یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز دم غروب با همسر رفتیم بیرون یه دوری نزدیک خونمون بزنیم. من خیلی دلم گرفته بود، یعنی کلا این روزا استرس تو پس زمینه ی کل زندگیم وجود داره باز. گفتیم زنگ بزنیم دوستامون بیان خونمون. ساعت از نه هم فکر می کنم گذشته بود.

زنگ زدیم، گفتن ما روزه داریم، افطاریمونو هم درست کردیم، بخوریم بعد بیایم. همچین دوستای پایه ای داریم ما چشمک. بهشون گفتیم پس بعد از افطاری بیاین، وسایلتونم بیارین شب خونه ی ما بمونین.

دیگه ساعتای یازده بود که رسیدن خونه ی ما. وسایل بازیشونو هم آوردن. اول که یکی دو ساعتی حرف زدیم و کیک هم خریده بودن و آورده بودن، اونو هم نوش جان کردیم. بعدش من می خواستم براشون سحری قرمه سبزی درست کنم که گفتن نه، ما تازه غذا خوردیم و خیلی زحمت میشه و این حرفا.

منم گفتم پس استانبولی درست می کنم. فقط گوشت و پیازو سرخ کردیم و زدیم تو برنج. ساعتای یک اینا بود که سحری رو خوردیم. بعدش نشستیم منچ بازی کردیم!! دوستای پولدارمون (چشمک) رفتن 20 یورو دادن وسیله ی بازی خریدن که توش 15 تا بازی داره، از جمله منچ و دوزبازی و از این چیزا که واسه ما ده شصتی ها کلا نوستالژیه نیشخند.

خلاصه، بازی که تموم شد، فقط یه کمی آب خوردن و دیگه رفتیم تو اتاقامون خوابیدیم. صبح هم که بلند شدیم که خب اونا روزه داشتن، صبحونه مبحونه خبری نبود. (اصلا خوبه آدم این جوری مهمون دعوت کنه ها، فقط به صرف خوابیدن چشمک.) ساعتای 8:30 اینا بیدار شدیم، یه کمی حرف زدیم و بعدم یه دست شطرنج بازی کردیم (از همون سری بازی های وسایل بازی اونا!) و گفتیم بالاخره یه کاری بکنیم خب! آخه خوردنی که نمی تونستیم بخوریم، دوستامونم که جون نداشتن بخوایم فعالیت خاصی بکنیم!

تصمیم گرفتیم بریم بیرون با هم. این دفعه ما لپ تاپامونو ورداشتیم که بریم یه دوری بیرون بزنیم و بعدش هم شاید بریم خونه ی اونا.

اول که نمی دونستیم کجا بریم. در نهایت تصمیم بر این شد که بریم بیرون از شهر ولی چون جای خاصی مد نظرمون نبود، اول رفتیم خونه ی اونا که بتونیم راحت با لپ تاپ به اینترنت وصل بشیم و گزینه های ممکنو پیدا کنیم.

یه نیم ساعتی خونشون بودیم، من یه کم از پازل هزار قطعشونو درست کردم چشمک، بقیه هم دنبال یه جایی برای رفتن گشتن.

در نهایت مقصدمون شد یه جایی که تقریبا 30 کیلومتر از شهر دور بود و روزه ی دوستامونم باطل می شد! ولی خب گفتن اشکالی نداره، البته بهتر بگم از خداشون بود بریم یه جای دور که روزشون باطل بشه نیشخند.

خلاصه، رفتیم به شهر مذکور که خیلی هم قشنگ بود، برگشتنی هم دو سه تا قلعه ای که سر راه بودو دیدیم. نمی دونم چرا هرچی شهر تو آلمان هست یکی دو تا قلعه داره!!

البته من کفشام خیلی بد بود امروز. همیشه یه جفت کفشی که خیلی راحتنو می پوشم، امروز گفتم یه کفش دیگه بپوشم، انقد پامو اذیت کرد که دیگه واقعا اعصابم خورد شده بود.

سر یکی از قلعه ها دیگه گفتم من همین جا می شینم، شما برین اون یکی قلعه رو ببینین و بیاین. همسر و دوستامون رفتن، من نشستم. یه چند دقیقه بعد همسر برگشت، اومد گفت بیا بریم، اونجا خیلی واسه عکس گرفتن قشنگه.

منم که کفشم واقعا پامو اذیت می کرد و تو اون مدتی که نشسته بودم، کفشامو در آورده بودم کلا! دیگه همسر کفشاشو در آورد، من پوشیدم، خودش پا برهنه اومد. خیلی طفلکی شدناراحت!

کفشای همسر برای من بزرگ بود، ولی بازم پام توش راحت بود، یعنی همین که پشت پامو نمی زد و پام توش آزاد بود خیلی خوب بود.

البته تا قلعه راهی نبود، شاید چهار پنج دقیقه بود. بالای قلعه که رسیدیم منم کفشای همسرو در آوردم و کلا هردومون پابرهنه بودیم!

عکسامونو گرفتیم و برگشتنی، وقتی از قلعه اومدیم پایین، دیگه بقیه اش سرپایینی بود و کفشم کمتر پامو اذیت می کرد. واسه همین دیگه هر کدوممون کفش خودمونو پوشیدیم و برگشتیم.

چون ما یه سری از وسایلمونو خونه ی دوستامون گذاشته بودیم، دوباره رفتیم خونه ی اونا. من که دوباره رفتم نشستم سر پازلم نیشخند، بقیه هم نشستن والیبالو نگاه کردن.

دیگه وسطای والیبال بود که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم خونه، آخه یکشنبه ها اتوبوسا دیربه دیرتر میان. نمی خواستیم دیروقت بشه.

خیلی روز خوبی بود، مخصوصا که فهمیدیم فقط شهرهای معروف نیستن که خوشگل ان! اصلا اگه شهری معروف نباشه خوشگل تره، چون سنتی تر و آرومتر و خلوت تره، واقعا واسه استراحت و تعطیلات خیلی خوبه آدم بره همچین جاهایی و کنار ساحل رودش دراز بکشه.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب