یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اون روز زیر کامنت یکی از خواننده ها گفتم می خوام یه پست بذارم. این اون پسته است!

من فکر می کنم یه مشکلی که ماها اکثرمون داریم، اینه که بلد نیستیم انتقاد کنیم. یعنی انتقاد نمی کنیم اصلا! مثل همین وبلاگ من. ظاهرا هیچ کس از اون وبلاگ قبلی خوشش نمی اومده ها! ولی هیچ کس هم نگفته!

خیلی وقتا فکر می کنیم اگه انتقاد کنیم به طرف برمیخوره. اما به این فکر نمی کنیم که اولا شاید هم برنخوره، دوما بهتره بهش بگیم و بهش بربخوره و بعد باهاش صحبت کنیم و بهش بفهمونیم که چرا می گیم فلان کارو انجام بده یا نده.

یعنی ته ته انتقاد کردنمون اینه که بهش بگیم، هیچ وقت به این فکر نمی کنیم که بهتره منطقی با طرف صحبت کنیم و "قانعش کنیم" که فلان کارو باید یا نباید انجام بده.

من فکر می کنم خیلی از ماها تو انتقاد کردن خیلی خیلی ضعیفیم، واسه همینم هست که نهی از منکرامونم هیچ وقت به درد طرف نمی خوره! هیچ وقت تو جامعمون کسی به نهی از منکر دیگران گوش نمیده، چون طرف نمی شینه طرف مقابلشو قانع کنه که این کارو نکنه، فقط بهش تذکر میده.

حتی خیلی جاها تو قرآن اول از امر به معروف حرف می زنه، بعد از نهی از منکر، یعنی مثلا میگه کسایی که امر به معروف و نهی از منکر می کنن.

این درست شبیه همون پیشنهاد و انتقاده. اگه به کسی میگیم این کارو نکن، سریعا باید به جاش یه جایگزین پیشنهاد بدیم، یا حتی دقیق تر بگم، اول باید بگیم بیا این کارو بکن، بعد بگیم اون کارو نکن.

---

یادمه دبیرستان که بودیم، سال پیش دانشگاهی مدیر مدرسمون عوض شد. یه مدیری اومد که خدا عمرش بده، واقعا مدیر و مدبر که میگن همین بود واقعا. از هر فرصتی برای شنیدن انتقادا و پیشنهادای بچه ها استفاده می کرد. معلم اگه به جای هفت، هفت و ربع می اومد، اون یه ربعو می اومد تو کلاس میگفت بچه ها بگین چه مشکلایی دارین!

یادمه همون ماهای اول مدرسه بود، اومد سر کلاسمون. خیلی جدی گفت من می خوام یه انتقاد از شما بکنم. الان چند وقت از شروع مدرسه ها گذشته (همون یکی دو ماه)، من صندوق پیشنهادات و انتقاداتتونو باز کردم، خالیه! توش تار عنکبوت بسته. خب برا چی نمی گین چی می خواین؟ برای چی پیشنهاد نمی کنین مدرسه رو بهترش کنیم؟

واقعا ما شرمنده شدیم. شرمنده شدیم از اینکه خیلی چیزا رو هیچ وقت از مدیر یا معلما "نخواستیم"، فقط ازشون "توقع داشتیم". فکر می کردیم مدیر باید فکر بچه ها رو بخونه، یا حتما خودشو بذاره جای بچه ها و خودش بفهمه ما چی کم داریم!

از اون روز مدرسه ی ما عوض شد. یاد گرفتیم اگه چیزی می خوایم باید بگیم.

می رفتیم به مدیر می گفتیم ما کلاس رفع اشکال عربی می خوایم واسه کنکور (یادتون باشه پیش دانشگاهی اصلا عربی نداشتیم). می گفت دو هفته ی بعد اولین جلسه اش باشه خوبه؟

می گفتیم کلاس شیمی می خوایم، میگفت با فلان معلم صحبت کنم براتون خوبه؟

می گفتیم می خوایم معلمامون امتحان تست بگیرن ازمون (اضافه بر امتحان های میان ترم). می گفت با معلمتون صحبت می کنم. صحبت کرد. معلم گفت من حوصله ی تست تصحیح کردن ندارم، گفت خودم تصحیح می کنم! و همین کارم کرد. معلم امتحان می گرفت، مدیر تصحیح می کرد.

حداقل من یکی از اون روز یاد گرفتم باید بگم چیزایی که می خوام، باید حرف بزنم تا به اون چیزی که می خوام برسم. با سکوت، با دعا کردن توی دلم که کاش فلانی بفهمه من چی می خوام، هیچ وقت طرف نمی فهمه.

برای همین تو پست قبل گفتم، ما باید بگیم راجع به غزه و اسرائیل. فکر نکنیم تاثیر نداره. من میگم، شما میگی. همه میگن. یه لحظه فکر کنین اگه تو چند روز یه میلیارد مسلمون دنیا نفری یه جمله توئیت کرده بودن راجع به اسرائیل و فلسطین، الان خبر یه میلیارد توئیت تو دنیا، همه ی خبرگزاری ها رو ترکونده بود، مطمئن باشین!

شاید هیچ تاثیری نداشته باشه به ظاهر، ولی اینکه یه میلیارد آدم تو دنیا، روی فقط یه موضوع همبستگی نشون بدن، به خودمون خیلی چیزا رو نشون میده:

نشون میده ما هنوز با تمام تفاوتامون، می تونیم با هم به توافق برسیم.

نشون میده بی تفاوت نیستیم.

نشون میده جرئت حرف زدن داریم.

از همه مهمتر نشون میده بلدیم حرف بزنیم.

آدمی که بلده حرف بزنه، کم کم یاد میگیره کجا باید حرف بزنه، کجا سکوت کنه، کم کم تمرین می کنه چه جوری بگه، کم کم یاد میگیره چطوری انتقاد کنه، چطوری پیشنهاد بده، آدمی که یاد میگیره حرف بزنه، می تونه زندگی کنه، بدون اینکه حرص بخوره، بدون اینکه حرص اینو بخوره که چرا فلانی حرف منو نفهمید، بدون اینکه حرص بخوره چرا مسئولین نمی بینن مشکلای ما رو.

آدمی که حرف می زنه خیالش راحته که حداقل من کارمو انجام دادم و تلاشمو برای به بهترین نحو انجام دادنش هم کردم.

آدمی که حرف می زنه، شبا از دست آدمای دور و برش حرص نمی خوره که چرا فلانی به من این حرفو زد، فلانی اون حرفو زد. چون یه بار برای همیشه تو عمرش خط مشی هاشو صریحا به اطرافیانش میگه و از اون به بعد همه ی اطرافیانش حد و حدود خودشونو پیدا می کنن.

آدم باید حرف بزنه ...


 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٥ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب