یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب من به زندگی برگشتم! بعد از یه هفته اعصاب خوردی و شب و روز نداشتن، من به روال زندگیم برگشتم، ولی خستم، خیییییییلی خستم. اصلا دلم می خواد روحم بخوابه یه مدت، ولی حیف که نمی شه.

الان انگیزه ام برای تموم کردن هرچه سریع تر دکترام خیلی بیشتره. چون واقعا دیگه دلم می خواد تموم کنم درس خوندن با این استادو.

امروز رفتم و به قول خودش big picture کارمو گفتم، که من تا الان چیکار کردم، چی کار دارم می کنم و قدم بعدیم چیه و هدف نهاییم چیه!

استاد اصرار داره نوشتن تزمو شروع کنم و منم الان هرچه مصمم تر می خوام واقعا شروع کنم به نوشتن و کارمو هم هرچه سریع تر تموم کنم.

تازه امروز که با استادم صحبت کردم، میگه خب من فکر می کنم این میتونه یه تز دکترا باشه!!!

--

یه جای حرفام هم اشتباه کردم، یه روشی رو که استفاده کرده بودم نگفتم کی قبلا استفاده کرده. روشو گفتم، بعد میگه این روشی نیست که آدم تو سال 2014 به کار بگیره، باید روش خیلی مقاله بخونی، خیلی ها استفاده کردن از روش های مشابه، از اونا استفاده کن.

من اونجا نگفتم کی اینو استفاده کرده چون خودم تازه روز قبلش که یکی از بچه ها ارائه داشت، فهمیدم که همچین روشی وجود داره. حالا کی استفاده اش کرده؟ یه کسی که خیلی از مقاله هاش، دقت کنین خیلی از مقاله هاش، بیشتر از هزار بار توسط دیگران مورد ارجاع قرار گرفته!!!!

حالا توی تزی که بنویسم اینم باید به شدت خاطرنشان کنم که بدونه!! یا حداقل اگه نمی دونه یادبگیره!

---

از کل 2 ساعت، من تقریبا 15 دقیقشو صحبت کردم و بقیشو استاد یه بند حرف زد. وقتی از اتاق استاد بیرون اومدم، سرم کاملا تیر می کشید، حتی چشام هم کم و بیش درد می کرد، فقط دلم می خواست می تونستم دراز بکشم.

البته درد گرفتن سرم هیچ ربطی به صحبت هایی که کردیم یا اینکه مثلا من ناراحت باشم از وضعیت نداشت ها! صرفا اینکه یه ساعت و چهل و پنج دقیقه یه نفر متکلم وحده باشه و شما تنها شنونده باشین، چیزی بود که به شدت آزارم می داد و چیزی که بدتر از اون آزارم می داد این بود که این فرد تو تمام مدت حرف زدنش اصلا به این فکر نکنه که شاید من این همه حرف می زنم طرف خسته بشه!!!

---

به هر حال از پیش استاد که اومدم، به همسر زنگ زدم و بهش گفتم که تقریبا همه چی خوب پیش رفته.

بعدش هم رفتم کتابخونه، که دوست کلاس آلمانی-فارسیمو ببینم. بعد از کلاس هم دوباره به همسر زنگ زدم، اول قرار شد من سر راه پیتزا بخرم و برم خونه، ولی بعد به همسر گفتم کلا بیا همین الان خریدو بریم. آخه انقد سرم درد می کرد که فکر می کردم اگه برم خونه دیگه محاله بلند شم! دلم می خواست دو شبانه روز بخوابم.

---

رفتیم خریدامونو کردیم و اومدیم خونه. داشتیم کلاه قرمزی نگاه می کردیم که من خوابم برد. چند دقیقه بعدش همسر بهم گفت پاشو بیا رو تخت بخواب، منو بلند کرد که برم یه جای بهتر بخوابم، ولی دیگه کلا خوابم نبرد.

الانم با یه سر پنجاه کیلویی که دیگه انقد بیش از حد خسته است که حتی خوابش هم نمی بره در خدمتتونم!

خواب هم نعمت بزرگیه، اگه از اون آدما هستین که خوب می خوابین، خیلی قدرشو بدونین لبخند، کمتر کسی واسه همچین نعمتی خدا رو شکر می کنه...

 

[ ۱۳٩۳/٥/۳ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب