یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز صبح قرار بود بریم خرید که نرفتیم! فقط دو تا سینه ی مرغ که توی فریزر داشتیم و شب قبل گذاشته بودیم بیرون که یخش باز بشه رو خوابوندیم تو زعفرون و این چیزا. عصر ساعتای 4 رفتیم خرید کردیم. اومدیم خونه گذاشتیم. بعدش دیگه آماده شدیم که بریم.

بچه ها هم که همشون گفتن نمیان، فقط یکیشون گفت شاید بیاد.

دیگه ما تقریبا آماده شده بودیم بریم، که این دوستمون زنگ زد گفت من قراره زغال بگیرم، شما آتش زنه دارین یا نه؟ ما هم گفتیم داریم.

دیگه بعدش کم کم راه افتادیم که توی راه دو تا دیگه از دوستامونو دیدیم. چون اونا بچه داشتن و با کالسکه آروم راه می رفتن، ما هم باهاشون قدم زنان رفتیم و به این ترتیب یه ترمو از دست دادیم.

نزدیکای ساعت هفت بود و ما هنوز تو ایستگاه ترم نزدیک خونمون بودیم! به دوستامون زنگ زدیم گفتیم ما قصد داشتیم تو راه پیاده بشیم نون بخریم، اگه شما نون به اندازه ی کافی دارین، ما دیگه پیاده نشیم که زودتر برسیم. آخه منقل هم دست ما بود و اونا نمی تونستن بدون ما گریل کردنو شروع کنن!

که البته دوستامون گفتن که اونا برای خودشونم نون ندارن نیشخند، چه برسه به ما. اون یکی مهمون هم رسیده بود خونشون و اونم نون نخریده بود!

ما هم گفتیم باشه پس ما نون می خریم. وسط راه همسر پیاده شد، ولی من و منقل رفتیم چشمک. آخه اگه من می رفتم می تونستم یه اتوبوس دیگه رو بگیرم (که همسر بهش نمی رسید) و 7 دقیقه زودتر برسم خونه ی دوستامون! واسه همین، گفتم پس من میرم که منقلو ببرم، ما اونجا زغالا رو روشن کنیم، همسر هم بعدش بیاد دیگه.

اتوبوسی که من می خواستم بهش برسم تاخیر داشت و یه جوری شد که همسر دو دقیقه بعد از من رسید! واسه همین منم وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس مقصد صبر کردم تا همسر هم بیاد با هم بریم خونه ی دوستامون.

وقتی ما رسیدیم بقیه داشتن فوتبال نگاه می کردن. صبر کردیم نوده دقیقه ی فوتبال تموم شد، بعد شروع کردیم به آماده کردن منقل. در همین حین هم بازی وقت اضافه رو نگاه کردیم. موقع کباب کردن هم پنالتی ها رو نگاه کردیم چشمک.

خیلی خوب بود کباب کردن رو تراس، هم بازی رو دیدیم، هم روی صندلی نشستیم و کباب کردیم، هم همه چی در دسترس بود چشمک. مردم هم که همه سرشون تو فوتبال نگاه کردن بود، کسی اعتراضی نکرد به بوی دود و این چیزا نیشخند.

تقریبا همه چی رو کباب کرده بودیم و فقط یه سری دیگه از مرغ ها مونده بود که آوردیم یه زیرانداز پهن کردیم رو تراس و شروع کردیم به خوردن. اون سری آخر روی منقلو هم دستمونو دراز می کردیم دونه دونه برشون می داشتیم. خیلی خوب بود لبخند.

فقط نکته ی این غذا خوردن این بود که انقدر گوشت زیاد بود که مجبور شدیم خالی بخوریم، فکر کنم پنج نفری دو سه تا نون بیشتر نخوردیم! البته ما فقط اندازه ی خودمون خریده بودیم، ولی یکی از بچه ها زیاد خریده بود و چون سس خورده بود مرغا گفتن حتما بپزیمشون، واسه همین غذا خیلی زیاد شد.

همین که غذامون تموم شد، بارون شروع شد. خدا رو شکر اجازه داد غذامونو بخوریم، آخه خیلی بارون رگباری و تندی بود.

ما هم تند تند بقایای سفره رو جمع کردیم و اومدیم تو خونه.

دوستامون رفته بودن یه جعبه ی بازی خریده بودن که توش 15 تا بازی داشت، از جمله منچ، شطرنج، تخته نرد و دوزبازی (بقیشو ما اسماشونو بلد نبودیم).

ما هم نشستیم منچ بازی کردیم ( تفریح سالم چشمک)، منم با اقتدار تمام آخر شدم زبان، همسر هم اول شد.

بعدش دوستمون به همسر بازی تخته نردو یاد داد. من تا حالا تخته ندیده بودم، فکر می کردم خیلی بازی پیچیده ای باشه، ولی نبود! من که زیاد خوشم نیومد.

بعد از بازی هم بالال هایی که روی منقل کباب کرده بودیم و دیگه کم کم داشت سرد میشدو خوردیم.

دیگه ساعت از یازده گذشته بود که ما دست از خوردن ورداشتیم نیشخند و کم کم رفتیم تو فاز خداحافظی که نیم ساعت بعدش بتونیم راهی خونمون شیم!

خیلی خوش گذشت، من خیلی دوست داشتم این مهمونی رو، مخصوصا اون قسمت نوستالژیک منچ بازی کردنو چشمک.

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب