دیروز که فوتبال ایران و نیجریه بود، همسر و یکی دو تا از دوستاش (البته آقایون فقط)، رفتن خونه ی یکی دیگه از بچه ها که با هم فوتبالو ببینن. من از خانوم یکی از دوستامون پرسیدم، گفت من خستم، نمیام. دیگه منم نرفتم. ولی واقعا دوست داشتم بشینم یه بار دیگه مثل قدیما فوتبال ببینم.

وقتی همسر رفت، من نشستم پای کارای دانشگام، تقریبا کم و بیش تموم شده بود که نیمه ی دوم بازی شروع شد. منم تصمیم گرفتم بشینم آنلاین نگاه کنم بازی رو. از دقیقه ی 60 اینا دیگه همشو نگاه کردم.

کلی ذوق کردم که جواد نکونام بازی می کرد، آخه تنها کسی بود که من بین کل بازیکنا می شناختمش!!

چقد زود گذشت واقعا! انگار نه انگار که ما همین دیروز بود می نشستیم با برادر کوچیک تر تمام بازی های استقلال و تمام بازی های پرسپولیس و تمام بازی های ملی رو دنبال می کردیم.

تصمیم گرفتم بقیه ی بازی های ایرانم بشینم نگاه کنم. حس نوستالژیک خوبی بود.

---

دلم می خواد زودتر درسم تموم شه، اصلا یکی دو ماه لپ تاپو ببرم بذارم تو انباری، نگاه هم بهش نکنم!! قصد دارم درسم تموم شد یه کم "زندگی" کنم!

---

اصلا حساب سن و سالم دستم نیست، وقتی میگم اصلا یعنی دقیقا اصلا. یعنی اگه کسی ازم بپرسه چند سالته نمی تونم بگم! فقط می گم متولد فلان سالم!! خودمم هر وقت می خوام حساب کنم سنمو، سخته بشینم سالا رو بشمرم! با خودم می گم سال 88 که لیسانسم تموم شد سنم انقد بود، سال 90 ارشدم تموم شد، بعدشم الان اینقدر ساله آلمانم، پس سنم انقده.

---

یه بار یکی اینجا ازم پرسید چند ساله ازدواج کردم؟ گفتم فکر کنم نزدیک دو سال باشه. بهش تاریخ ازدواجمو گفتم، حساب کردیم دیدیم نزدیک سه سال بود!!

---

چند وقتیه احساس می کنم دیرمون شده، باید بریم مسافرت!! نمی دونم چرا ولی احساس می کنم یه مسافرت باید می رفتیم که نرفتیم! یعنی خیلی وقته مسافرت نرفتیم و من حس می کنم هرچه زودتر باید حتما بریم مسافرت. البته آخر این هفته می ریم برلین، ولی منظورم مسافرت به یه کشور دیگه است.