یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز هم قرار بود بچه ها بیان خونه ی ما که با هم فوتبالو ببینیم. ولی در نهایت تصمیم این شد که بریم خونه ی یکی دیگه از بچه ها. کلا سه تا خانواده بودیم، یکی میزبان و دو تا هم مهمون. دوستامون که میزبان بودن گفتن اگه دوست دارین یه کمی زودتر بیاین که با هم بریم تمشک جمع کنیم. یه سری درخت نزدیک خونشون هست که بغل خیابونه، مال کسی نیست، میشه آدم بره اونجا تمشک جمع کنه. یکی از دوستامون که البته ما خیلی کم می بینیمشون چون بچه هاشون هم سن ما هستن و زیاد رفت و آمد نداریم، پارسال می گفت من میرم تمشک جمع می کنم باهاشون مربا درست می کنم لبخند.

ما هم امسال گفتیم بریم مربای تمشک امسالمونو جور کنیم چشمک.

ساعت هشت قرار بود خونشون باشیم. ما تقریبا پنج دقیقه به هشت اینا رسیدیم. هنوز خیلی تا فوتبال مونده بود، ولی قطار انقدر شلوغ بود که نگو! همه داشتن می رفتن بیرون فوتبالو تماشا کنن، با پرچم های آلمان و بوق و شیپور و این جور چیزا!

وقتی ما رسیدیم خونه ی دوستامون بارون شروع شده بود، از نم نم هم بیشتر شد. واسه همین آقایون گفتن ما میریم جمع می کنیم، شما نمی خواد بیاین. منم از خدا خواسته نشستم سر پازل هزار قطعه ای که توی خونه ی دوستامون پخش بودنیشخند، یکی از تفریحات من تو خونه ی این دوستامون همین پازله! عین بچه ها که میرن مهمونی با اسباب بازی های میزبان بازی می کنن چشمک.

نزدیک ساعت نه بود که همسر و دوستمون برگشتن. یه عالمه تمشک جمع کرده بودن، به قول خودشون اندازه ده یورو تمشک جمع کردن چشمک.

ساعت نه اینا بود که اون یکی مهمونم اومد و رفتیم بشینیم فوتبالو نگاه کنیم.

به نظر من که آرژانتین خیلی پیشرفت کرده بود به نسبت بازیش با ایران نیشخند.

بازی رو با تلویزیون ایران نگاه کردیم این دفعه که هیجانش بیشتر باشه! آخه گزارشگرای آلمانی اصلا انگار نه انگار که بازی جام جهانیه، اصلا هیچان نداره گزارش کردنشون. انگاری داورن! اصرار دارن بی طرفانه گزارش کنن نیشخند.

خلاصه، یهو دیدیم از بیرون صدا میاد، انگاری گل زدن، از اونجا به بعدو خوب دقت کردیم ده پونزده ثانیه بعد گلو دیدیم خنثی.

تا الان همیشه مسابقه رو از تلویزیون دیده بودیم، این دفعه که از تلویزیون ایران دیدیم تازه متوجه شدیم که چرا تو مسابقه ای که ایران پخش می کنه، ده بار صحنه آهسته ی گلو نشون میده!! تلویزیون آلمان نهایتا یکی دو بار نشون میده، نه بیشتر. ایران به جای اون صحنه های منشوری، صحنه آهسته ی گلو نشون میده نیشخند، آخه وقتی گل می زنن دوربین مدام میره روی تماشاگرای اونی که گل زده!

خلاصه بازی تموم شد و ما هم نشستیم تا ته اختتامیه رو در آوردیم. البته احتمالا شمایی که تو ایران بودین اون موقع داشتین کارشناسی های گزارشگرای ایرانو می دیدین چشمک.

چیز خاصی هم از دست ندادین، نگران نباشین! فقط همه ی بازیکنا همسراشون و بچه هاشون اومده بودن تو زمین و باباها هم که بچه هاشونو بغل می کردن و میذاشتن رو سرشونو دوربین هم که مدام روی این بچه ها بود که چقد خوشحال بودن و بامزه! یکیشون که مدال باباشو گرفته بود عینهو اونایی که میخوان پرتاب دیسک کنن، دور خودش می چرخون! آدم هر لحظه می گفت الان پرت می کنه نیشخند.

