوری نبود. بابا ذاتا آدم بخشنده ایه. شبیه همین صحنه برای متکدی هایی که ازش پول می خواستن هم اتفاق می افتاد. هیچ وقت نمی شمره چقد داره پول میده به طرف. فقط یه پولی از تو جیبش در میاره، میده.

وقتی بچه بودم، یکی از تفریحام این بود که بابام تا یه صندوق صدقه می دید، دست می برد تو جیبش یه عالمه خورده در می آورد (که البته اون زمان همچین خورده هم نبودن دیگه، با اون پول می شد کلی پفک بخره واسه من!!)، می داد به من میگفت بدو اینا رو بنداز تو صدقه تا من میام. خیلی وقتا اینقد پولا زیاد بود که تا وقتی من پابلندی می کردم که قدم به صندوق برسه و پولا رو دونه دونه می انداختم تو صندوق، بابام می رسید. و این اتفاق خیلی وقتا جلوی هر صندوق صدقه ای که توی مسیر بود تکرار می شد.

تا جایی که یادمه اگه بابام یادش می رفت و من بهش می گفتم پول بده بندازم تو صندوق، هیچ وقت نه نمی گفت، هیچ وقت نمی گفت خورده ندارم، همیشه یه پولی می داد بندازم، حتی اگه اون پول زیاد بود.

اصلا فک کنم به نظر بابای من پول "زیاد" معنی نداشت، هنوزم نداره. هیچ وقت پول براش ارزش نداشته، یعنی اگه پولی رو داشته باشه، بهش بگی بده، قطعا بهت میده. هیچ وقت به این فکر نمی کنه، نمی دم چون خودم لازم دارم!

یه آینه ی کوچیک دارم که جزو وسایلم آرایشمه، ولی استفاده ی آرایشی نداره، استفاده ی "خاطرگی" داره. خاطره ی بخشیدنای باباست.

بابا اینقدر بخشنده بود (هنوزم هست) که خیلی وقتا وقتی از جلوی دست فروش محله رد می شد یه چیزی ازش می خرید تا اون خوشحال بشه. از اونجایی که طرف دست فروش بود، چیزایی که داشت به ندرت به درد بخور بودن. یه بار بابا ازش یه آینه ی جیبی خریده بود که پشتش پلاستیکی بود، درش هم همین طور، یه پلاستیک آبی تیره ی نه چندان خوشرنگ. توی آینه هم یکی دوجاش یه کمی خش بود.

آینه رو با خودش آورده بود خونه، رو صندلی نشسته بود داشت نگاش می کرد. من داشتم از اونجا رد می شدم، سرشو آورد بالا گفت بیا، این مال تو. گفتم این چیه؟ گفت آینه است. گفتم آینه می خواستی چیکار؟ واسه چی خریدی؟ گفت از دست فروش محله خریدم، یه پیرمردیه، دیدم هیچ کس ازش خرید نمی کنه.

آینه رو ازش گرفتم (سال 84 یا 85 اینا بود) و هنوز دارمش. هر وقت توش نگاه می کنم، خودمو نمی بینم، توش بابا رو می بینم، توش آدمی رو می بینم که از روی بخشندگی آینه رو از یکی می خره تا بهش یه پولی برسه و باز از روی بخشندگی تقدیمش می کنه به یکی دیگه.


----

خدا همه ی باباها رو حفظ کنه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٦ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب