تازه الان که نوشته های قبلیمو نگاه کردم فهمیدم چقدر ذهن پریشونی داریم. اصلا نمی تونم توی زندگیم روی یه چیز خاص تمرکز کنم. کلا همیشه یه عالمه ایده توی ذهنم دارم، اونم تو رشته های مختلف!!!! همش دوست دارم این تحقیقو بکنم، اون تحقیقو بکنم.

اول که این وبلاگو زدم قرار بود روزمره هامو بنویسم، بعدش گفتم خب یه جوری نشه که کسی که میاد وبلاگ من وقتش تلف بشه، فردا اون دنیا نیان یقه ی ما رو بگیرن بگن چرت و پرت می نوشتی وقت مردمو هدر می دادی! بعدش گفتم یه کمی چیزای مفید بنویسم، بعد از اون جایی که حس کردم توی زندگی من هیچ اتفاقی نمی افته که برای بقیه مفید باشه (آخه برای هر کس اتفاقای متفاوتی می افته تو زندگی، همه که یه جور نیستن)، تصمیم گرفتم راجع به چیزایی بنویسم که توی آلمان برای آدم اتفاق می افته تا دیگرانو با این اتفاقات ممکن آشنا کنم که بدونن بهشت برین که میگن اینجا نیست!!

بعدش با خودم گفتم آخه چند نفر اینجا رو می خونن؟ از این چند نفر چند نفرشون میخوان برن آلمان یا آلمان زندگی می کنن؟ این شد که گفتم بذار لا اقل از کتابایی که میخونم بذارم، احتمال اینکه یکی دو نفر علاقه مند پیدا شن بیشتره.

حالا احتمالا چهار روز دیگه یه دلیلی برای رد این عقیده ام هم پیدا می کنمنیشخند