آقا من یه کتاب جدید کشف کردم که خوندنش (حداقل برای من) خیلی لذت بخشه. توصیه می کنم شما هم بخونین لبخند.

کتاب کشف الاسرار و عده الابرار که نویسنده اش ابوالفضل رشیدالدین میبدی هست. این کتاب، یه کتاب عرفانی تفسیر قرآن هست. من که یه کمیشو خوندم خیلی لذت بردم. حالا اون چیزایی که خوندمو اینجا برای شما می نویسم:

 

آیه ی 30 سوره ی بقره، اون آیه ای هست که خدا به ملائکه میگه من می خوام تو زمین خلیفه قرار بدم (انی جاعل فی الارض خلیفه).

این کتاب میگه، هر وقت خدا می خواد بنده ایشو تحویل بگیره (یا به قول کتاب "تشریف دهد")، قبل از اینکه بسازدش، راجع بهش خبر میده. مثلا قبل از اینکه پیامبر رو بیافرینه، راجع بهش به پیامبرای دیگه خبر میده و تو کتاب تورات و انجیل ازش یاد می کنه.

اینجا هم وقتی می خواد اولین آدم رو درست کنه، قبلش به ملائکه میگه می خواد چیکار کنه.

اما چرا میگه خلیفه؟

وقتی خدا زمینو خلق می کنه، یه سری جانّ (که فکر می کنم همون جن باشه) از آتش درست می کنه و تو زمین قرار میده. اما این جن ها موجودات تبهکار و شهوانی ای بودن و خیلی خون و خونریزی راه می اندازن تو زمین.

خدا هم یه لشکری از فرشته ها رو می فرسته به زمین که این اولاد جن رو به جزیره ها می رونن و خودشون جاش می شینن. فرشته ها هم که همیشه تسبیح خدا رو می کنن.

حالا علت اینکه خدا میگه آدم خلیفه هست، همینه که قراره جایگزین پیشینیانش بشه (می دونین که "خلف" هم یعنی پشت، خلیفه هم یعنی کسی که میاد و جایگزین پیشینیانش میشه).

 

واسه همینم هست که فرشته ها (که اون زمان یه سریشون تو آسمون بودن و یه سریشون تو زمین) میگن ما که تسبیح تو رو میگیم، آیا می خوای کسی درست کنی که خون و خونریزی به پا کنه؟

و خدا میگه من چیزی میدونم که شما نمی دونین.

حالا طبق گفته ی کتاب چند تا چیز می تونه منظور باشه اینجا (یعنی خدا چه چیزی رو میدونه که فرشته ها نمی دونن؟). یه عقیده اینه که دو تا چیز بوده که خدا می دونسته و فرشته ها نه: یکیش اینکه ابلیس با اون مقامش قراره معصیت خدا رو بکنه و سرپیچی کنه از دستور خدا و آدم (با اینکه ممکنه خون و خون ریزی به پا کنه، موجودی هست که توبه می کنه به درگاه خدا).

اما نویسنده میگه ایده های دیگه ای هم وجود داره در مورد چیزی که خدا می دونه و فرشته ها نمی دونن. مثلا یکیش اینه که خدا می دونه از نسل آدم هم کسایی میان مثل پیامبران و صالحن که تسبیح خدا رو می کنن.

یا مثلا یه ایده اینه (چون کتاب عربیشو فقط گذاشته، من عربیشو میذارم و ترجمه مال خودمه، ببخشید اگه غلط غلوطه!):

لانکم تعلمون فساد جوارحهم و انا اعلم محبه قلوبهم و محبه قلوبهم شفیع فساد جوارحهم.

یعنی شما فساد اعضا و جوارح آدما رو می دونین (یعنی فقط از اون چیزی که به چشم میاد اطلاع دارین)، ولی من محبت قلب های اونا رو هم می دونم و این محبتی که توی قلب آدما هست شفاعت اونا رو در مورد فسادی که جوارحشون انجام میده، میکنه.

(من فکر می کنم این قسمت باز هم ناظر به همون توبه هست. یعنی آدم گرچه ممکنه یه فسادی بکنه، اما بعدش قلبا پشیمون میشه).

---

یه قسمت کتاب در توضیح خلیفه نوشته از سلمان می پرسن فرق "ملک" (معمولا ما ترجمه اش می کنیم به پادشاه) با "خلیفه" چیه؟ سلمان میگه خلیفه کسی هست که بین مردم به عدالت رفتار کنه، و تقسیم ها رو بین اونا به مساوات انجام بده و با اونا به شفقت رفتار کنه مثل مردی که نسبت به خانواده اش با شفقت رفتار می کنه و به پروردگارش خدمت می کنه (حدیثو خودم ترجمه کردم، لطفا شما کل مضمونو بگیرین، نه کلمه به کلمشو، ممکنه غلط باشه!).

یه حدیث هم تو کتاب میگه که پیامبر میگه خلافت بعد از من سی ساله، بعد از اون ملک میشه.

(من کاری ندارم که آیا تمام اون سی سال واقعا خلافت پیامبر بوده، ولی اگه واقعا پیامبر چنین حرفی زده باشه، برای ماهایی که 1400 سال بعدش داریم زندگی می کنیم، فکر می کنم خیلی جای تامل داره!).

---

بازم تاکید می کنم من بعضی از احادیث یا متون عربی متن اصلی رو خودم ترجمه کردم و ممکنه غلط باشه. ضمن اینکه همین که من به زبون خود می نویسم، یعنی یه جورایی دارم برداشت خودمو می نویسم، پس بازم ممکنه غلط باشه. برای دونستن اون چیزی که واقعا نویسنده می خواسته بگه، لطفا به متن اصلی کتاب مراجعه کنین. نگران نباشین، متنش خیلی سنگین نیست، ولی من دوست داشتم به زبون خودم بنویسم.