یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیشب ساعتا 12:15 دقیقه ی شب برگشتیم خونه مون.

برگشتنی یه میتفار هماهنگ کرده بودیم. چند روز قبل هم اس ام اس زد که من فلانی ام که قراره با هم برگردیم، لطفا confirm کنین اومدنتونو. منم پیامک دادم گفتم میایم.

روزی که رفتیم سر قرار، ساعت 5 قرار داشتیم. پنج دقیقه به پنج ما جلوی مرکزی که قرار داشتیم بودیم. داشتیم با گوشیمون ور می رفتیم که به اینترنت وصل شیم و ببینیم مدل ماشین طرف چی بوده که یه نفر اومد گفت من فلانی ام، میرین فلان شهر؟ ما هم گفتیم بله. دیگه احوال پرسی کردیم و رفتیم با هم جلوی ماشین.

شهری که مقصد اون آقا بود، فرض کنیم x، با قطار حدود یه ربع تا شهر y فاصله داره. ما تا یه ماه پیش شهر y زندگی می کردیم، ولی از اول این ماه که خونمونو عوض کردیم تو یه شهر دیگه زندگی می کنیم که ده دقیقه تا y فاصله داره و ما اسم این شهرو میذاریم z چشمک.

ما هم از قبل می دونستیم این آقا کجا می ره و قرارمون این بود که با قطار از x تا y رو بریم و بعد هم با تِرَمی که میره تا شهر z، بریم اونجا.

دو نفر دیگه هم اونجا بودن که ما فک کردیم اینا هم بقیه ی مسافران! باهاشون احوال پرسی کردیم بعد آقاهه گفت این برادرمه، مسافرا هنوز نیومدن نیشخند. اون یکی هم احتمالا دوست برادرش بود!

آقای راننده گفت یکی از مسافرا گفته من پنج دقیقه دیر می رسم. حالا اگه همه بیان می شیم پنج نفر ولی خیلی وقتا همه نمیان!

خلاصه، چند دقیقه ایستاده بودیم که یه آقایی اومد و احوال پرسی کرد. یکی از مسافرا بود. حالا منتظر اون نفر آخر بودیم. تو فاصله ی این انتظار این آقای مسافر جدید شروع کرد با راننده و دوستاش صحبت کردن. آلمانی خفنی هم حرف می زد، ولی موهاش مشکی بود. کاملا سلیس و بدون اینکه آدم بفهمه خارجیه ولی قیافه اش ترک نبود! ما هم همون بغل مغلا بودیم و توی جمع اونا نبودیم، آخه اون چهار تا (راننده، برادرش، دوست برادرش و مسافر جدید) مثل یه دایره وایستاده بودن. یهو دیدیم تو حرفاش گفت من دو هفته ایران بودم و اونجا این طوریه و اون طوریه.

معلوم شد طرف ایرانیه.

تو همین اثنا، مسافر آخر هم اومد. تا اومد و احوال پرسی کرد، همسر گفت این خونه اش تو شهر ماست! تو z زندگی می کنه، من دیدمش.

موقع نشستن توی ماشین، اون آقای ایرانی به ما گفت که کجا می شینین و بیاین بشینین و از این حرفا. من به فارسی سلام کردم ولی فک کنم نشنید، چون به آلمانی ادامه داد. همونجا ازمون پرسید کجایی هستین؟ ما گفتیم ایرانی. بعد فارسی گفت خب می تونیم با هم فارسی حرف بزنیم.

تو ماشین که نشستیم یه کمی بیشتر با هم صحبت کردیم. آقاهه سی سال بود آلمان بود. از بچگی اومده بود اینجا ولی خیلی خیلی سلیس صحبت می کرد فارسی رو. جالب بود که میگفت هیچ دوست ایرانی ای هم نداره! ولی ایرانی بزرگ شده کلا.

جالب تر اینکه خانواده اش الان ایرانن! یعنی با بچه ی کوچیک اومدن اینجا، بچه رو بزرگ کردن، بعد گفتن خب دیگه ما برمی گردیم ایران، اینجا جای ما نیست! طفلکی ها، واقعا بعضی ها چقدر برای بچه هاشون زحمت می کشن، تمام عمرشونو وقف بچشون می کنن و وقتی می بینن دیگه بچه جای پاش محکم شده، خودشون برمی گردن به جایی که بهش تعلق دارن. (ما یه نمونه ی دیگه ی این طوری هم سراغ داریم، یعنی اینی که دیروز دیدیم دیدگاه صرفا یه نفر نبود که بگیم استثنا بوده.)

یه جا وسط راه نگه داشت تا یه چیزی بخوریم. من یه هات چاکلت گرفتم و همسر یه بسته سیب زمینی سرخ شده. بقیه هم همبرگری چیزی گرفتن و نشستیم رو به روی هم که بخوریم.

اونا آلمانی حرف می زدن و من و همسر زیاد شرکت نمی کردیم تو بحثشون. آخه تا ما می خواستیم جملمونو جفت و جور کنیم و بگیم، اونا ده خط رد شده بودن از اون خط مورد نظر ما چشمک.

یه تیکه هاییش، دختری که تو شهر ما زندگی می کرد با ما انگلیسی صحبت کرد و راجع به تحصیلمون و اینکه چی می خونیم و کجا زندگی می کنیم و این حرفا ازمون پرسید.

همسر گفت ما تو همون شهر شما زندگی می کنیم. من تو رو می شناسم، پنج شنبه یا جمعه بود، از سفر می اومدی، یه کوله پشتی خیلی بزرگ داشتی. با یه پسری بودی. پسره تو ایستگاه فلان از ترم پیاده شد. بعد تو اومدی تو همون ایستگاهی که من پیاده شدم، پیاده شدی، تا فلان جا مسیرت با من یکی بود، از اونجا به بعد تو پیچیدی سمت چپ، من پیچیدم سمت راست عینک.

دختره این طوری شده بود:تعجب

من این طوری شده بودم: خنده.

دختره کپ کرد! اصلا باورش نمی شد یه نفر این طوری بشناسدش! حتی یادش نمی اومد دقیقا کدوم روز بوده که اون کوله پشتی رو داشته ولی می دونست که همسر درست میگه.

تا چند دقیقه دختره همین طوری داشت می خندید!

بعدش دوباره رفتیم سوار ماشین شدیم و ادامه ی راهمونو رفتیم. فقط من نمی دونم این مسافرا چیکار کردن، من که خواب بودم، فقط دیدم کلا مسیرو عوض کردن، داریم می ریم شهر اون آقا ایرانیه که یه شهری بود بین x و y! بعد از اونجا هم دختره آدرسشو زد تو سیستم جی پی اس و یه جوری شد که راننده کلا نرفت شهر x، ما رو رسوند دم در خونه. وقتی میگم دم در خونه، یعنی یه جایی ما رو پیاده کرد که کمتر از یکی دو دقیقه بعدش ما جلوی در خونه بودیم واقعا!!

دیگه نمی دونم واقعا خونه ی راننده ی طفلکی کجا بود، آخه قرار بود ساعت 11:30 برسیم ایکس، ولی ما رو 12:15 رسوند دم در خونمون. امیدوارم خودش ساعت 2 نرسیده باشه خونش!!

---

پی نوشت 1: شمایی که سوال می پرسین، خواهش می کنم تا جایی که ممکنه سوالاتونو عمومی بپرسین. ضمنا اگه من ایمیلاتونو سعی می کنم خیلی مختصر و مفید جواب بدم و بقیشو ارجاع بدم به سایتا یا برچسبای وبلاگ خودم، لطفا ببخشید. واقعا نمی تونم همه چیزو برای همه دوباره تکرار کنم. شرمنده.

پی نوشت 2: این دفعه کلا دوربینو یادمون رفته بود ببریم، با گوشی عکس گرفتیم، ان شاءالله عکسا از روی گوشی منتقل بشن به لپ تاپ، میذارم عکسارو براتون (هرچند که خیلی کمه تعدادش).

 

[ ۱۳٩۳/٤/۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب