آخرین باری که از خونه رفته بودم بیرون، چند روز پیش بود (شنبه) که برای افطاری دعوت شده بودیم خونه ی یکی از دوستامون. از اون به بعد همش خونه بودم. اکثر روزا هوا خیلی گرم بود، گاهی بارون می اومد ولی دو دقیقه بعد بارون تموم میشد و دوباره آفتاب گرم.

خلاصه منم که با این هوا حس و حال بیرون رفتن نداشتم. بالاخره امروز مجبور شدیم بریم خرید، یخچال تقریبا خالی شده بود! این شد که توفیق اجباری رفتم بیرون. اتفاقا امروز از صبح هوا ابری بود و خیلی خوب ، حتی یه ذره هم خنک بود.

کلید خرید کردیم، همه اش خوراکی! از جمله پیتزا واسه افطاری امشب!!!نیشخند

نمی دونم فقط ما افطاری پیتزا می خوریم یا کس دیگه ای هم هست تو این کره ی خاکی که این طوری باشه.

پیتزا مارگاریتا میخریم، میاریم خونه، خودمون روش کالباس و ذرت و فلفل دلمه ای و پیتزا میریزیم می خوریم. آخه پیتزا مارگاریتا در واقع هیچی نداره، فقط یه نونه که روش یه ذره سس و پنیرپیتزا ریختن.

اینم از افطاری امشب. شاید آخرین شب باشه. گرچه از روزه گرفتن خسته شدم ولی یه جورایی هم دوس ندارم تموم بشه. عادت کردیم به نصف شب پا شدن. همیشه به نظرم صبح عید فطر یه جوریه، عین صبح جمعه می مونه!!!