اختتامیه که تموم شد، دیگه خیلی دیروقت بود. ساعت 12:30 اینا بود. فقط باید با خط های شب رو می رفتیم (یه سری اتوبوس خاص هستن که ساعتی یکی دو بار میرن و فقط مخوص ساعت 12 شب تا 5 صبح هستن). می خواستیم بریم که صاحبخونه گفت ما هم با ماشین میایم، هم شما رو تا مرکز شهر می رسونیم، هم اونجا شلوغه احتمالا الان، یه کمی وای می ایستیم و خوشحالی مردمو نگاه می کنیم!

خلاصه شیش نفری با یه ماشین پا شدیم راه افتادیم نیشخند!!!

من که همش سرمو میذاشتم رو زانوی بغل دستیم که دیده نشیم! آخه با اعتماد به نفس بوقم می زنیم مثل بقیه، توجه مردمو جلب می کنیم! حالا فک کن شیش تا خارجی تو یه ماشین فسقلی! خوب شد پلیس نگرفتمونا چشمک.

یه کمی جلوتر از مرکز شهر پیاده شدیم که یه وقتی پلیس بهمون گیر نده، هرچند مطمئن بودیم پلیس امشب مهربونه، به هیشکی گیر نمیده چشمک. اتفاقا مرکز شهر هم شلوغ بود نسبتا.

یه قطار بود که از شهر ما می خواست بره یه شهر دیگه، مرکز شهر هم که شلوغ، راننده قطار خیلی باید با احتیاط حرکت می کرد. پلیسه جلوش وایستاده بود کم کم به مردم اشاره می کرد برن کنار و به راننده قطار اشاره می کرد که بیاد، در همین حین لبخند هم می زد و مردمو تشویق می کرد که قطارو با صدای شادیشون همراهی کنن که بره، خییییییییلی صحنه اش قشنگ بود، من واقعا دوست داشتم پلیسی که می دونست چطوری هیجان مردمو کنترل کنه، به جای اینکه داد و بیداد کنه با مردم، تشویقشون می کرد فریاد شادی بکشن لبخند.

قطار که از جلومون رد شد، ناگهان دیدیم از بالا بارون آبجو میاد!! یه نفر از اون ور قطار بطری آبجوشو پرت کرد، مستقیم خورد تو سینه ی دوستمون، آبجوها هم پاشید رو هممون!! هیچی دیگه آبجویی و نوچ شدیم هممون!

یه بنده خدایی که رفته بود روی یه بلندی نشسته بود و نزدیکمون بود به دوستمون گفت همه چی اکی ه؟ چند بار هم پرسید. به قول بچه ها فک کنم اگه می گفتیم اکی نیستیم، میرفت حال طرفو می گرفت که بطریشو پرت کرده بود نیشخند.

البته این جور چیزا عادیه این جور موقع ها. یعنی هیچ کس به خاطر همچین حرکتی به طرف گیر نمیده. آخه خوشحالن، بعضی هاشون مست هم می کنن، دیگه نمی دونن چیکار می کنن. البته من دیشب اصلا آدم مستی که ندونه چیکار میکنه ندیدم. همه فقطخوشحال بودن نیشخند، نمی دونم واقعا خوشحال بودن یا به خاطر مستیشون خوشحال بودن!

حدودا نیم ساعتی تو مرکز شهر ایستادیم و بعد رفتیم ایستگاه اتوبوسمون که بریم خونمون دیگه. شانس بزرگی که ما داریم اینه که این خط های شبرو که چند تا ایستگاه بیشتر ندارن، یکیش خیلی نزدیک به خونه ی ماست لبخند.

وقتی رسیدیم خونه ساعتای 2 بود. فکر کنم من تا خوابیدم از سه هم گذشته بود ولی صبح از بس استرس داشتم زود بیدار شدم! آخه پنج شنبه ارائه دارم تو گروه، استادم همی میگه اینجای اسلایدا رو تغییر بده، اونجاشو اضافه کن!!

ولی صبح که یه بار برای خودم ارائه دادم، یه کمی خیالم راحت تر شد، الان حداقل می دونم چیا رو می خوام بگم و چطوری می خوام بگم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب