یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

در ادامه ی اون بحث حافظه ی آهنگی، می خوام بگم به نظر من آدما یه چیزی هم دارن به اسم حافظه ی لمسی! یعنی آدم بدونه الان چیا همراهشه، حواسش به چیزایی که با خودش داره باشه!

متاسفانه همسر خیلی از این حافظه برخوردار نیست چشمک (برخلاف حافظه ی تصویریش که قبلا ذکر خیرش شده تو همین وبلاگ چشمک)، یعنی خیلی وقتا چیزایی که همراهشه رو جا می ذاره، تا حالا تجربه ی جا گذاشتن کیف لپ تاپ با لپ تاپ و امحا و احشاش نیشخند، کیف پول، دوربین، هدبند، دستکش و گوشی رو تو قطار یا جایی که نشسته بوده داشته!

البته اینایی که میگم تو همین چندسالی هست که من تو زندگیش هستم، قبلشو من خبر ندارم چشمک.

امروز گوشیشو تو قطار جا گذاشته بود. به من زنگ زد با یه شماره ی غریبه، گفت زنگ بزنم به گوشیش هر از گاهی ببینم کسی ورمیداره یا نه. خودش رفت سر کلاس.

من چند بار زنگ زدم، بالاخره یه نفر ورداشت (که من فکر کنم یه خانومه با صدای کلفت، ولی وقتی رفتم تحویل بگیرم فهمیدم یه آقاست!). انگلیسیش بد نبود، گفت من الان دارم میرم فلان جا، وقتی برگشتم، میشه 35 دقیقه دیگه، بیا فلان جا. می تونی؟ منم گفتم آره.

35 دقیقه بعد من اونجایی بودم که گفته بود. زنگ زدم بهش، گفت من 10 ثانیه دیگه اونجام. ولی من هرچی جلوی قطار وایستادم کسی از قطار پیاده نشد که گوشی همسر دستش باشه یا ببینم دنبال کسی می گرده. چند دقیقه بعدش دوباره زنگ زدم، گفت من الان دارم میرم فلان جا، ساعت 10:20 دقیقه منتظرم باش، بهت بدم. منم گفتم باشه.

نشستم با قرآنی که رو گوشیم داشتم مشغول قرآن خوندن شدم (تو این فاصله ی انتظارا، من بیشتر از یه جزء قرآن خوندم!!)، این دفعه دو دقیقه مونده به زمان قرار بهش زنگ زدم، باز ورنداشت. چند ثانیه بعد دیدم با گوشی همسر خودش زنگ زد. اول که کسی چیزی نگفت و متوجه شدم داره با یکی حرف می زنه. چون مشابه همون صداها نزدیک بود، یه نگاه به دور و بر کردم، دیدم راننده قطاره داره با یه نفر صحبت می کنه. یهو اونم متوجه من شد، صدا زد گفت بیا گوشیتو بگیر.

تازه اونجا فهمیدم این بنده خدا که گوشی دستشه، راننده قطاره. بیخود نبود هی زنگ می زدم، هی می گفت دارم میرم فلان جا!

قطارهای اینجا خیلی دقیقن. این بنده خدا راس اون 35 دقیقه ای که گفته بود، رسیده بود به ایستگاه. ولی نمی تونست که قطارو به خاطر من نگه داره. منم فکر می کردم طرف مسافره و قراره از قطار پیاده شه. واسه همین همو ندیده بودیم و اون رفته بود. دور بعدی که برگشته بود دیگه خودش زنگ زد و همو پیدا کردیم.

یه چیزی هم که گفت و برای من جالب بود این بود که گفت من با خودم گوشی ندارم. این طور که من برداشت کردم از حرفش معنیش این بود که راننده ها سر کار با خودشون گوشی نمی برن  (حالا نمی دونم این فقط یه عادت بود واسه این شخص یا منع قانونی داره، اما من برداشتم این بود که کلا نباید گوشی ببرن). واسه همین طرف به من زنگ نزده بود و هی منتظر شده بود که من زنگ بزنم که متاسفانه منم تو زمانای مناسبی بهش زنگ نزده بودم.

حالا خدا رو شکر که گوشی رو خیلی سریع پیدا کردیم و دردسر نشد برامون پیدا کردنش لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب