یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

چون این قسمت کتاب خیلی طولانی گفته شده، من خلاصشو به زبون خودم می گم.

بعد از اینکه تو زمان خلیفه ی دوم، عربا به ایران حمله می کنن و ایرانو فتح می کنن، کلی طلا و جواهر و غنیمت از دربار ساسانیا بهشون می رسه. ظاهرا خزانه ی ایران پر از جواهرات خیلی با ارزش بوده و حتی بعضی از اتاق های کاخ های ساسانیان، کَفِشون از طلا بوده و اونایی که کفشون طلا نبوده، تمام اتاق با فرش های کاملا اندازه که نه کوچیکتر از اتاق بودن و نه بزرگتر، پوشیده شده بودن.

خلاصه اینکه غنیمت ها و ثروت های دربار ساسانی خزانه ی مسلمونا رو پر می کنه.

بعد از این قضیه، عایشه می ره پیش خلیفه و میگه می خوام مقرری منو زیاد کنین (اون زمان زن هایی که همسر نداشتن، مقرری می گرفتن از بیت المال و زن های پیامبر هم مستثنی نبودن از این قضیه).

کلی بحث میشه بین خلیفه و عایشه و عایشه کلی استدلال می کنه که من نمی خوام تو خونه ی کوچیک زندگی کنم، زندگی خوب داشتن و راحت زندگی کردن خلاف اسلام نیست، من می خوام کارگر داشته باشم برای خودم و از این حرفا. خلیفه میگه خب اون جوری بقیه ی زن های پیامبر هم میان میگن مقرری ما رو بیشتر کن. عایشه استدلال می کنه که من خیلی به اسلام خدمت کردم! من تمام قرآنو حفظ هستم و خیلی وقتا که عمر نیازی داشته بهش مشورت شرعی می دادم (آخه اون زمان هنوز قرآن نوشته شده وجود نداشته و برای کارهایی که نیاز به قرآن داشتن، نیاز به کسی بوده که قرآنو حفظ باشه. اما هر کس یه کمی از قرآنو بلد بوده ولی عایشه کسی بوده که کل قرآنو حفظ بوده).

خلیفه از عایشه می پرسه چقدر می خوای مقرریت اضافه بشه؟

فکر می کنین عایشه میگه چقدر؟!!

میگه 15 برابر! و خلیفه هم این کارو می کنه!

البته عایشه به همین اکتفا نمی کنه و میگه هرچی جواهر هم از ایران به دست اومده می خوام. خلیفه میگه جواهراتی که از ایران به دست اومده خیلی خیلی زیاده و مال بیت الماله، ما نمی تونیم اونا رو به یه نفر بدیم.

عایشه میگه پس حداقل اون غنیمت های جواهری رو که مربوط به زیورآلات زنان هست بدین به من.

خلیفه هم بعد از کلی بحث این کارو می کنه!

به این ترتیب مقرری عایشه میشه یکصد و هشتاد هزار درهم در سال (15 برابر سایر زن های پیامبر) و غنیمت های زیورآلاتو هم میگیره.

---

قسمت دیگه ای که می خوام براتون بنویسم مربوط به چگونگی قتل خلیفه ی دوم هست از زبان سلمان فارسی:

در جریان فتح ایران، مسلما یه عالمه آدم اسیر میشن. یکی از این اسیرا اسمش ابولؤلؤ بوده که صنعتگر ماهری بوده. این شخص موقع قسمت کردن اسیرا می رسه به شخصی به اسم "مغیره بن شعبه".

مغیره، ابولولو رو با خودش میاره مدینه. وقتی میاردش مدینه، ابولولو میره پیش خلیفه و از صاحبش شکایت می کنه. خلیفه می پرسه شکایتت چیه؟ تو که لباست خوبه و از رنگ و روت هم پیداست که خوب بهت غذا میدن. میگه از این بابت مشکلی ندارم. خلیفه می پرسه تو رو اذیت می کنه؟ میگه نه. میگه نه، صاحبم به من اجازه میده زمان هایی که به خدمت اون مشغول نیستم، به کارهای قبلی خودم بپردازم.

