خوشحالم که گاهی حتی اگه کسی ازم کمک نخواد بلند میشم کمک می کنم، حتی اگه چند ده نفر دیگه هم باشن که بالقوه بتونن کمک کنن.

و خوشحال ترم که همسر از من یه قدم جلوتره. پاش که بیفته یا داره کمک می کنه، یا اگه نشسته باشه، هر کس میشناسدش می دونه این آدم هم به اندازه ی کافی میدونه که بخواد کمک کنه و هم به اندازه ی کافی مهربون و خوش قلب هست که بخواد کمک کنه. واسه همین جزو اولین کساییه که گرچه مسئولیتی نداره، اما ازش کمک می خوان.

و خوشحال تر ترم که هر وقت موقعیت کمک مادی پیش میاد، همسر میدونه که مسلما من موافقم در حد توانمون کمک کنیم و بنابراین، بعد از یکی دو تا نگاه پرسش گرانه ی من و یه کمی لبخند سفیه اندر عاقل (!) بنده، موافقت می کنه چشمک.