خلیفه می پرسه کار قبلی تو چی بوده؟ میگه شغل اصلیم نجاری بود ، اما مسگری می کردم و از چلنگری (چلنگری یعنی قفل و کلید سازی) هم اطلاع دارم.

خلیفه می پرسه خب شکایتت چیه؟ میگه صاحبم منو مجبور می کنه هر ماه صد درهم نقره بهش بدم. خلیفه می پرسه آیا در ازای اینکه تو رو آزاد می ذاره تا به شغل قبلیت برسی این مبلغو ازت درخواست میکنه؟ ابولولو میگه بله.

خلیفه میگه چون تو غلام اون هستی، تمام وقت در اختیار اون هستی و این جزو اختیارات اون هست و من نمی تونم شکایتت رو قبول کنم. ابولولو چون مسلمون نبوده و از شیوه ی غلام گرفتن اعراب کلا خبر نداشته، اصلا نمی تونه اینو بپذیره و درک کنه. از خلیفه میخواد که از اربابش بخواد که حداقل این پولی که میده رو در ازای آزادیش حساب کنه و هر وقت قیمت خودش رو پرداخت (یعنی قیمت خرید یه غلام رو)، ارباب آزادش کنه. اما خلیفه قبول نمی کنه و میگه همچین قانونی در مورد غلام ها نداریم. تو غلام اون هستی و تمام وقت در اختیار اون هستی و اون مجبور نیست تو رو آزاد کنه.

ابولولو درخواست میکنه که به جای ماهی صد درهم، ماهی ده درهم ازش بگیرن. ولی بازم خلیفه میگه اختیار تو دست اربابته.

خلاصه که ابولولو به خلیفه میگه این کار تو طرفداری از ستمه. بعد از یه کم دیگه بحث کردن از پیش خلیفه میره، ولی بازم اصلا نمی تونه این موضوعو قبول کنه.

تو بازار سلمان رو می بینه. چون هر دوشون فارس هستن، سلمان می ایسته و باهاش صحبت می کنه و ابولولو ماجرا رو براش میگه. سلمان یه ساعت با ابولولو صحبت می کنه، اما نمی تونه راجع به قضیه ی غلام داشتن توی عربستان ابولولو رو قانع کنه.

وقتی ابولولو می خواد از سلمان جدا بشه، بهش می گه "بعد از این سفر، تو دیگر مرا در مدینه نخواهی دید." سلمان این حرفو یه حرف بی اساس در نظر می گیره و فکر نمی کنه ابولولو بخواد خلیفه رو بکشه، آخه موقع حرف زدن هیچ اثری از عصبانیت تو چهره ی ابولولو نبوده.

سلمان از ابولولو جدا میشه. سه روز بعد سلمان تو خونش بوده که صدای همهمه می شنوه. برای اینکه ببینه چه خبره در خونه رو باز می کنه و از مردم می پرسه که چی شده؟ میگن خلیفه رو کشتن.

خلیفه وقتی داشته نماز می خونده، ابولولو میاد بهش حمله می کنه و با دشنه بهش چند ضربه می زنه. اما خلیفه تا زمانی که می تونه نمازش رو ادامه میده، طوری که تا وقتی نمی افته، کسی از پشت سریهاش متوجه نمیشه که طرف قصد کشتنش رو داشته باشه. طوری که به قول یکی از کسایی که برای سلمان تعریف کرده، فکر می کرده طرف قصد شوخی با خلیفه رو داره و داره باهاش شوخی می کنه و حتی این فرد فکر کرده حتما این شخص دیوانه است، وگرنه کی سر نماز با خلیفه شوخی می کنه؟

اما وقتی خلیفه نمی تونه نمازشو ادامه بده و می افته، این شخص که تو ردیف اول بوده نمازشو می شکنه و میگه ای کافر تو چیکار کردی؟ خلیفه رو کشتی و به این ترتیب همه نمازشونو می شکنن و هر کس با دشنه یا خنجری که داشته به ابولولو حمله می کنه.

بعد میرن سر وقت خلیفه و می بینن هنوز هوش و حواس داره و می تونه حرف بزنه. خلیفه وقتی می فهمه کی بهش حمله کرده، می گه خدا رو شکر که به دست یک مجوسی به قتل رسیدم، نه به دست یه مسلمون.

خلیفه رو برای مداوا می برن خونش اما ابولولو رو مردم تو همون مسجد کشتن و جنازش از مسجد خارج میشه!

مدت سه روز عمر تحت مداوا قرار می گیره و علاوه بر پزشک عرب، یه موبد ایرانی هم تو معالجه ی عمر مشارکت داره. اون موقع عده ای از ایرانی ها تو مدینه زندگی می کردن و همه صنعتگر بودن و حتی بعضی هاشون تو بیت المال به کار حسابداری می پرداختن. قسمتی از این افراد مسلمون نبودن و به همون دین مجوسی خودشون بودن.

بعد از فوت خلیفه، طلحه میره پیش عایشه و میگه آیا غیرت تو قبول می کنه که یه مجوسی خلیفه ی ما رو به قتل برسونه؟ و ما دست روی دست بذاریم و انتقام خونه خلیفه رو نگیریم؟ عایشه میگه یعنی منظورت اینه که مجوسا رو بکشیم؟ طلحه میگه آره و به نظر من تمام مجوسای توی مدینه رو بکشیم چون در قتل خلیفه شرکت داشتن.

عایشه میگه ولی خلیفه گفت [خلیفه قبل از فوتش اینو گفته] چون ابولولو کشته شده، انتقام گرفته شده و دیگه کسی نیست که مسئول قتلش باشه. اما طلحه تلاش می کنه عایشه رو قانع کنه که یه غلام به تنهایی نمی تونه قصد جون خلیفه رو بکنه و حتما مجوسایی که صنعتگر هستن اونو تحریک کردن که خلیفه رو بکشه.

در نهایت طلحه نمی تونه عایشه رو قانع بکنه، اما یه عده ای از اعرابو با خودش هم عقیده می کنه و حمله می کنن به ایرانی ها و هرکی به دستشون می رسه می کشن (از جمله ی این افراد همون پزشک خلیفه بوده!). یه عده ای از ایرانی ها به بیت المال پناه می برن، چون می دونن اونجا امنه. اما این سپاهی که تشکیل شده به اونجا هم حمله می برن که ایرانی ها رو بکشن.

ولی حضرت علی خودشو به بیت المال که دراش بسته بوده می رسونه و به طلحه می گه تو می خوای کسایی رو به قتل برسونی که در پناه اسلام هستن؟ اینا با اعتماد به قوانین دین ما ساکن این شهر شدن و فکر کردن که جون و مالشون در پناه اسلامه.

اگه یه مسلمون کسی رو بکشه، آیا باید تمام مسلمونا رو کشت؟ مجوسا هم همین طور هستن، اگه یه نفر کسی رو کشته، نباید همه ی مجوسا رو کشت. به این ترتیب حضرت علی طلحه و سوارانشو برمی گردونه.

اما یه سری از این افراد قبل از اینکه این اتفاق توی بیت المال بیفته، می رن خونه ی سلمان و میگن تو هم چون ایرانی هستی تو جرم شریکی! اگه مسلمون نبودی می کشتیمت، ولی چون مسلمون هستی فقط حبست می کنیم! سلمان میگه منو چرا؟!! میگن چون یه عده ای تو رو دیدن که تو بازار داشتی با ابولولو صحبت می کردی. سلمان توضیح میده که اتفاقی ابولولو رو دیده و توضیح میده که راجع به شکایت ابولولو از اربابش صحبت کرده باهاش. اما سپاه قانع نمی شن و سلمانو حبس می کنن.

ولی حضرت علی بعد از اینکه یه سری از ایرانی ها رو تو بیت المال نجات میده، میاد سلمانو هم آزاد می کنه.

بعد از این ماجرا، عده ای شایعه پخش می کن که عایشه طلحه رو وادار کرده که ایرانی ها رو قتل عام کنه ولی عایشه بر خلاف شهرتی که داده شده، خواهان مرگ مجوسا نبوده و بعد از شنیدن خبر متاسف میشه.


[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب